|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
گويي سردي ي تن عريان تازه متولد را گرماي قُنداقي در انتظار نبود،
چنانكه
اضطراب گشودن چشمان
در جهاني كه به خود نيامده اي و بايد به خود بماني هم مرهمي در كار نيست
( يا آنچه بود خود مرهم نبود. )
.....
گفت: سفري در پيش است؛ گفت: جايي است در آن ينگه ي دنيا
خنديدم! گفتم: كجا؟!
خنديد! گفت: پاريس!
پاريس؟! جايي كه شب هاش نبايد خفت! گفتم: « يك جا بگم ميري؟! »
خنديد! از همون خنده هاي خاص خودش! كجا؟!
قبرستان پرلاشز ! قبر صادق هدايت ! برام عكس بگير ....
« وا! مگه خُلم؟! اينهمه جاي خوب هست تو پاريس پاشم برم قبرستون! »
و خنديديم !
....
روزها رفت و تابستان آمد.
هوا سرد بود ، سردتر شد و بسيار سرد شد !
....
سرخي ي گوش بود و سرماي آن تابستان
آن ماه تير و آن گوش نامحرم و آن روز ولادت
مرداد مضحك! آوردگاه شيطان و ابليس
سوز شعله ي بيمار مادرزاد و سرماي درون
و من كه چه ناجوانمردانه نمي ديدمش و او كه چه معصومانه حضور داشت و مي ديد !
عصر تابستان
خواب زمستاني ي آن روزها
و پريدن از خواب با صداي زنگ كوتاه پيام كوتاه و پيامي كوتاه تر:
" من پرلاشزم ! "
صداي ممتد سووووووت در سر ناباور من
صداي شكار سوژه ي دوربين
صحنه آغشته به صدا و نور ممتد فلاش
و پرده هاي نمايش كه با هر فلاش مي افتاد و پرده ي ديگر از پس آن
و بازيگراني كه نقاب از پس نقاب مي گشودند و باز نقاب؛ معناي صورتشان بود
......
آخرين پرده
آخرين نقاب
نور ممتد ماندگارترين صحنه
تا ابد - بلكه معناي ابديت و نهايت زيبايي -
ــــــــ او
همان چشمان سياه و نقابي كه هرگز نداشت
آخرين كريستال برف روي مژگان به غايت زيباش
گرماي دست هايي كه هرگز فشرده نشد
شيريني ي بوسه اي كه هرگز نشكفت
خاطره ي آغوشي كه نداشت
يادگار انسانيتي كه بود
......
زنگ ممتد تلفن
آوار صداي خداوندگار آخرين انسان
و هم آوايي ابليس از پس سكوتي ممتد
پايان خاطره ي آخرين انسان،
آغاز خاطره ي پرلاشز !

آرامگاه صادق هدایت در قطعهٔ ۸۵ گورستان پرلاشز، پاریس

همان از زاويه اي ديگر

ايفل پاريس و . . . . .

شهر شب با مردم چشمك زنش . . . . .
به اميد بهار
|
|