|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
دلم نمي خاد اينجا بشه دفتر خاطراتم
بخاطر همين هم هست كه هر وقت خاستم بنويسم دنبال سوژه اي براي نوشتن گشتم و بعد نوشتم
كمتر پيش اومده كه به يك موضوعي به صورت عريان و روزمره بپردازم و نوشته ام بي هدف باشه
اما امروز دقيقن براي اولين بار دارم اينجور بي هدف مي نويسم، بي هدف كه نه! بلكه تنها هدف من نوشتنه
به قول نسل قبلتر ما اكنون هدف و وسيله ام يكي است. اينك تاكتيك و استراتژي بر هم نهاده شده است!!
باري داستان بي هدف نوشتنم هم خاندني است،
داستان روزهاي بي آغاز است و پرسه هاي بي هدف
داستان روزي كه احساس مي كردي "هستي" اما چشم باز كردي و ديدي "نيستي"
انسان براي بودنش، براي اثبات خودش هميشه به چيزي خارج از خودش تمسك جسته است
دقيقن براي تعريف كردن خودش دست بر چيزي كشيده است كه تام و تمام خارج از خودش بوده است
سخت به پوچي رسيده است وقتي چشم باز كرده و ديده است "هيچ" چيز براي لمس كردن "خود" نيست.
روزي چشم باز كرديم و ديديم "اجتماع" نداريم، پس به خود لرزيديم كه يارب كه ايم ؟!
دست به دامان جمع هاي كوچكي شديم كه مي خاستيم به جاي "اجتماع" لمس شان كنيم
چشم گشوديم همه جز باد نبود
دگر باره به جمعي چند نفره دل خوش كرديم كه لابد روشنفكريم و همين چند نخبه در كنار هم هويت مان باشد كار تمام است،
چيزي جز خاكستر سيگار و چشم سوزناك و اشك آلوده حاصل از دود بر چشم نماند
گفتيم همين يك دو سه دوست در كنار هم باشيم درد هاي هم مرهم نهيم
امروز چشم گشوديم و جز باد در كوچه و جز خاطره در ياد چيزي نيست
در كوچه باد مي آيد
و هوا باراني است
و تنها من هستم و من
بي ياد هيچ كس و نه در ياد هيچ كس
بي هيچ دوست و بي هيچ يار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزگار سخت عجيب است!
با اين همه تنها بودن و تنها ماندن بسي شرافت دارد به بودن دوستاني كه هميشه گرفتار كاري مهمتر از دوست و دوستي شانند!
|
|