|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
اين شعري است كه اينروزها مدام تكرار مي كنم اما باز به سكوت مي رسم!
در جوابت نوشتم و حاصل كمي بيش از "يك جواب" شد، پس گذاشتم كه همه با هم بخوانيم
لااقل اينطور نخواسته ي شما هم شهيد نمي شود!!
راستي ته نوشت مطلب جديدت بيش از پيش به تضاد فكري ام دامن زد.... بگذريم !
* * *

نوشتن در روزهايي چنين خاموش
گفتن در روزهاي سكوت
آينده ، آرزو، اميد، سكوتِ كامل
خيابان هاي آكنده از دروغ ِ ديروز
و دودِ امروز
چطور مي شود باز نوشت وقتي سايه ي مرگ همه جا گسترده شده
صداي پرواز عزرائيل
با ماسك سفيد و داس كج
از چه بنويسم؟! از دين؟! از اخلاق؟! از سياست؟! علم؟! فلسفه؟! سيگار؟!
زلف پيچان يار و چشم هاي سوزان نگار؟!
واقعن سعيده از چي بنويسم؟!
از چي مي تونم بنويسم؟!
وقتي تمام افكارت مثل خوره به جونت مي افته و تضادهاي فكريت مدام عذابت مي ده !
وقتي مثل ريگ و آب با خودت ميان ماندن و رفتن دست و پنجه نرم مي كني و عميقاً معتقدي "كوه بايد شد و ماند / آب بايد شد و رفت"!
ديگه براي گفتن حرفي داري؟ وقتي مدام خودت، خودت رو نقض - كه نه انكار - مي كني
از چي مي توني بنويسي؟!
اين روزها خيلي حس دوگانه اي دارم انگار نوشتن هم مثل بودن و نبودن وسوسه انگيزه
واقعن نوشتن يعني كار؟! نكنه نوعي بيگاري باشه كه از خودمون مي كشيم؟!
نكنه خودمونو استثمار مي كنيم؟!!
اينروزها نوشتن مثل راه رفتن روي لبه تيز تيغ جراحي ي
اندكي سهل انگاري مي تونه نجات بخش ترين ساخته ي بشري رو به عاملي براي جنايت بدل كنه
واقعن "نوشتن" هم سرگذشت عجيبي داره
از همون آغاز تاريخش نوشتن دو چهره داشته، يكي قلم به مزدي و مديحه سرايي ديگري مبارزه و "بي خشونت"گري و اين هر دو چقدر طرفدار و چقدر منتقد داشته
اينروزها واژه ها را نمي شود بي فكر استخدام كرد و بي محابا به كاري گماشت كه يك اشارتي دلي را خون يا خوني را بي حاصل مي كند....
پا نوشت:
دلم نمي خاد اينجا بشه دفتر خاطراتم
بخاطر همين هم هست كه هر وقت خاستم بنويسم دنبال سوژه اي براي نوشتن گشتم و بعد نوشتم
كمتر پيش اومده كه به يك موضوعي به صورت عريان و روزمره بپردازم و نوشته ام بي هدف باشه
اما امروز دقيقن براي اولين بار دارم اينجور بي هدف مي نويسم، بي هدف كه نه! بلكه تنها هدف من نوشتنه
به قول نسل قبلتر ما اكنون هدف و وسيله ام يكي است. اينك تاكتيك و استراتژي بر هم نهاده شده است!!
باري داستان بي هدف نوشتنم هم خاندني است،
داستان روزهاي بي آغاز است و پرسه هاي بي هدف
داستان روزي كه احساس مي كردي "هستي" اما چشم باز كردي و ديدي "نيستي"
انسان براي بودنش، براي اثبات خودش هميشه به چيزي خارج از خودش تمسك جسته است
دقيقن براي تعريف كردن خودش دست بر چيزي كشيده است كه تام و تمام خارج از خودش بوده است
سخت به پوچي رسيده است وقتي چشم باز كرده و ديده است "هيچ" چيز براي لمس كردن "خود" نيست.
روزي چشم باز كرديم و ديديم "اجتماع" نداريم، پس به خود لرزيديم كه يارب كه ايم ؟!
دست به دامان جمع هاي كوچكي شديم كه مي خاستيم به جاي "اجتماع" لمس شان كنيم
چشم گشوديم همه جز باد نبود
دگر باره به جمعي چند نفره دل خوش كرديم كه لابد روشنفكريم و همين چند نخبه در كنار هم هويت مان باشد كار تمام است،
چيزي جز خاكستر سيگار و چشم سوزناك و اشك آلوده حاصل از دود بر چشم نماند
گفتيم همين يك دو سه دوست در كنار هم باشيم درد هاي هم مرهم نهيم
امروز چشم گشوديم و جز باد در كوچه و جز خاطره در ياد چيزي نيست
در كوچه باد مي آيد
و هوا باراني است
و تنها من هستم و من
بي ياد هيچ كس و نه در ياد هيچ كس
بي هيچ دوست و بي هيچ يار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزگار سخت عجيب است!
با اين همه تنها بودن و تنها ماندن بسي شرافت دارد به بودن دوستاني كه هميشه گرفتار كاري مهمتر از دوست و دوستي شانند!
نگاهی به فیلم شوالیه تاریکی
چندی پیش صدا و سیمای کشور یکی از پر فروشترین فیلمهای تاریخ هالیوود را در ایام عید نوروز نمایش داد.فیلمی که به گمان برخی سینمای بحران زده آمریکا را از خطر سقوط مالی نجات داد.
بدون شک هدف اصلی سازندگان فیلم "فروش" بوده است."فروش"، واژه ای که یکی از اصلی ترین شعارهای نظام سرمایه است.به همین دلیل جستجو در محتوای فیلم به ظاهر کاری عبث است.برای مثال نمی توان آنرا با فیلم هایی چون سپید و بیست و یک گرم کیشلوفسکی مقایسه کرد.
با این وجود به نظر بنده این فیلم "مانیفست نظام سرمایه" است.
پرداختن به کلیشه مبارزه خیر و شر با حضور قهرمانی شکست ناپذیریکی از نقاط تامل برانگیز فیلم می باشد . چنین فیلمها و آثاری در حال حاضر حتی در ادبیات کودکان جایی ندارند.با این وجود، این فیلم از چنین ساختار ساده و جدا از عصری ساخته شده بود.فیلم قصد بیان و تشریح تاریخ نوینی را دارد.عصری که در آن نیروهای شر مجددا در پی تخریب نظم جهانی، صلح و آرامش شهروندان این دهکده جهانی هستند.نیروهایی که بر خلاف تبه کاران معمولی گذشته، دنبال کسب پول و ثروت از راه های غیر قانونی نیستند بلکه تمام تلاش آنها نابودی "نظمی" است که در راس آن صاحبان سرمایه یعنی بانکداران، کارخانه دارها و تجار بزرگ قرار دارند.
همانطور که می دانید فیلم مبارزه "بت من" (مرد خفاشی) نماد قهرمان شکست ناپذیر حماسه های بزرگ تاریخ و "دلقک" نماد شر و تاریکی است (هرچند بت من لقب شوالیه تاریکی را اخذ کرده است).جالب اینجاست که نماد شر یک دلقک است.شاید به این دلیل که اعمال و گفتار یک دلقک مضحک و بی ارزش و پوچ است(البته از دیرباز در بسیاری از آثار ادبی و نمایشی افراد شریر را ملبس به لباس دلقک نموده اند).
نکته جالب دیگر لبخندیست که همواره بر لبان دلقک است.این لیخند مرا به یاد رمان "مردی که می خندد" اثر ویکتور هوگو می اندازد.رمانی درباره مردی که به علت نوعی بیماری مجبور به انجام عمل جراحی (بوکافشیال سرجری) بر روی دهان و فکش گردید.عملی که باعث شد به او چهره ای خندان بدهد.اما در پس این چهره مردی زندگی می کرد که کوهی از غم بر دوش می کشید.
اولین صحنه فیلم را سرقت از بانکی بزرگ تشکیل می دهد.و مبارزه "شر" (دلقک) با "نظم موجود" از همین صحنه آغاز می گردد.دلقک نماد شرارت و دشمن بی نظمی با ظاهر و حرکاتی غیر معمول یکی از مراکز اصلی و نمادهای نظم نوین جهانی یعنی "بانک" را مورد هجوم خود قرار داد.
به سرعت سر و کله قهرمان فیلم یعنی حامی بزرگ نظم نوین جهانی و دشمن شرارت و بی نظمی پیدا می شود. البته با این تفاوت که قهرمان از نیرویی خارق العاده برخوردار نیست.او نیز فردیست مانند بقیه، مانند همه می خورد، می خوابد، می پوشد و عاشق می شود.اما او مجهز به جدیدترین تکنولوژیها و سلاح هاست. سلاح هایی که برای مبارزه با نیروهای شر به کار می رود.منبع این امکانات و سلاح ها نیز یک سرمایه دار بزرگ است.کسی که حامی نظم و صلح است.
او به کمک "بت من" افسانه ای به مبارزه با خطرناکترین تبهکاران می رود.و نهایتا هم پیروزی با نظم موجود و قهرمان است.نماد بی نظمی و شرارت از شهر رخت بر می بندد و مردم یکبار دیگر در کنار هم و زیر سایه نمادهای بزرگ سرمایه به زندگی همیشگی خود ادامه می دهند. و به این ترتیب فیلم با کلیشه ای ساده چنین مفهومی را القا می کند و پیروزی خود را هم در اذهان مردم و هم در گیشه های بلیت فروشی سینما جشن می گیرد.بی آنکه سکانسی از فیلم به زندگی و گذشته دلقک بپردازد.گویی زایش دلقک خلق الساعه بوده است.مانند یک موجود فضایی که از کهکشانی دیگر وارد جامعه پاک و تمییز انسانها شده است؛ و در آنجا به دشمن نظم و آرامش انسانها بدل گشته است.
شاید یکی از طنزآمیز ترین صحنه های فیلم صحنه به آتش کشیدن پولها توسط دلقک بود.صحنه ای که تلاش می کرد عمق کینه دلقک را نسبت به نظم جامعه نشان دهد.او یک سارق معمولی نبود و قصد کسب پول و ثروتی عظیم را نداشت.او یک "دشمن" بود.دشمنی که هدفش خرابکاری و ایجاد هراس بود...ولی در عین حال این صحنه به صحنه تمسخر صاحبان نظم تبدیل شد.به راستی که دلقک با این کار بیش از همه صاحبان نظم (بانکها،کارخانجات و دولت) را به خشم آورد و از خشم آنها لذت برد.
او به جای استفاده از پول که باعث چرخش مجدد آن در بازار می شد (همان کاری که وظیفه این میانجی یعنی پول در نظام سرمایه است) ؛ آنها را به آتش کشید.او با این کار تلاش کل نظام را برای مبارزه با بی نظمی ناکام گذاشت.
ر.محسن
پيش درآمد
اصولن "روشنفكر" *ها - به معناي عوامانه ي كلمه - تا حدودي آدم هاي غيرقابل تحملي اند، موجوداتي كه عمومن در تنهايي به سر ميبرند و كسي جز همپالكي هاي شان را ياراي بودن در كنارشان نيست.
آنها با زبان تند و تيز و با استفاده از لغات ثقيل شروع به انتقاد تخريب گونه مي كنند چنانكه گويي در مقام پيام آور زمانه ي خويش عقلانيت نظم موجود را به چالش كشيده وبه تعبير هايدگري كلمه "لوگوس" عصر خود را شكسته و به جايش سنت عقلي ي تازه اي در دست دارند،
گاه چنان دامنه ي نقدشان عمق جامعه و تك تك افراد و مناسبات بين آنها را در بر مي گيرد كه احساس مي كني در كره اي ديگر در بَند موجوداتي چند پا و يك چشم گرفتار آمده اي و راه خلاصي ات سينه زدن در زير بيرق اين انسان (مرد يا زن) منورالفكر است و بس!
با اين مقدمه و تعريف خاص از روشنفكر در نظر دارم بخشي به نام "غرولندهاي روشنفكرانه" اضافه كنم و هرازگاهي انتقاداتم از جامعه و مردم و كسبه و بقال محل و راننده تاكسي و نانوا و ...... را در اين بخش بنويسم
براي آغاز اين بخش از راننده هاي تاكسي شروع مي كنم.
به ادامه مطلب مراجعه كنيد.
|
|