تبليغاتX
تيره گان
 
تيره گان
 
 
در حاشیه واژه ، صدا و متن
 

الان كه دارم مي نويسم ساعتي است كه وارد فردا شده ام!

فردا روزي است كه بايد بنشينم و يك بار ديگر غبار يك سال را از چهره و درون خود و اين دنياي مجازي - نمادي از خودِ واقعي ام - بزدايم و بيش از هر چيز به درونم بينديشم و به يك سالي كه جوانتر شدم!

فردا همچنان كه پايان يك سال است آغازي دوباره هم هست براي روزهايي كه نمي دانم چگونه خواهند گذشت - بي يا با من - اما دلم مي خواهد چنان باشند كه انسانيت انسان ارج داشته باشد.

دلم مي خواهد در پايان يك سال توانسته باشم اخلاقي زيسته باشم.

***

دو سال پيش - سال 86 - وقتي كه تصميم گرفتم نمادي از خودِ واقعي ام در جهان مجازي بسازم در اوج استيصال و پريشاني روزگار ميگذراندم.

از بودنم در فضاي واقعي لذت نمي بردم و انگار در اوج جواني گرد پيري بر رخسار خودم و انديشه هايم نشسته بود.

انگار هر روز پيش از ديروز جهان سرمايه داري داشت تعاريفش از جهان و زندگي را بر من مي قبولاند و من هر روز تسليم تر و ناتوان تر مفاهيمش را مي پذيرفتم و از جهان كودكانه ي زيباي خودم تن به حقارت بزرگ شدن و بزرگسالي مي دادم.

هر روز كودكي ام را تماشا ميكردم كه چگونه در زير بار اين مفاهيم تلقين شده از دست مي رفت و من ناتوان در نگهداري اش بايد - بسان مسافري در كشتي ي تقدير -  از سر نااميدي دست تكان مي دادم و در دل به خدايش مي سپردم كه تقدير است و روزي بايد بزرگ شد و مرد شد!

با بزرگ شدن هر روزه ام ، طناب كودكي هر روز بر گردنم تنگتر و تنگتر مي شد چنانكه احساس خفگي كردم و عرق سرد مرگ بر پيشاني ام نشست! بايد پنجره اي يا روزنه اي مي گشودم!

"من دچار خفقانم"

***

در روزي گرم، روزي كه پيش از اين ايرانيان كهن بر يكديگر آب مي ريختند تا گرماي عطش آلوده ي تابستان را با خُنُكاي آب بر هم مرحمي باشند، در روز جشن تيرِگان تصميم گرفتم آبي بر صورتم بزنم و از خفقانم بكاهم و اين شد كه تيره گان را گشودم تا هم نمادي از ايران كهن باشد و هم نمادي از تيره گي اين روز ها و تيره بختي ي بيش از نيمي از جمعيت اين كره ي خاكي و همان هنگام نوشتم "تيرگان يا تيره گان"؟!

اين روز اما نه فقط در ايران كهن كه در آن سر دنيا - در ايالات متحده - هم جشني برپاست، "جشن روز استقلال آمريكا".

اينكه در اين روز از شرق تا غرب كره ي خاكي ما انسان ها جشن برپا بوده است را هم به فال نيك گرفتم كه اين روز فراي جبر جغرافيايي انسان، روزي است براي پاس داشتن انسان بماهو انسان.

چه آنجا كه ايرانيان كهن "جشن آب" برپا مي كرده اند، چه آن روز كه آرش كمانگير جانش را بر سر آرمانش گذاشت و چه امروز كه جشن هاي استقلال آمريكا برپاست، در پس پشت تمام شان يك مفهوم نمايان است: "اخلاق" و بر بلنداي تمام شان يك موجود است كه ايستاده است: "انسان"

***

اكنون دو سال از تولد مجازي ام مي گذرد و امروز بسيار با ثبات تر و با آرامش بيشتري روزگار ميگذرانم هرچند در اين مسير همسفراني داشتم كه ديگر نيستند و چنانكه در آغاز مي نمود نه بودنشان حركتم را كند نمود و  نه رفتنشان متوقفم كرد و امروز تنها يادي است از آنانكه رفتند - به نيكي يا به بدي - چه آنكه شيطان ناميدمش و چه او كه ابليس بود! چه آنكه بهاري بود و با زمستان رفت!

از رهگذر عمر مجازي ي دو ساله ام دوستاني يافتم در سراسر اين كره ي خاكي كه هر لحظه دلم برايشان مي تپد و هر روز از بودنشان خدايم را سپاس مي گويم.

كودكاني همچون خودم ، همبازي هاي دنياي مجازي ، در سراسر كره ي خاكي ، از هر جنس و رنگ و نژاد

كودكاني اهل درد ، كودكاني دلسوز انسان هاي بزرگ ، با چشماني اشكبار از آنهمه حرص و طمع

دلسوز حسد و آز شان

و اميدوار به روزي كه به كودكي ي شان بازگردند

به روزهاي خوش زندگي انسان در پناه اخلاق انساني

و كودك به عنوان نماد انسانِ اخلاق مدار

به اميد جهان كودكانه

آغاز حياتم مبارك !

*****

شعري از پابلو  نرودا پيشكش تان !

اينجا كليك كنيد .

 |+| نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
تذكار: اين متن مخاطب خاص دارد، هر چند مخاطبش سوات {سواد!} ندارد!!!

#

هي شوفر!


معناي عربده اَت چيست؟


سوزش در كجاست كه چنين بي تابَت مي كند؟!


گفته بودم "مَتن كهن" سرب دارد؟!


سربَش مذاب بودَست گويي!


.... كه چنين بي تابي!


هي شوفر!


تاكسيمترَت روشن ماندَست!


سالهاست كه روشن است!


انگار هرگز خاموش نبودَست!


هي شوفر !


هـــــــــ....ــي!


"كلاتو بذار بالاتر"*


ماشين هنوز بوي اسپرم دارد !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

* "كلاه بالا گذاشتن" كنايه بر آنان كه خود را به راهي مي زنند تا فارغ شوند از كرد و كار ناموس شان!


حرف آخر:

كه در قماري همآره با ما به ظاهري گيج و نابلد عشق

نشسته اما هميشه از ما چه ماهرانه كه مي برد عشق


اين روزها با آخرين كارهايي كه از محسن نامجو به دست آوردم حسابي حال مي كنم، شاهكارش هم كه ترانه ي تيتراژ پاياني ي فيلم "هم خانه" - فيلمي كه شايد بعد  از سال ها بتونه من رو به سالن تاريك سينما وارد كنه - هست، كه لينك دانلودش رو براتون ميذاريم.....


دوباره آوَخ كه مي خَلَد عشق


در فرمت MP3 مي تونيد از اينجا دانلودش كنيد....


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

صداي پايش را مي شنوم

انگار خيلي سريع به سويم مي آيد

چند روز پيش در باغچه ي كنار پله ي يك كلانتري ديدم گل بنفشه روئيده

نا خودآگاه به ذهنم رسيد:

"نازلي

بنفشه بود

گل داد و مژده داد

زمستان شكست و رفت" *

يادم افتاد آنكه پشت زمستان مي شكند گلي است با عمر كوتاه

وقتي بنفشه مي رويد يعني سرما و يخبندان ديگر رفته اند

شايد هنوز باشند اما نفس هاي آخرشان است

وقتي بنفشه مي آيد

از "گرمگاه سينه"ي هيچ كس بخار سرما نقش نمي بندد

و "ابري تيره"** نمي شود در مقابل ديدگان

وقتي بنفشه مي آيد

تاريكي مي گريزد، نه به تمامي كه به قدر توان روشنايي!

روزهاي گرم در راه است و ارديبهشت فصل عاشقي است

هميشه با ارديبهشت عاشق مي شوم، بوي بنفشه ، كه ديگر نيست، 

هنوز به مشام مي رسد

ارديبهشت ماه عشاق است

پارك ها ، خيابان ها، رستوران ها

همه مملو از چشماني است كه در عمق شان محبت موج ميزند

چشماني كه همه در سوز روزهاي قبل از بنفشه تنها به دستان سرخ مينگريستند 

و به دهاني كه بخار را به دست ها مي دميد تا شايد اندكي گرما سرخي شان را فرونشاند

بنفشه آغاز تاريخ است!

آغاز فصل عاشقي و نويد عشقي تازه

نويد تلألوء محبت در چشم ها

نويد "بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"***

عظمت بنفشه در اين است كه به انتظار نمي نشيند آمدن بهار را

خود بهار مي سازد

هنوز زمستان هست كه او مي آيد

مي آيد، مي ماند، و خود با زمستان مي رود

نه چون ديگران در پس پشت خاك به انتظار نمي نشيند شكست زمستان 

و بعد تصاحب بهار را

بنفشه مبارزه مي كند

با باد سرد زمستان،

با آخرين زور هاي فصل سرد رو در رو مي شود

بنفشه آغاز تاريخ است

آغاز رويش

آغاز زايش

آغاز آغاز !

سفره هاي هفت سين مان بي بنفشه مباد.

بهارتان بهاري و دل هاتان سبز

عاشقي تان مستمر

چشم هاتان غرق محبت

دست هاتان سبز

سبز

سبز

سبز و نوازشگر

نوروز مبارك!


پا نوشت:

* و *** اشاراتي به شعر "مرگ نازلي (وارطان)" از احمد شاملو - شاعر شهير معاصر

** اشارتي به شعر زمستان مهدي اخوان ثالث ديگر شاعر بزرگ اين عصر

 |+| نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
همه ساله در چنين روزهايي شاهد بازار داغ عشاق و البته فروش عروسك و شكلات به سبب روزي جهاني براي عشق، با نام ولنتاين valentine ، هستيم، روز دل ها !

كاري به تاريخچه اين روز ندارم، هر چند آنان كه دوست دارند از تاريخچه و چرايي ي اين نام گذاري آگاه شوند مي توانند نوشته ي سال گذشته ام را از اينجا بخوانند.

اما آنچه باعث شد امسال به اين موضوع بپردازم تبليغات عمدتاً راديويي و نوشته هاي برخي وبلاگ هاي جهان مجازي در خصوص تحريم اين روز به نفع آنچه ولنتاين ايراني (!) مي ناميدند، بود. انگار برخي به همان شدت كه منتقد مذهب هستند رسالت ترويج "ايراني گري" و "ناسيوناليسم ايراني" را بر دوش خود احساس نموده و قائل به "ايرانيزه كردن" تمام آنچه در دهه هاي اخير اسلاميزه شده (يا هنوز نشده)، مي باشند.

در اين نوشتار به اس و اساس اين كاري ندارم كه ضرورت وجود چنين جشن هاي ملي و فراملي در كجاست؟ و آيا چنانكه گفته مي شود چنين مراسمي در جهت بسط و تبليغ و ترويج مصرف گرايي در ميان توده هاي كشور هاي جنوب* و به نوعي سلطه ي جهان سرمايه داري و از مجموعه عوامل فرهنگي ي تثبيت "هژموني" نظام سرمايه سالاري ي جهاني است يا اينكه با پرداختن به عشق و انسان در مقابل سود و سرمايه به نوعي عامل ضد هژموني جهاني غرب سرمايه دار مي باشد؟

به اين هم نمي خواهم بپردازم كه جايگاه چنين مفاهيمي در فرهنگ ايراني كجاست؟ و آيا تقويت "ناسيوناليسم ايراني" مي تواند عاملي محدود كننده در مقابل گسترش و اقتدار "اسلام سياسي" در حوزه ي عمومي جامعه ي ايراني  از يك سو، و جايگزين مناسبي براي آنچه "فرهنگ متهاجم غرب" مي نامند، از سوي ديگر باشد ؟

در اينجا فقط مي خواهم چند نكته ي خيلي كوتاه در ارتباط با اين دو روز خاص - 14 فوريه غربي و 29 بهمن ايراني - و تبليغات ناسيوناليستي ي پيرامون آن ها بپردازم و در نهايت يكي از آن دو را برگزيده و پيشنهاد دهم

اول:

تا آنجا كه حافظه نگارنده ياري مي كند جشن اسپندگان - سپنته آرمئيتي - بزرگداشت روز زن و زمين (دو نماد باروري) است و ماهيتاً نمي تواند به عنوان روز عشاق باشد، چرا كه عشق متعلق به هر دو جنس مي باشد نه چنانكه فرهنگ مردسالار ايراني فقط زن را نماد عشق و عاشقي را عملي مردانه، گويي زن آفريده شده است تا معشوقه باشد!!

در هر صورت اين روز مي تواند به عنوان روز زن و گراميداشت مقام زن اعم از مادر و همسر پاس داشته شود؛ نه به عنوان ولنتاين ايراني!!

دوم:

حال فرض كنيم كه 29 بهمن نه فقط روز زن كه روز عشق و عاشقي باشد.

در اينصورت، بين يك پديده ي ملي و يك واقعه ي فراملي بهتر است به پديده ي فراملي پرداخته شود، مخصوصاً كه اين روز مختص به انسان ها - و نه دولت ها - است.

در چنين شرايطي ناسيوناليسم كاري جز خط كشي بين انسان ها و دور كردن آن ها از همديگر ندارد.

فراموش نكنيم فاشيسم و نازيسم از دل ناسيوناليسم سر برآوردند. بهتر آن است كه هر عاملي كه دسته اي خاص از انسان ها را برتر از دسته ي ديگر مي داند به كناري گذاشته شود حال اين عامل مي خواهد رنگ پوست باشد، يا اعتقادات قلبي و يا نژاد و مليت.

سوم:

امروز بسياري از مفاهيم متحول شده اند، درست است كه ولنتاين هم سابقه اي تاريخي و از قضا مذهبي دارد اما آنچه امروز از اين جشن فهميده مي شود، صورتي كاملاً زميني و  به اعتباري عرفي به خود گرفته است. چيزي كه هيچ كس نمي تواند مدعي انحصارش شود. هيچكس! مگر انسان!

اينهمه در حالي است كه احياء جشن ايراني روز عشق - حتي چيزي مثل مهرگان - متضمن احياء مقدار زيادي مفاهيم ايدئولوژيك و آسماني مي باشد، در هر حال اين واقعيت را بايد پذيرفت كه "ايرانيت اصيل" كاملاً در دل مذهب زردشت قرار دارد و لازمه ي مذهبي بودن هم تقسيم جهان به حداقل دو طيف "ما و ديگران" است.

طبيعي است كه زماني يك مذهب به عرصه ي عمومي و اجتماع وارد شود تبعيض ميان مومنان و غيرمومنان به وجود خواهد آمد و بعد از مدتي عملاً تعداد زيادي از شهروندان غير مومن همان جامعه نسبت به اين جشن بي تفاوت بلكه منزجر خواهند شد.

در اينجاست كه مذهب و ناسيوناليسم مانند دو لبه قيچي عمل كرده و خط كشي هاي خيالي بين انسان ها را بريده تا هر انساني به مثابه ي يك جزيره ي يخي شناور بر روي آب تنها به فكر خود و چاره ي مسائل مبتلابه خودش باشد ، بي آنكه در جهان پيرامونش به كسي نزديك شود يا احساس كند ديگراني هم وجود دارند كه چون او نمي اندشند.

بي ترديد مي توان مدعي شد كه انسان مسخ شده در حقيقت انسان بريده از اجتماع است، انساني كه در آغوش فرديت خويش چنان عاشقانه فرو رفته است كه چيزي جز معشوق اش را نمي بيند، انسان خودخواه، انسان از خود بيگانه، انسان مسخ شده بريده از اجتماع !!

حرف آخر:

جهاني فكر كنيم هر چند نتوانيم جهاني عمل كنيم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط امیر  | 





در دفتر كارت نشسته اي و داري با عجله آخرين كارها را براي فردا آماده ميكني

سخت عقب موندي و نمي دوني فردا جواب "ولي نعمتان" را چگونه بايد داد

صداي منشي واحد – ببخشيد مسئول دفتر واحد – مثل موشك كروز با ته زمينه سوزن مانندش وارد اگزوز گوش ات شده و با از كار انداختن "شيپور اُستاش"* و عبور از "مايع حلزوني"* پس از برخورد به "پرده" ي مُندَرس گوش ات، انفجار موفقيت آميزش با توليد واژه هاش فهميده مي شه!!

-         آقااااي [هميشه به اينجا كه ميرسه توي دلت ميگي: خدايا من نباشم!] امير تشريف بياريد دكتر كارتون داره !

خودكار و پرونده ها رو پرت ميكني روي ميز و مثل يك ربات راه مي افتي در حاليكه همكاران با نگاه تعقيب ات مي كنن وارد دفتر دكتر مي شي


ادامه اش را در ادامه مطلب ببينيد !

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

يلداي عزيزم سلام

پيام هاي زيبايت را ديدم، با تمام وجود احساس كردم

زير اولين برف زمستاني در آخرين روزهاي پائيز قدم زدم و انديشيدم به پيام ها و نشانه هايت

حس نهفته در كلامت ناخودآگاه منظره ي چشم هاي سياهت را به ذهنم آورد، مهرباني ي عمق چشمانت را دوست دارم هميشه، سياهي ي مملو از محبت و سكوت، جايي براي غرق شدن، جايي براي فرو غلطيدن در ظلمت، در تاريكي، در سكوت

به اين انديشيدم كه چقدر مانده تا انتظار ديدارت بسرآيد،

به اين انديشيدم كه چقدر گذشته از آخرين ديدار، آخرين بار كه غوطه ور شدم تك تك لحظه هايت را،

چونان كه گويي پيش ازين هرگز نديده بودم چاه عميق چشم ها و مهري چنين سرشار

برف مي آمد و من بوي تنت را به تمامي در شامه ام داشتم

انگار خاطره ي آخرين عشوه ي چشمانت زير برف ناگهان برخاست از اعماق و ايستاد مقابلم

آخرين روز بود و اولين برف

خاطرت هست؟!

مسافر بودم آن روز

آخرين بار بود كه كسي مي پرسيد:

"هي! سالم رسيدي؟!"

آخرين چشم نگران و آخرين خاطره ي بارش برف

و حالا دوباره پيام تو بود و عطر هزارها خاطره،

عطر چشم هاي عاشق "بهار" زير اولين بارش برف

عطر چشمه هاي جوشان، عطر باغ تنهايي ها، عطر اسانس غار تنهايي هام

*    *     *

من مانده بودم و تك تك خاطراتم

اما بار ديگر پيام تو اينجاست

و من باز تنها، زير برف، پيام آخرينت را مي خوانم، با صدايي كمي بلندتر از زمزمه، كمي آرامتر از فرياد،

آخرين بار كه ديده بودمت گفتم:

آخرين گريه ام، آخرين اشكم، وقت بزرگ شدن بود

گفتم: آخرين گريه در آخرين روز كودكي

اما انگار رفتن تو دوباره به باغ كودكي برد مرا، و دوباره كودك شدم، كودكي گاه با ريش بلند! گاه تراشيده!

آخرين قطره ي اشك! اندكي پيش از نوشتن آخرين حرف و دوباره بعد از آغازش

*    *     *

چرا باز از اشك گفتم؟!

انگار باز فراموش كردم صحبت از آمدن است، صحبت از هم آغوشي است، صحبت شب زنده داري، گفتن، شنيدن، نوشتن، و شايد فرياد است

صحبت از چشم سياه و زلف افشان و گيسوان پيچيده تا روي زمين ات چه خوشايند است!

اولين بار كه ديدم ات دم در خانه ام بودم

همان خانه اي كه تمام كودكي ام آنجا بود و همان دري كه دفن شد تمام كودكي ام در آستانه اش، زير گل و لاي باغچه، كمي اينطرف تر از عشق هاي نوجواني، اينسوتر؛ فقط كمي اينسوتر از عشق كودكي ام ، عشق بچگي!

*    *     *

باز تو داري مي ياي و من مست شدم از بوي تن ات

باز وقت مستي و راستي شده انگار

باز صداي پاشنه ي كفش ات به خاطرم مي آورد صداي شكستن شيشه ي مي و شكستن دل شيدا

حتي صداي فروشكستن  خار مغيلان در كف پا

دوباره بايد صبح زود بيدار بشم، وقت رو از دست ندم، اصلاح كنم صورتم رو و بشورم سرم رو

عطر بزنم و با شاخه گل رز قرمز به پيشوازت بيام

كت و شلوار سفيد و شاخه ي كوچك شده ي گل رز قرمز، انتظار ورودت

انتظار انتظار انتظار

ساعت مترو

تيك تاك تيك تاك

و ورود تو از پشت ميدان تاريك شهر

و لبخند من كه خوش آمدي يلداي من

يلداي زيباي من با لباسي يكدست سفيد، چشم هايي سياه و مژه هايي سياه تر

موها به غايت سياهي و افشان بر روي زمين

و من كه غرق امواج گيسوانت خواهم شد و تسليم در برابر ظلمت چشمانت

يلداي من خوش آمدي

يلدا مبارك


پاي نوشت:


* شايد بخاطر رفع اتهام "ضد زمستان" بودن اين را نوشتم! بسياري از كساني كه "پي نوشت هاي زمستاني" ام را خوانده بودند چنين به قضاوت نشستند كه از نگاه من نه زمستان زيباست و نه جهان يكسره چيزي جز سياهي است!

شايد نا خودآگاه همين حرف ها به سمت چنين نوشته اي سوقم داد. شايد !


* سال گذشته در چنين روزهايي "شب يلدا و ترانه اي شرقي" را انتخاب كردم كه گمان مي كنم امسال هم خالي از لطف نباشد ديدنش

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


داشتم در اين دنياي جادويي پرسه مي زدم كه گزارشي بدستم رسيد از كساني كه نام شان اراذل بود و اوباش و طرحي براي امنيت از شرّ ايشان. (در اين جهنم مي توانيد ببينيد گزارش را و اينجا و اينجا هم.)

اين اول بار نبود كه "خشونت دولتي" در چنين حالت رقت باري رخ مي نمود، اگر به تاريخ نخواهم برگردم در يك سال گذشته بارها اين چنين عكس و گزارش هايي ديده و خوانده بودم - تا جاييكه دغدغه حقوق انساني ي "خشونت ديدگان دولتي" هم بر ساير مشغله هاي فكري ام اضافه شد – اينبار امّا گزارش ملموس تر بود و از طرف گزارشگران جوان حقوق بشر منتشر شده بود.



بر روي ادامه ي مطلب كليك كنيد!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
1.
« تدا اسكاچ پل » جامعه شناس مشهور قرن گذشته در خصوص نظريه هاي انقلاب و ساختار دولت ها و عوامل مؤثر در وقوع انقلاب در يك جامعه، مدت ها در محافل آكادميكي غرب انديشمند بي بديل به حساب مي آمد.
وقوع انقلاب در ايران نظريه ها و مباحث او را زير سوال برد؛ چرا كه چنين جامعه اي از نظر او اساساً آمادگي ي چنين تحولي را نداشت.

پس از اين واقعه او به نقد نظرياتش نشست و با شجاعت تمام به اشتباه بودن نظريه اش اعتراف كرد. او پس از بررسي فراوان نظريه اي مطرح كرد كه نام "دولت رانتير" بر آن نهاد.

دولت رانتير يا دولت تسهيل دار اشاره به ساخت سياسي اي دارد كه براي مخارج اداره ي كشور (در هر شكلي و با هر برنامه ي خاصي !! ) داراي منبعي خدا دادي و سرشار (چون نفت يا معدن يا چيزهايي از اين قبيل) مي باشد؛ طبيعتاً سران اين مدل حكومتي هيچ نيازي به شهروندان و ماليات هاي ماهيانه شان ندارد، چنين حكامي در برنامه ريزي براي آينده ي كشور آنچه را كه نمي بينند و در معادلاتشان جايي ندارد، مردم و رفاه و آسايش آنان است! اين مدل حكومتي به راحتي براي دفاع از حياتش سلاح مي خرد و مي سازد ، بي آنكه خود را موظف به ارائه ي توضيح و يا حتي اعلام خبر براي آگاهي ي مردم بداند.

اين بحث جالب و در عين حال مفصلي است كه به گمان من ارزش فكر كردن و جستجو داشته باشد، خصوصاً كه در مورد اسكاچ پل منابع فارسي خوبي نيز قابل دسترسي است و حتي كتاب "دولتها و انقلابهاي اجتماعي" ي او هم ترجمه و چاپ شده است.

2.
چند روز پيش يك آف دريافت كرد
م از دوستي گرانقدر، موضوعي بود كه مدت ها ذهن ام مشغول اش بود بي آنكه به نتيجه اي برسم! اينبار عزمي ديدم در پس پشت اين جمله ي نه چندان كوتاه و همينطور حرفي از دل برآمده!

براي آگاهي ي دوستان آنچه دريافت كرده ام را بي هيچ ويرايشي در اينجا منعكس مي كنم تا عمل كردن به خواسته ي اين پيام هشداري باشد براي آنانكه خود را از مردم جدا مي دانند، و نيازي هم به گفتگو و مشورت با آنان احساس نمي كنند.

3.
متن آن پيام:

« همه با هم ارسال پيامك تبريك سال جديد را تحريم مي كنيم.

در پي تصميم شركت زياده خواه مخابرات ،براي افزايش نرخ پيامك

از 14 به 23 تومان مردم ايران در حركتي ملي قصد تحريم پيامك هاي

تبريك شب عيد را دارند، تا با تحميل كردن ضرري نزديك

به رقم 2،520،000،000 تومان به مخابرات در مقابل زياده خواهي هاي

اين شركت ايستادگي كنند.

پيش بيني مي شود نزديك به 180،000،000 پيام كوتاه فقط در

شب عيد فرستاده شود.

180،000،000 * 14 = 2،520،000،000 تومان.

اين ايميل را به همه دوستان ارسال كنيد. »

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

در مباحث اسطوره شناسي، خصوصاً اسطوره شناسي تطبيقي به بر خي از نمادها، نام ها، خدايگان و در كل اسطوره هایی برمي خوريم كه در تمامي تمدن ها و در همه زمان ها، همواره قابل احترام بوده اند به طوری که تمدنی را نمی توان یافت که آنها را نحس بشمارند یا در زمره دیو ها و شیاطین.مشهورترين اين "كهن نمونه" ها كه اسطوره شناسان با واژه "آركي تايپ" توصيف شان مي كنند؛ آب است. (هرچند که می توان لیستی بلند بالا نوشت اما به همین قدر بسنده می کنم.)


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 5:33 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
 
  بالا