|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
الان كه دارم مي نويسم ساعتي است كه وارد فردا شده ام!
فردا روزي است كه بايد بنشينم و يك بار ديگر غبار يك سال را از چهره و درون خود و اين دنياي مجازي - نمادي از خودِ واقعي ام - بزدايم و بيش از هر چيز به درونم بينديشم و به يك سالي كه جوانتر شدم!
فردا همچنان كه پايان يك سال است آغازي دوباره هم هست براي روزهايي كه نمي دانم چگونه خواهند گذشت - بي يا با من - اما دلم مي خواهد چنان باشند كه انسانيت انسان ارج داشته باشد.
دلم مي خواهد در پايان يك سال توانسته باشم اخلاقي زيسته باشم.
***
دو سال پيش - سال 86 - وقتي كه تصميم گرفتم نمادي از خودِ واقعي ام در جهان مجازي بسازم در اوج استيصال و پريشاني روزگار ميگذراندم.
از بودنم در فضاي واقعي لذت نمي بردم و انگار در اوج جواني گرد پيري بر رخسار خودم و انديشه هايم نشسته بود.
انگار هر روز پيش از ديروز جهان سرمايه داري داشت تعاريفش از جهان و زندگي را بر من مي قبولاند و من هر روز تسليم تر و ناتوان تر مفاهيمش را مي پذيرفتم و از جهان كودكانه ي زيباي خودم تن به حقارت بزرگ شدن و بزرگسالي مي دادم.
هر روز كودكي ام را تماشا ميكردم كه چگونه در زير بار اين مفاهيم تلقين شده از دست مي رفت و من ناتوان در نگهداري اش بايد - بسان مسافري در كشتي ي تقدير - از سر نااميدي دست تكان مي دادم و در دل به خدايش مي سپردم كه تقدير است و روزي بايد بزرگ شد و مرد شد!
با بزرگ شدن هر روزه ام ، طناب كودكي هر روز بر گردنم تنگتر و تنگتر مي شد چنانكه احساس خفگي كردم و عرق سرد مرگ بر پيشاني ام نشست! بايد پنجره اي يا روزنه اي مي گشودم!
"من دچار خفقانم"
***
در روزي گرم، روزي كه پيش از اين ايرانيان كهن بر يكديگر آب مي ريختند تا گرماي عطش آلوده ي تابستان را با خُنُكاي آب بر هم مرحمي باشند، در روز جشن تيرِگان تصميم گرفتم آبي بر صورتم بزنم و از خفقانم بكاهم و اين شد كه تيره گان را گشودم تا هم نمادي از ايران كهن باشد و هم نمادي از تيره گي اين روز ها و تيره بختي ي بيش از نيمي از جمعيت اين كره ي خاكي و همان هنگام نوشتم "تيرگان يا تيره گان"؟!
اين روز اما نه فقط در ايران كهن كه در آن سر دنيا - در ايالات متحده - هم جشني برپاست، "جشن روز استقلال آمريكا".
اينكه در اين روز از شرق تا غرب كره ي خاكي ما انسان ها جشن برپا بوده است را هم به فال نيك گرفتم كه اين روز فراي جبر جغرافيايي انسان، روزي است براي پاس داشتن انسان بماهو انسان.
چه آنجا كه ايرانيان كهن "جشن آب" برپا مي كرده اند، چه آن روز كه آرش كمانگير جانش را بر سر آرمانش گذاشت و چه امروز كه جشن هاي استقلال آمريكا برپاست، در پس پشت تمام شان يك مفهوم نمايان است: "اخلاق" و بر بلنداي تمام شان يك موجود است كه ايستاده است: "انسان"
***
اكنون دو سال از تولد مجازي ام مي گذرد و امروز بسيار با ثبات تر و با آرامش بيشتري روزگار ميگذرانم هرچند در اين مسير همسفراني داشتم كه ديگر نيستند و چنانكه در آغاز مي نمود نه بودنشان حركتم را كند نمود و نه رفتنشان متوقفم كرد و امروز تنها يادي است از آنانكه رفتند - به نيكي يا به بدي - چه آنكه شيطان ناميدمش و چه او كه ابليس بود! چه آنكه بهاري بود و با زمستان رفت!
از رهگذر عمر مجازي ي دو ساله ام دوستاني يافتم در سراسر اين كره ي خاكي كه هر لحظه دلم برايشان مي تپد و هر روز از بودنشان خدايم را سپاس مي گويم.
كودكاني همچون خودم ، همبازي هاي دنياي مجازي ، در سراسر كره ي خاكي ، از هر جنس و رنگ و نژاد
كودكاني اهل درد ، كودكاني دلسوز انسان هاي بزرگ ، با چشماني اشكبار از آنهمه حرص و طمع
دلسوز حسد و آز شان
و اميدوار به روزي كه به كودكي ي شان بازگردند
به روزهاي خوش زندگي انسان در پناه اخلاق انساني
و كودك به عنوان نماد انسانِ اخلاق مدار
به اميد جهان كودكانه
آغاز حياتم مبارك !
*****
شعري از پابلو نرودا پيشكش تان !
اين شعري است كه اينروزها مدام تكرار مي كنم اما باز به سكوت مي رسم!
در جوابت نوشتم و حاصل كمي بيش از "يك جواب" شد، پس گذاشتم كه همه با هم بخوانيم
لااقل اينطور نخواسته ي شما هم شهيد نمي شود!!
راستي ته نوشت مطلب جديدت بيش از پيش به تضاد فكري ام دامن زد.... بگذريم !
* * *

نوشتن در روزهايي چنين خاموش
گفتن در روزهاي سكوت
آينده ، آرزو، اميد، سكوتِ كامل
خيابان هاي آكنده از دروغ ِ ديروز
و دودِ امروز
چطور مي شود باز نوشت وقتي سايه ي مرگ همه جا گسترده شده
صداي پرواز عزرائيل
با ماسك سفيد و داس كج
از چه بنويسم؟! از دين؟! از اخلاق؟! از سياست؟! علم؟! فلسفه؟! سيگار؟!
زلف پيچان يار و چشم هاي سوزان نگار؟!
واقعن سعيده از چي بنويسم؟!
از چي مي تونم بنويسم؟!
وقتي تمام افكارت مثل خوره به جونت مي افته و تضادهاي فكريت مدام عذابت مي ده !
وقتي مثل ريگ و آب با خودت ميان ماندن و رفتن دست و پنجه نرم مي كني و عميقاً معتقدي "كوه بايد شد و ماند / آب بايد شد و رفت"!
ديگه براي گفتن حرفي داري؟ وقتي مدام خودت، خودت رو نقض - كه نه انكار - مي كني
از چي مي توني بنويسي؟!
اين روزها خيلي حس دوگانه اي دارم انگار نوشتن هم مثل بودن و نبودن وسوسه انگيزه
واقعن نوشتن يعني كار؟! نكنه نوعي بيگاري باشه كه از خودمون مي كشيم؟!
نكنه خودمونو استثمار مي كنيم؟!!
اينروزها نوشتن مثل راه رفتن روي لبه تيز تيغ جراحي ي
اندكي سهل انگاري مي تونه نجات بخش ترين ساخته ي بشري رو به عاملي براي جنايت بدل كنه
واقعن "نوشتن" هم سرگذشت عجيبي داره
از همون آغاز تاريخش نوشتن دو چهره داشته، يكي قلم به مزدي و مديحه سرايي ديگري مبارزه و "بي خشونت"گري و اين هر دو چقدر طرفدار و چقدر منتقد داشته
اينروزها واژه ها را نمي شود بي فكر استخدام كرد و بي محابا به كاري گماشت كه يك اشارتي دلي را خون يا خوني را بي حاصل مي كند....
پا نوشت:
گويي سردي ي تن عريان تازه متولد را گرماي قُنداقي در انتظار نبود،
چنانكه
اضطراب گشودن چشمان
در جهاني كه به خود نيامده اي و بايد به خود بماني هم مرهمي در كار نيست
( يا آنچه بود خود مرهم نبود. )
......
گفت: سفري در پيش است؛ گفت: جايي است در آن ينگه ي دنيا

براي "خاطره ي پرلاشز " به ادامه مطلب برويد .
دلم نمي خاد اينجا بشه دفتر خاطراتم
بخاطر همين هم هست كه هر وقت خاستم بنويسم دنبال سوژه اي براي نوشتن گشتم و بعد نوشتم
كمتر پيش اومده كه به يك موضوعي به صورت عريان و روزمره بپردازم و نوشته ام بي هدف باشه
اما امروز دقيقن براي اولين بار دارم اينجور بي هدف مي نويسم، بي هدف كه نه! بلكه تنها هدف من نوشتنه
به قول نسل قبلتر ما اكنون هدف و وسيله ام يكي است. اينك تاكتيك و استراتژي بر هم نهاده شده است!!
باري داستان بي هدف نوشتنم هم خاندني است،
داستان روزهاي بي آغاز است و پرسه هاي بي هدف
داستان روزي كه احساس مي كردي "هستي" اما چشم باز كردي و ديدي "نيستي"
انسان براي بودنش، براي اثبات خودش هميشه به چيزي خارج از خودش تمسك جسته است
دقيقن براي تعريف كردن خودش دست بر چيزي كشيده است كه تام و تمام خارج از خودش بوده است
سخت به پوچي رسيده است وقتي چشم باز كرده و ديده است "هيچ" چيز براي لمس كردن "خود" نيست.
روزي چشم باز كرديم و ديديم "اجتماع" نداريم، پس به خود لرزيديم كه يارب كه ايم ؟!
دست به دامان جمع هاي كوچكي شديم كه مي خاستيم به جاي "اجتماع" لمس شان كنيم
چشم گشوديم همه جز باد نبود
دگر باره به جمعي چند نفره دل خوش كرديم كه لابد روشنفكريم و همين چند نخبه در كنار هم هويت مان باشد كار تمام است،
چيزي جز خاكستر سيگار و چشم سوزناك و اشك آلوده حاصل از دود بر چشم نماند
گفتيم همين يك دو سه دوست در كنار هم باشيم درد هاي هم مرهم نهيم
امروز چشم گشوديم و جز باد در كوچه و جز خاطره در ياد چيزي نيست
در كوچه باد مي آيد
و هوا باراني است
و تنها من هستم و من
بي ياد هيچ كس و نه در ياد هيچ كس
بي هيچ دوست و بي هيچ يار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزگار سخت عجيب است!
با اين همه تنها بودن و تنها ماندن بسي شرافت دارد به بودن دوستاني كه هميشه گرفتار كاري مهمتر از دوست و دوستي شانند!
#
هي شوفر!
معناي عربده اَت چيست؟
سوزش در كجاست كه چنين بي تابَت مي كند؟!
گفته بودم "مَتن كهن" سرب دارد؟!
سربَش مذاب بودَست گويي!
.... كه چنين بي تابي!
هي شوفر!
تاكسيمترَت روشن ماندَست!
سالهاست كه روشن است!
انگار هرگز خاموش نبودَست!
هي شوفر !
هـــــــــ....ــي!
"كلاتو بذار بالاتر"*
ماشين هنوز بوي اسپرم دارد !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
* "كلاه بالا گذاشتن" كنايه بر آنان كه خود را به راهي مي زنند تا فارغ شوند از كرد و كار ناموس شان!
حرف آخر:
كه در قماري همآره با ما به ظاهري گيج و نابلد عشق
نشسته اما هميشه از ما چه ماهرانه كه مي برد عشق
اين روزها با آخرين كارهايي كه از محسن نامجو به دست آوردم حسابي حال مي كنم، شاهكارش هم كه ترانه ي تيتراژ پاياني ي فيلم "هم خانه" - فيلمي كه شايد بعد از سال ها بتونه من رو به سالن تاريك سينما وارد كنه - هست، كه لينك دانلودش رو براتون ميذاريم.....
در فرمت MP3 مي تونيد از اينجا دانلودش كنيد....
از همه ي دوستاي گلم كه نظراتشونو توي پست قبل بي جواب گذاشتم معذرت مي خام، راستش حال نوشتن نبود.... و نيست ....!
و اما بارون:

انگار اینبار دیگه نمی خاد دلم باز بشه، ازین مدل ناله کردن هم متنفرم، خاستم بنویسم دیدم همش شد ناله ! پس ترجیح دادم سفید باشه پست ام
خوب دوست خوبم تو بنويس.
راستي برام از بارون نوشته بودی ، پس معلومه که عاشقی ،
بارون ازون مخلوقاتی ی که فقط عاشقا وجودشو حس می کنن و می بیننش !
نه اینکه بقیه نبیننش اما واسه بقیه حضور بارون اونقدر بی تفاوته با عدم حضورش که انگار نیست واسشون!
چیزی مثل تیر چراغ برق سر کوچه ی ما که روزی سه بار از کنارش رد میشم اما نمی بینمش، انگار نبوده هرگز، انگار نیست، تازه وقتی دیدمش که باد انداخته بودش و راه عبورمو بسته بود !
مثل آدمای دیگه که تازه وقتی بارون خیسشون میکنه یا از سوراخ کف یا بغل کفش شون میره تو كفش و پاشونو خیس میکنه می بیننش
تازه اونوقت شروع میکنن به بد و بیراه گفتن به قطره های بهشتی بارون !
قطره قطره های آسمونی رو با شقاوت هر چه تمومتر نفرین مي کنن بی اینکه ببینن داره نفرین ها قطره قطره میریزه رو سرشون و دوباره برمیگرده به خودشون و زندگی شون !
پس حالا همه شدیم نفرین زده، یه مشت آدم نفرین خورده که کنار هم فقط زنده ایم بی اینکه بدونیم از کجا به این نفرین گرفتار اومدیم !
اما تو بارون رو فهمیدی، تو بارون رو میفهمی، می دونم که هرگز بارون رو نفرین نمیکنی، حتي شاید هرگز چتر نداشته باشی ! بدون چتر رفتن زير بارون نشانه چي ي ؟!
من هم از چترها بدم می یاد ، من هم هیچوقت چتر نداشتم، من هم بارون رو حس میکنم، منم بارونو دوست دارم، اونایی رو که بارونو دوست دارن رو هم دوست دارم، یعنی تو رو هم دوست دارم؟!
خوب حتمن تو رو هم دوست دارم، چون تو بارونو فهمیدی، چون تو هرگز نفرینش نکردی، پس هرگز نفرين تو روي سرمون نباريده ....
براي همينم بود كه حرف زدن برات سخت نبود و برات خيلي راحت نوشتم، انقدر راحت كه دوست دارم اين حرفمو عمومي بذارم روي وبلاگم، تا همه بدونن بارون هست حتي اگه بيرنگ باشه، حتي اگه بي صدا بياد و تا صبح كه بيدار مي شيم چيزي از خيسي ي شب قبلش نمونده باشه، خاستم اينو علني بگم شايد بارش نفرين كم بشه، شايد!
راستی تو واقعن بارون رو دوست داری؟! هواي باروني رو چطور؟!
هواي دل من اين روز ها بد جور باروني ي ....

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
* * *
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه دیدار می ترسد
پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد
شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
* * *
ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهای انتظاري بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلي گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید
* * *
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد
* * *
بازآ تا کاروان رفته باز آید
بازآ تا دلبران ناز ناز آید
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پاگل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم
گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم
* * * * * * *
پانويس:
* شاعر اين شعر رو نمي شناسم اما بايد افغاني باشه
** اين ترانه رو با صداي "امير جان صبوري" - خواننده ي صاحب سبك
افغان - در اينجا بشنويد.

براي ديدن " پي نوشت هاي زمستاني" روي ادامه مطلب كليك كنيد !!


سه:
دنبال هديه ي زيبايي بودم براتون، چيزي زيباتر از
[...] سروده ي "شاملو"ي كبير، شاعر گرانقدر معاصر نيافتم
به جاي هشت:
اين جمعه ي دلگير هم گذشت و كسي به كلبه ام پا نگذاشت، بازهم اميدوارم كه:
" شايد اين جمعه بيايد، شايد . . . ! "
اين مصرعي از شعري است كه مرحوم آقاسي {آغاسي} شاعر مذهبي در انتظار امام زمان گفته است...
(انگار اين چله نشيني باعث تهذيب نفس ام شده است كه چنين از شاعرا و مداحاي مذهبي فاكت مي يارم!! شايد . . . ! )
اما سروده ي "شاملو"ي كبير:
نخست كه در جهان ديدم
از شادي غريو بر كشيدم:
من ام آه
آن معجزت نهايي
بر سياره كوچك آب و گياه
آن گاه كه در جهان زيستم
از شگفتي بر خود تپيدم:
ميراث خوار آن سفاهت ناباور بودن
كه به گوش و به چشم مي شنيدم و مي ديدم !
چندان كه در پيرامن خويشتن ديدم
به ناباوري گريه در گاو شكسته بودم :
بنگر چه درشت ناك تيغ بر سر من آخته
آن كه باور بي دريغ در او بسته بودم.
اكنون كه سراچه ي اعجاز پس پشت مي گذارم
به جز آه حسرتي با من نيست:
تبري غرقه ي خون بر سكوي باور بي يقين
و باريكه ي خوني كه از بلنداي يقين جاري ست
احمد شاملو
تقريباً همزمان با بازشدن چشمهام ترانه ي نه چندان مشهوري به ذهنم رسيد و نا خودآگاه شروع به تكرار همان اندكي كه به ياد داشتم، كردم
"پشت اين چراغ قرمز ، دخترك گل مي فروشه و .... "
تمام روزم را با اين موضوع و بحث پيرامونش به شب رساندم و شب خواستم از دريوزگان برايتان بنويسم
از گدايي و حقوق گداها!!
از اينكه كمك به گداهاي خياباني بهتر است يا كمك به نهادهاي متولي و صندوقهاي سطح شهر (به قول نيري رئيس كميته امداد "گدا آهني"!!! )
اما از آن شب تا امروز دسترسي به كامپيوتر و اينترنت نداشتم پس این شد که . . . . .
* * *
خیلی دلم میخواست می توانستم این مطلب را تمام کنم اما انگار
قصه ی این نیز بایست ناتمام بماند همچون بسیاری حرفهای ناتمام،
همچون دستنوشته هاي ناتمام، درد دل هاي ناتمام، و همچون
عمر ناتمام ما بر این " جهاز شكسته سكان"
تا دوباره
شايد![]()
من از نهایت شب حرف می زنم
از نهایت تاریکی
اگر به خانه من آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به انتهای کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد


.jpg)
گه ملحد و گه دهري و كافر باشد
گه
دشمن خلق و فتنه پرور باشد
بايد
بچشد عذاب تنهايي را
مردي
كه ز عصر خود فراتر باشد
محسن
آنچه در پی می آید خود به اندازه ی کافی گویا هست که نیازی به
شرح و تفسیرش نباشد، نوشته ای که می تواند حتی عبوس ترین
انسان ها را به لبخند وادارد، هر چند که لبخند شادترین شان
هم لبخندی خواهد بود بس تلخ، لبخندی توام با درد، لبخندی از سر سوز،
لبخندی برای طنز!
همین تلخی است که هنر طنز را از سایر شبه هنرهای خنده آور
- چون هجو و هزل و آنچه رسانه ی ملی (!) پرچم دارش است که تنها
با عناوینی چون لودگی و دلقک بازی قابل تعریف است - مجزا می کند،
هنر طنز همواره به حمایت از مظلوم برخواسته است و حتی امروز
هم یکی از راه های شناسایی اش جانبداری او از حق یا کسی است
که حق اش ضایع شده است و یا آنکه برای به دست آوردن حق اش
در تکاپو است.
پس چنین است که اگر به مطلب خنده آوری برخوردیم که اتفاقاً هيچ
قرابتي هم با هجو و هزل بين شان يافت نشد - چه صوتی تصویری،
چه نوشتاری یا هر نوعی دیگر - اما در جهت توجیه ظلم ظالم یا
پایمالی ی حقوق حقه ای باشد و یا تلاشش در جهت وارونه ساختن
حقیقت، سانسور و جراحی آن و یا کتمان اش بود، با هیچ تعریف و
استانداردی نمی توانیم طنز اش بنامیم، هر چند که خنده ای تا اعماق
جان نصیب مان سازد!
آری! درست است که طنز با خود خنده می آورد اما در فاصله ی بسیار
کوتاهی از خنده می توان ساعت ها در فکر فرو رفت و به پیام نهفته اش
اندیشید، و چه بسیار لبخند هایی که با بسته شدن لب به بغضی غریب
مبدل می شوند و یا به اشکی چون مروارید....
با این توضیح مختصر دعوت می کنم که نوشته ی زیر با عنوان
"من کیستم؟...." را مطالعه کنید، امید که این لبخند تبدیل به جرقه ای
شود در فکرتان، آنهم جرقه ای آغازگر در راه تحولی انسانی...!
در آخر یاد آوری ی این نکته ضروری است که فرمت این پست، عکس
(جی پی جی) می باشد، پس چنانچه در رویت اش به مشکلی
برخوردید از روش هایی که برای تماشای این فرمت کارآ می باشند
استفاده نمائيد.
و اینک "من کیستم؟...." نوشته ی بلقیس سلیمانی
{این مطلب را چند روزی است که نوشته ام اما تاکنون بلاگفا اجازه آپ لودش را نداده بود.}
برای جلوه صلح و برابری:
اولين باري كه جلوه را ديدم در هستيا بود، آن روزها هستيا تازه داشت متولد مي شد و گردهم آيي هايش منظم و فشرده بود. شوري در جلوه ديده ميشد كه انگار از همين كانون كوچك مي خواهد دنيا را متحول كند، شادي ي حاصل از رضايت در هر جلسه بيشتر از قبل در چشمانش ديده مي شد و همينطور شور تغيير و نارضايتي از نابرابري.
انرژي ي جلوه براي پيگيري ي خواسته ها و اعتقاداتش، مطالعات مستمرش در حوزه زنان، قلم زيبايش در به تصوير كشيدن وضع غم انگیز زنان امروز، نگاه فراسرزميني و جهاني اش، نظريات انسان محورانه اش و احترامش به زن و مرد به عنوان انسان (نه چنانكه بعضي از فمينيست ها زن را برتر از مرد ميدانند!)، گام هاي استوار و مصمم اش، و ... برايم بسيار جذاب، قابل ستايش و آموزنده بود.
كانون هستيا و جلساتش براي من واقعاً فرصت غيرقابل تكراري بود تا اولين تجربه هايم را از حضور در اجتماع خارج از دانشگاه كسب كنم و چه زلال و بي ريا بودند اعضاي هستيا، از معدود اجتماعاتي كه در آن احساس يكرنگي مي كردي، همه كساني كه مي آمدند - از مرد و زن - هر كدام دردي داشتند و سوزي. اغلب شان زخم خورده بي عدالتي بودن و به دنبال تغييري عادلانه. جمعي كه پس از سلسله جلسات هم انديشي و گرد آمدن در كنار ساير نحله هاي فكري – بيشتر منظورم ليبرال فمينيست هاست – و در نهايت تشكيل "كمپين يك ميليون امضاء" هرگز به آن صفا و صميميت نديدم. و در آن جمع صميمي و بي ريا بيش از هركس ديگري جلوه بود كه مي درخشيد و البته بيتا و كاوه هم...
هنوز باور اينكه جلوه در بند است برايم مشكل است، باور كنيد كه جاي جلوه در زندان نيست. هرچند كه قطعاً هم او و هم همسرش – كاوه – به خوبي مي دانند راهي كه در پيش گرفته اند هزينه هاي بسي گزاف دارد و احياناً براي پرداختش هم آماده بودند اما نه هزينه كار سياسي براي فعاليت اجتماعي؟!!
جلوه حتي در زندان هم بيكار ننشسته است، او با پيشنهاد تأسيس صندوق حمايت از زنان زنداني و برپايي ي نمايشگاهي از نقاشي هاي او توسط دوستانش در بيرون از زندان دگر بار ثابت كرد كه عشق و ايمان به هدف محصور شدني نيست. و چه زيبا جلوه از اين تهديد - حبس در بند مجرمان مالي - فرصتي ساخت براي عشق ورزي به هم جنس هاي در بند مانده اش.
شنيدم كه مادر جلوه براي آزادي دخترش از زندان آش رشته نذر كرده است. من هم براي اداي دين به اين دوست در بند تصميم گرفتم گزارش اين مراسم را عيناً از سایت تغییر برای برابری منعكس كنم. به اميد آزادي او و تمام فعالين اجتماعي در سراسر دنيا.

گزارش جالبي است بخوانيد:
هنوز آن روزها را به ياد دارم روزهایی که محال است فراموش شوند، روزهاي شور و هيجان، روزهای درد و غصه و .... يادم مي آيد كه هنوز دانشجوي ليسانس بودم، با شوري آن چنان، انتخابات مجلس نزديك بود و فضاي سياست – چون هميشه - مه آلود می نمود. جمعي از دانشجويان فعال در حوزه هاي سياسي و اجتماعي براي اخذ آخرين تصميم در خصوص چگونگي ورود يا عدم ورود به حوزه رقابت هاي انتخاباتي، حمايت از شخص يا جرياني خاص و يا سكوت در قبال همه جریانها و تبعات بعدي هر كدام از اين كنش ها قرار بود دور هم جمع شوند و من هم باشم در جمع شان. و آن روز:
اول: زیباترین جمله ای که دیروز (۱۶ آذر) شنیدم:
دستاویز بیگانه! آشوبگر! ناآگاه فریب خورده!
ای مخل امنیت اجتماع! شرور! جاسوس! اوباش!
دانشجو! روزت مبارک!!
دوم: خود گویا است، فقط می بایست تشکر کنم از" ي – ماني" عزيز كه بر اين نوشته نغز و پر مغز رهنمونم كرد!
بهترين دوست انسان،انسان است نه كتاب.
كتاب ها تا آن حد كه رسم دوستي و انسانيت
بياموزند،معتبرند. نه تا آن حد كه مثل
دريايي مرده از كلمات مرده تو را در خود غرق كنند و
فرو ببرند، تو در كوچه ها انسان خواهي شد نه در
لابلاي كتاب ها، تو در كوه ها، در جاده ها، و در كنار
ستمديدگان واقعي رسم زندگي را ياد خواهي گرفت،
نه با غوطه خوردن در آثاري كه در اتاق هاي دربسته
نوشته شده و نويسندگانش هرگز نسيم را
ندانسته اند و قايقي در تن توفان را....
از همه اينها گذشته، من عشق كتابي را هم دوست
نمي دارم و تسلط كتاب بر خانه را هم.
من دوست ندارم كه وقتي براي كاري صدايت مي كنم
جواب بدهي: همين صفحه را كه تمام كنم، مي آيم .
من از اين جواب بيزارم و از آن كتاب كه مثل صخره يي
ميان دو عاشق قرار مي گيرد.
يك عاشقانه آرام - نادر ابراهيمي
به زودی از وبلاگ قبلی به اینجا خواهم آمد.
با چشم ها
زحیرت این صبح نابه جای
خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق
بر تارک سپیده ی این روز پا به زای
دستان بسته ام را
آزاد کردم از زنجیر های خواب
فریاد بر کشیدم :
..........
براي هر ستاره اي كه ناگهان
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال آن كه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است
دست مزن ! چشم ببستم دو دست
راه مرو! چشم دو پايم شكست
حرف نزن! قطع نمودم سخن
نطق مكن! چشم ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن
خواهش نافهمي انسان مكن
لال شوم٬ كور شوم٬ كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم!

براي ِ سياووش کوچک
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سايهي ِ بام ِ کوچکاش
به خاطر ِ ترانهئي
کوچکتر از دستهاي ِ تو
نه به خاطر ِ جنگلها نه به خاطر ِ دريا
به خاطر ِ يک برگ
به خاطر ِ يک قطره
روشنتر از چشمهاي ِ تو
نه به خاطر ِ ديوارها ــ به خاطر ِ يک چپر
نه به خاطر ِ همه انسانها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمناش شايد
نه به خاطر ِ دنيا ــ به خاطر ِ خانهي ِ تو
به خاطر ِ يقين ِ کوچکات
که انسان دنيائيست
به خاطر ِ آرزوي ِ يک لحظهي ِ من که پيش ِ تو باشم
به خاطر ِ دستهاي ِ کوچکات در دستهاي ِ بزرگ ِ من
و لبهاي ِ بزرگ ِ من
بر گونههاي ِ بيگناه ِ تو
به خاطر ِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله ميکني
به خاطر ِ شبنمی بر برگ، هنگامي که تو خفتهاي
به خاطر ِ يک لبخند
هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني
به خاطر ِ يک سرود
به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شبها تاريکترين ِ شبها
به خاطر ِ عروسکهاي ِ تو، نه به خاطر ِ انسانهاي ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگفرشي که مرا به تو ميرساند، نه به خاطر ِ شاهراههاي ِ
دوردست
به خاطر ِ ناودان، هنگامي که ميبارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهاي ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام
به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک برخاکافتادند
به ياد آر
عموهايات را ميگويم
از مرتضا سخن ميگويم.
۱۳۳۴
"این یادداشت را برای آغاز کار در وبلاگ قدیمی نوشتم و کماکان بر همان سرم. این هم آدرسش"
http://tirehgan.persianblog.ir
مدتی بود که به فکر ساخت وبلاگی بودم تا هم ارتباطات گسسته را دوباره پیوندی باشد و هم پیوندهای موجود راهی برای تعامل فکری باشند با دوستان جدید و قدیم. به هر حال تعطیلات تابستان فرصتی شد تا به فراغتی برسم و به این مهم بپردازم و اسمی برای آن گذاشتم دارای ایهام و روزی مبارک را برای افتتاح اش انتخاب کردم.
واما چرا تیرگان:
تيرگان يا آب ريزان، از روزهاي مهم در تقويم ايرانيان بوده است. مناسبت اين جشن، دو رخداد بزرگ بوده كه گفته اند در تير روز(روز سيزدهم از تيرماه) پيش آمده است: يكي پيروزي تشتريشت(ايزد باران) بر اپوش(اهريمن خشكسالي) و ديگري تيرانداختن آرش، پهلوان ايراني كه تثبيت مرز ايران با توران را در پي داشت.آيين آب ريزگان يا پاشيدن آب بر يكديگر، از سنت هاي اين جشن بوده است.
ملامظفر گنابادي- منجم دربار شاه عباس- در كتاب شرح بيست باب مي نويسد: آب ريزان، سيزدهم تيرماه بود و وجه تسميه آن، اين بود كه گويند در زمان ملوك عجم چند سال باران نيامد. در اين روز حكماً به جماعت دعا كردند. در وقت، باري سبحانه تعالي، باران فرستاد و بدان سبب، مردم نشاط و شادي كرده، آب بر يكديگر ريختند. اما ... اين روز را فرسيان[فارسيان] تيرگان نيز خوانند و گويند در اين روز منوچهر با افراسياب صلح كرد، به شرط آنكه افراسياب يك تيرپرتاب از ملك خويش به وي دهد. حكماً تيري مجوف را از ادويه پر كردند و در وقت طلوع آفتاب، ارس[آرش]آن را از جبال تبرستان بر كمان نهاده، به طرف مشرق انداخت و حرارت آفتاب، آن را جذب كرده، به سر حد تخارستان رسانيد . احسان يارشاطر، به نقل از متن اوستايي تشتريشت و آثارالباقيه ابوريحان بيروني مي نويسد: ميان ايران و توران سال ها جنگ و ستيز بود. در نبردي كه ميان افراسياب توراني و منوچهر- شاهنشاه ايران- در گرفت، سپاه ايران در مازندران به تنگنا افتاد. عاقبت دو طرف به آشتي رضا دادند و براي آنكه مرز دو كشور روشن شود و ستيزه از ميان برخيزد، پذيرفتند تا از مازندران تيري به جانب خاور پرتاب كنند؛ هر جا تير فرود آمد، همان جا مرز دو كشور باشد .
اسفندارمذ- فرشته زمين- به آرش گفت تا كمان بردارد... آن گاه آرش بر قله كوه دماوند برآمد و به نيروي خداداد، تير را با تمام توش و توان از شست رها كرد و خود، بي جان بر زمين افتاد. هرمزد- خداي بزرگ- به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد. تير از بامداد تا نيم روز در آسمان مي رفت و نيم روز در كنار رود جيحون بر ريشه درخت گردويي كه بزرگ تر از آن در عالم نبود، نشست. آنجا را مرز ايران و توران قرار دادند و هر سال به ياد آن روز جشن گرفتند و جشن تيرگان از اينجا پديد آمد.
و چرا تیره گان:
این نام بیش از هر چیز یادآور انسان قرن بیست است٬ قرنی که در آن پا به اقلیم وجود گذاشتیم و وارد هزاره ای جدید شدیم در حالیکه هنوز تیره گی سده قبل را با خود حمل می کنیم٬ قرنی که گذشت به قول آیزیا برلین تاریکترین قرن زندگی بشر بوده است٬ دو جنگ بزرگ - و البته در طول آن قرن حتی یک روز بدون جنگ در کره خاکی به شب نرسیده است - اردوگاههای کار اجباری٬ گرسنگی٬ زندان٬ اعدام٬ ترور و ... همه یادآورد قرنی است که گذشت. قرنی که ((مردان سفید پوست کشورهای شمال)) هنوز سعی در حفظ٬ باز تعریف و تثبیت دستاوردهایشان دارند و چنین شد که نام تیره گان بر آن گذاشتم. در این باره بسیار خواهم گفت و نوشت و برای حسن آغاز این بحث توجه تان را به عکسی جلب می کنم که خود از هر نوشته ای گویا تر است.
توضیحی کوتاه در مورد عکاس و عکس:
کوین کارتر، سفیدپوست متولد1961اهل آفریقای جنوبی عضویک گروه صمیمی و جسورچهارنفره فتوژورنالیست بود که به"انجمن بنگ بنگ" شهرت داشتند. عکاس هایی که درهنگامه آپارتاید با به خطرانداختن جان وحاصل کارخود یعنی عکس هایشان همه روزه ازحصارامنیتی نژادپرستان مسلح آپارتاید میگذشتند تابه دل خون وآتش درگیریهای سیاهپوستان بروند وبه هرقیمتی که شده درصحنه عکس بگیرند.
اواولین فتوژورنالیستی بود که از مراسم "اعدام گردن بند" عکس گرفت. خشونت وحشیانه ای که سفید پوستان نژادپرست یک حلقه لاستیک پرازبنزین را برگردن یک محکوم به آتش می کشیدند. عکس های این گروه درمحکومیت فراگیرجهانی وشکست بعدی آپارتاید نقش بسیارموثری داشت.
اما جانگدازترین عکس کوین ازآفریقای جنوبی نبود بلکه ازسودان قحطی زده بود. درصحرای خشك جنوب سودان بود که آن هولناک ترین کابوس زندگیش رادید ودردوربینش ثبت کرد تا برای همیشه شلاقی بروجدان انسان ها باشد: دختربچه ای گرسنه ودردم مرگ وفروریختن وچند گام آنسوترکرکسی درانتظار.
آن عکس وپیامدهای آن، عکاس حساس را به آستانه جنون رساند. گرچه اندکی بعد او شاهد پیروزی نلسون ماندلا درسرزمینش بود و گرچه همان عکس هولناک او برنده جایزه بین المللی ومعتبر پولیتزر شد. اما کوین کارتر فتوژورنالیست تاب اندوه کوین کارتر انسان که چشم هایش آن نمایش هولناک رادیده بود نیاورد ودر27 جولاي 1994 به زندگی خویش پایان داد.

|
|