|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
تا وقتي نيازي هست به ديگري؛ تا زماني كه احساس مي كنيم كسي به دردي مي خوره؛ به رساترين شكل “سلام” نثارش مي كنيم اما به محض اينكه به نتيجه برسيم كه اشتباه كرديم سعي ميكنيم به هر شكلي از زير بار گفتن “خداحافظ” در بريم،
ادامه در تيره گان جديد !

پيش درآمد + درآمد + داستان قصه ي ما + پس درآمد
در وبلاگ جديدم منتظرتون هستم:
امير / با چشم ها . . . . .
الان كه دارم مي نويسم ساعتي است كه وارد فردا شده ام!
فردا روزي است كه بايد بنشينم و يك بار ديگر غبار يك سال را از چهره و درون خود و اين دنياي مجازي - نمادي از خودِ واقعي ام - بزدايم و بيش از هر چيز به درونم بينديشم و به يك سالي كه جوانتر شدم!
فردا همچنان كه پايان يك سال است آغازي دوباره هم هست براي روزهايي كه نمي دانم چگونه خواهند گذشت - بي يا با من - اما دلم مي خواهد چنان باشند كه انسانيت انسان ارج داشته باشد.
دلم مي خواهد در پايان يك سال توانسته باشم اخلاقي زيسته باشم.
***
دو سال پيش - سال 86 - وقتي كه تصميم گرفتم نمادي از خودِ واقعي ام در جهان مجازي بسازم در اوج استيصال و پريشاني روزگار ميگذراندم.
از بودنم در فضاي واقعي لذت نمي بردم و انگار در اوج جواني گرد پيري بر رخسار خودم و انديشه هايم نشسته بود.
انگار هر روز پيش از ديروز جهان سرمايه داري داشت تعاريفش از جهان و زندگي را بر من مي قبولاند و من هر روز تسليم تر و ناتوان تر مفاهيمش را مي پذيرفتم و از جهان كودكانه ي زيباي خودم تن به حقارت بزرگ شدن و بزرگسالي مي دادم.
هر روز كودكي ام را تماشا ميكردم كه چگونه در زير بار اين مفاهيم تلقين شده از دست مي رفت و من ناتوان در نگهداري اش بايد - بسان مسافري در كشتي ي تقدير - از سر نااميدي دست تكان مي دادم و در دل به خدايش مي سپردم كه تقدير است و روزي بايد بزرگ شد و مرد شد!
با بزرگ شدن هر روزه ام ، طناب كودكي هر روز بر گردنم تنگتر و تنگتر مي شد چنانكه احساس خفگي كردم و عرق سرد مرگ بر پيشاني ام نشست! بايد پنجره اي يا روزنه اي مي گشودم!
"من دچار خفقانم"
***
در روزي گرم، روزي كه پيش از اين ايرانيان كهن بر يكديگر آب مي ريختند تا گرماي عطش آلوده ي تابستان را با خُنُكاي آب بر هم مرحمي باشند، در روز جشن تيرِگان تصميم گرفتم آبي بر صورتم بزنم و از خفقانم بكاهم و اين شد كه تيره گان را گشودم تا هم نمادي از ايران كهن باشد و هم نمادي از تيره گي اين روز ها و تيره بختي ي بيش از نيمي از جمعيت اين كره ي خاكي و همان هنگام نوشتم "تيرگان يا تيره گان"؟!
اين روز اما نه فقط در ايران كهن كه در آن سر دنيا - در ايالات متحده - هم جشني برپاست، "جشن روز استقلال آمريكا".
اينكه در اين روز از شرق تا غرب كره ي خاكي ما انسان ها جشن برپا بوده است را هم به فال نيك گرفتم كه اين روز فراي جبر جغرافيايي انسان، روزي است براي پاس داشتن انسان بماهو انسان.
چه آنجا كه ايرانيان كهن "جشن آب" برپا مي كرده اند، چه آن روز كه آرش كمانگير جانش را بر سر آرمانش گذاشت و چه امروز كه جشن هاي استقلال آمريكا برپاست، در پس پشت تمام شان يك مفهوم نمايان است: "اخلاق" و بر بلنداي تمام شان يك موجود است كه ايستاده است: "انسان"
***
اكنون دو سال از تولد مجازي ام مي گذرد و امروز بسيار با ثبات تر و با آرامش بيشتري روزگار ميگذرانم هرچند در اين مسير همسفراني داشتم كه ديگر نيستند و چنانكه در آغاز مي نمود نه بودنشان حركتم را كند نمود و نه رفتنشان متوقفم كرد و امروز تنها يادي است از آنانكه رفتند - به نيكي يا به بدي - چه آنكه شيطان ناميدمش و چه او كه ابليس بود! چه آنكه بهاري بود و با زمستان رفت!
از رهگذر عمر مجازي ي دو ساله ام دوستاني يافتم در سراسر اين كره ي خاكي كه هر لحظه دلم برايشان مي تپد و هر روز از بودنشان خدايم را سپاس مي گويم.
كودكاني همچون خودم ، همبازي هاي دنياي مجازي ، در سراسر كره ي خاكي ، از هر جنس و رنگ و نژاد
كودكاني اهل درد ، كودكاني دلسوز انسان هاي بزرگ ، با چشماني اشكبار از آنهمه حرص و طمع
دلسوز حسد و آز شان
و اميدوار به روزي كه به كودكي ي شان بازگردند
به روزهاي خوش زندگي انسان در پناه اخلاق انساني
و كودك به عنوان نماد انسانِ اخلاق مدار
به اميد جهان كودكانه
آغاز حياتم مبارك !
*****
شعري از پابلو نرودا پيشكش تان !
گويي سردي ي تن عريان تازه متولد را گرماي قُنداقي در انتظار نبود،
چنانكه
اضطراب گشودن چشمان
در جهاني كه به خود نيامده اي و بايد به خود بماني هم مرهمي در كار نيست
( يا آنچه بود خود مرهم نبود. )
......
گفت: سفري در پيش است؛ گفت: جايي است در آن ينگه ي دنيا

براي "خاطره ي پرلاشز " به ادامه مطلب برويد .
چنگ سحر آميز چرخيد و چرخيد و چرخيد و
خودشو رسوند به حسن....
ـ اول بايد كاري كنيم كه زن غول
هم خوابش ببره!
ـ زن غول؟! آهان! اونكه كاري نداره، الان آوازي رو كه دوست داره مي خونم، فوري خوابش ميبره! يه لحظه صبر كن!
بهار شده گل اومده
چه چه بلبل اومده
بوي خوش بنفشه ها
موسم سنبل اومده
ابراي توي آسمون
رفتن و آفتاب اومده
ستاره ها كه در بيان
انگار كه مهتاب اومده
چشماتو روي هم بذار
بخواب كه لحظه ي خواب اومده
لالايي لالايي لالالايي
لالايي لالايي لالالايي
لالايي لالايي لاي لاي
لالايي لالايي لاي لاي

حين گردش در اينترنت به سايتي رسيدم كه
بسياري از قصه هاي كودكان رو به صورت MP3 گذاشته بود براي دانلود
بي اختيار تا چشمم به اسم داستان
"حسني و خانم حنا" افتاد، تمام سالهاي كودكي ام از مقابلم گذشت، ياد شعر
هفت سالگي فروغ افتادم، ياد گريه هاي
شبانه ام براي خانواده ي بي پولي كه تنها دارايي شان – خانم حنا – را مجبور بودن
بفروشند تا چند صباحي بيشتر سير شوند، ياد غول درخت لوبيا، ياد معلم و بقال و
عطاري كه هميشه منتظر بودند مبادا قدمي كج برداشته شود تا حرفي براي گفتن داشته
باشند، و از همه بيشتر باز ياد حسني افتادم و بالش خيس از گريه هايش، ياد حسني و
مبارزه اش با غول درخت لوبيا، ياد شب هاي گرسنه خوابيدن حسني و مبارزه روزش! و هزار خاطره و رويا كه از جلوي چشمانم با سرعت گذشت و آنچه برجا گذاشت چيزي نبود مگر "نوستالژي"....
به ياد نسلي افتادم كه با اين قصه ها
بزرگ شده اند، ياد الگوهاي نسلم ، الگوهاي نسل پيشينم، بدون استثنا تمام شان
مبارز بودند:
چه گوارا، مارادونا، بروسلي، زورو، رابين هود، ماهي سياه كوچولو، .....
الگوهاي نسلي كه اكنون در هزار توي "همزيستي نه چندان مسالمت آميز توده اي شبه اجتماع " گم شده اند و معلوم نيست آرمان هاشان را چگونه پي مي گيرند، توانسته اند بر غم نان شان فائق آيند يا چون حسن گرسنه به مبارزه برخاسته اند؟!
شايد هم چون مارادونا براي هميشه "رسيدن" را به كناري گذاشته اند و فرو رفتن در خلسه ي نشئه آور افيون و شبه افيون را گزيده اند؛ يا چونان چه گوارا و بروسلي با ضربه ي ناجوانمردانه ي "روزگار" خاموش شده اند، و يا همچون زورو و رابين هود قيچي سانسور و خودسانسوري نصيب شان شده است!
هرچه بود حس زيبايي بود!
پي نوشت ها:
اول
داستان "حسني و خانم حنا" رو ازاينجا دانلود كنيد!
دوم
اين هم آدرس سايتي كه بسياري از قصه هاي صوتي را مي توان از آنجا دانلود كرد.
سوم
ترانه هاي اين نوار قصه رو اگر اشتباه نكنم "پري زنگنه" اجرا كرده بود! چند سال بعد كه دوباره به اين داستان برخوردم تمام آوازهايش سانسور شده بود!!
چهارم
امروز {در حقيقت ديروز!} دومين روز ماه خرداد بود، روزيكه هرگز گمان نمي كردم من و نسل من چنين بي تفاوت از كنارش بگذريم. بايد اعتراف كنم كه اگر امروز تولد دوست عزيز خنده رو ام نبود از كنار اين پنج شنبه و جمعه هم مانند هر هفته مي گذشتم بي آنكه تاريخ ماه و روزش را بدانم!!

پس از
اينكه فهميدم دوم خرداد امروز است خيلي به دوم خرداد 76 فكر كردم، به حال و هواي
آن روزهايم و به آنچه در سر داشتم....
هنوز يادم
هست كه آن روزها چه حالي داشتيم! حس ترس توأم با ميل رهايي.
آن روزها
من دانش آموز سال سوم دبيرستان بودم و يكي دوسالي بود با كتاب و مطالعه مأنوس شده
بودم و لذت مي بردم از فهم علوم انساني و شرايط خاص تاريخي ي ايران، نشريه هاي آن
روزها هم مثل امروز متشكل بود از مجلات زرد به اضافه ي انتشارات وابسته به دولت
(وابستگي ي مستقيم يا غير مستقيم! به دولت آشكار يا به دولت سايه!!) و در كنار
آنها نيز چند نشريه اي كه به نوعي منتقد بودند و عموماً طبقات تحصيل كرده و متجدد
مشتري ي اين نوع نشريات بودند.
در
شهرستان محل زندگي ي من به سبب كوچكي و محروميتِ خاصّ شهرهاي مرزي اغلب اين نشريات
يا نمي رسيد به آنجا و يا با تأخير زياد طوري كه بيش از نيمي از خبرهاشان بيات شده
بود، به آنجا مي رسيد!
تا اينكه
روزي با خبر شديم يكي از فروشندگان لوازم التحرير قرار است نمايندگي ي هفته نامه ي
"ت" را دريافت كند، تا هم به موقع (نسبتاً البته!!) توزيع شود و هم
حتماً هر هفته شماره ي جديدش برسد، و آن هفته نامه اي بود با مطالب علمي-انتقادي
نسبت به حوزه ي سياسي-اجتماعي ي ايران و من با اين هفته نامه از طريق يكي از معلم هايي كه اغلب در كلاس اش بحث
سياسي مي كردم آشنا شدم و پس مدتي شيفته مطالب و قلم بي پرواي سردبير و هيئت
تحريريه اش شدم، نويسندگاني كه بارها در خيابان كتك خورده بودند و بارها تهديد به
مرگ شده بودند!!
اما اين
تاريخچه را براي چه گفتم؟!
براي
اينكه به اينجا برسم كه در آن روزهاي سرد سكوت و خفقان از چنين روزنه ي بود كه
شنيديم : «اندكي صبر سحر نزديك است!» و هم از او بود شنيديم مردي با مژده ي بهار
مي خواهد بيايد، البته اگر بگذارند! پس چنين شد كه براي اولين بار شايد احساس كردم
نسبت به جامعه و آزادي اش مسئولم؛ احساس كردم اگر اين گوهر ناياب را ديگران
نشناسند و همچنان سالهاي سياه سازندگي ادامه پيدا كند، مسئوليتش به عهده ي ماهايي
است كه نقشه ي گنج و راه دستيابي به آن را از جامعه دريغ كرده ايم
پس با
چنين احساسي پا به راهي گذاشتيم كه آخرش روشنايي مي ديديم، مسيري نه چنان هموار با
گردنه هاي نفس گير و شب هاي بي پايان! راهي كه ابليس ها طلسم اش كرده اند و
راهزنان امنيتش را نگهباني مي كندد!
آن روزها، با همان شناخت اندك، براي رويارويي با
هر خطري آماده بوديم؛ به هم قول داده بوديم بر سر آرمان مان معامله نكنيم و در اين
راه خسته نشويم چرا كه اين شب بسي زودتر از آنچه قابل تصور باشد به روز خواهد
پيوست....
آن روزها
خيلي زود نام خاتمي بر زبان ها جاري شد، انگار ديگران نيز خود را مسئول ديده بودند؛
ديگران هم با فكري مشابه به صحنه آمده بودند.
ستاد
خاتمي خيلي زود رونق گرفت و پر رفت و آمد شد، خوب يادم هست كه در آن شهر كوچك فقط آنانكه
سري در آخور و دستي بر منابع ملي داشتند (!) غايب بودند، هرچند كه آنان نيز وابستگي
شان به قدرت حاكم محرز بود و آمدنشان به آنجا مي توانست باعث تعجب شود!
همه آمدند
آن روزها و چه خالصانه آمدند، ديگر كسي از ديدن ماشين سفيد فلان ارگان خبرچين و
قيافه ي اخم آلود "ج"، راپورتچي و شكنجه گر آن ارگان، ترسي به دل راه
نمي داد، كسي از گرفتاري هاي بعدش نمي ترسيد، همه با هم مهربان بودند و به هم
مطمئن.
تجلي ي "سرمايه ي اجتماعي" را تا آن روزها هرگز نديده بودم و همين بود كه ما جوانترها را دلگرم مي كرد به ادامه ي راه. آن روزها بزرگترها انگار يادِشان نبود تجربه ي تلخ سياست ورزي در دهه ي اول پس از انقلاب را!

تمام آن
شب ها و روزها گذشت و روز موعود رسيد، روزيكه تمام اش در استرس گذشت، روزي پر از
ابهام، پر از دلهره، روز كم طاقتي يا شايد تمام شدن طاقت مان، در تمام آن روز اين
طنز گل آقا در ذهن مان بود كه در ترويج كاربرد صحيح زبان فارسي نوشته بود:
«بنويسيم
خاتمي
و بخوانيم
ناطق»
اما
اينبار در بر آن پاشنه چرخيد كه ما مي خواستيم و «خاتمي آمد».
آن خرداد
گذشت و خردادهاي بعدي هم پس از آن تا امروز كه بيش از يك دهه است كه مي گذرد، دهه
اي بس متفاوت از آنچه در ذهنِ جوانِ آنروزِ ما بود، چنانكه در ذهن بزرگترها هم
چنين معجوني هرگز نمي شد يافت!
در اين
فرصت اندك نمي خواهم به اين بپردازم كه خاتمي با آنهمه شور و شعور گرد آمده بر سر
كوي اش چه معامله اي كرد، به اين هم نمي خواهم بپردازم كه آن همه سرمايه در كجا
هزينه شد و چه عايدي داشت براي توده ي مردم؟!
تنها
خواستم يادآوردي از آن روز بنويسم و از عامل محرك آن روزها - كه هنوز بنظر اصالتش
را حفظ كرده است – سخني به ميان بياورم.
اين را
نوشتم تا بگويم حساب "دوم خرداد" از "دوم خردادي ها" ( در رأس
شان خاتمي ) جدا است، آن حس، آن خواسته و آن تلاش اصالتش از آنجا است كه نگاه به
انسان و آزادي اش دارد، آن روزها بخاطر به قدرت رسيدن خاتمي و اطرافيانش بوجود
نيامد بلكه مي خواستيم حرف خاتمي به كرسي بنشيند، ما تشنه ي تحول بوديم و خاتمه
مشكي به ما نشان داد كه از دور پر آب مي نمود! ما بخاطر آب بود كه به پيشواز خاتمي
رفتيم اگر نه مانند خاتمي روحاني سيد خنده رو بسيار است!! ما براي تقديس آب رفتيم
و بخاطر او بود اينهمه هزينه پرداختيم اما افسوس كه در مشك هوا يافتيم!
با اين
اوصاف گمان مي كنم سكوت در اين روز نشان از فراموشي ي آن عهد و آن خواسته داشته
باشد در حاليكه هنوز همه ما بر آن عهد هستيم و هنوز تشنه ي آن آب، پس آيا بهتر
نيست اين روز را به تجليل از آب بگذرانيم تا مبادا با سكوت ما آن خواسته و آن عهد
فراموش شود!؟!
به اميد
آن روز كه اين خواسته ي تاريخي ما لباس واقعيت بپوشد و سيراب مان كند!
به اميد
دوري از عطش و سيرابي ي جاودان!
به جاي پا نوشت:
تذكارِ
يك:
جالب است!
ما خاتمي را به ديگران مي شناسانديم در حاليكه خود هيچ شناختي از او نداشتيم!
تذكار دو:
عموماً
نوشتنم با تايپ همزمان است و اغلب هم در صفحه ي ارسال مطلب جديد بلاگفا مطلبم را
تايپ مي كنم و بلافاصله آن را در وبلاگ درج مي كنم بي آنكه بازخواني و غلط گيري
كرده باشم!
تذكار
سوم:
براي تشكر
از حضورتان و عذر خواهي از غلط هاي املايي و انشايي متن بود كه "تذكار
دوم" نگارش شد!!!
تذكار
چهار:
عكس هاي
استفاده شده تزئيني مي باشد!
و آخرينش
اينكه:
واقعاً ممكن است روزي سيراب شويم و سيراب بمانيم؟!
/....../
(برخیزید) بساط گذشته را بروبیم ...
اینها قطعاتی بود از سرود انتر ناسیونال سروده "روژن پواتیه".این قطعات در حالی سروده می شد که آرمان شهر شاعر در جلوی چشمانش در حال ویرانی بود.و مردمی که مدتی پیش سرود پیروزی و برابری می خواندند اکنون شیون و ناله سر می دادند.آری این سروده به بمباران پاریس(کمون پاریس) بر می گردد. ماجرا از این قرار بود که مردم پاریس علیه ظلم حاکم وقت به پا خواستند و نظامی را تشکیل دادند که مبتنی بر برابری و آزادی بود.این نظام نوین کمون پاریس نام گرفت.در این کمونها (که به شوراهای متکثری در سرار جامعه ودر تمام اقشار می مانست.) تصویب شد حکم اعدام(که انروزها با گیوتین صورت میگرفت) لغو شود. و حقوق یک سیاستمدار یعنی یکی از اعضای کمون نباید بیش از حقوق یک کارگر باشد.به عبارتی کار سیاسی نباید شغل ویژه ای و منبعی برای درامد محسوب گردد.
تا جاييكه ذهن ام ياري مي كند، اولين كسيكه منسجم نوشتن را به نقد كشيده است "گئورك لوكاچ" بوده است،
سپس "والتر بنيامين" - محبوبترين انديشمند مكتب فرانكفورت (البته از نظر
من!) – كه به شدت تحت تأثير لوكاچ و نوشته هايش بود در نوشتاري به انتقاد از كتاب
و مقاله نويسي به سبب نظمي كه دارند پرداخت.
او معتقد
بود اين فرم ها نويسنده را در قفس نظم خود ساخته شان طوري زنداني مي كنند كه او
ناچار است بخشي از مطالبش را اصطلاحاً خودسانسوري كند تا بتواند در چارچوب آن نظم
حركت كند. او تكه نويسي يا قطعه نويسي را به جاي نوشته هاي منسجم معرفي كرد.
پست
امروز
من هم به نوعي مجموعه اي است از قطعات جدا از هم توأم با نتيجه گيري هاي
مقطعي!
نخست خواستم مطلب را در دو بخش جداگانه بنويسم يا به صورت دو پست مجزا بر
روي
وبلاگ قرار دهم. اما وقتي به ياد نظريات والتر عزيز افتادم تصميم گرفتم بي
هيچ تغييري و
در يك پست مطلب را تقديم كنم! تا اين نظريه را در عمل نيز بسنجم. حقيقتاً
فراغ بالي داشتم در اين نوشتار ! اميد كه شما هم به همين رواني بخوانيدش!
در اين نوشتار نگاهي كوتاه به فعاليت زنان ايراني در دفاع از حقوق انساني شان دارم و سپس تاريخچه و چرايي ي نام گذاري ي 8 مارس به عنوان روز زن و تاريخچه اش در ايران را نوشته ام
به مادرم
گفتم : «ديگر تمام شد»
گفتم :
هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي
روزنامه تسليتي بفرستيم

در مطالب گذشته ام به ماه بهمن و
اهميت وقايع اين ماه اشاره اي داشتم. امروز يكي از همان روزهاي با اهميت است.
روزي كه دست كم سه نسل را سياه پوش كرد. سياه پوش و در
حسرت حرف هاي ناگفته ي دختري جوان، بانويي كه در همين سي و دو
سال زندگي اش حرف هاي جديد زيادي زده بود، در همين مدت كوتاه به قدر
كفايت با سختي ها و رنج و غصه ها دست و پنجه نرم كرده بود تا جرأت و اعتماد
به نفس اش به حد كافي رشد كند. در همين زندگي ي كوتاه در نظر بزرگان ادب
و فرهنگ ايران و حتي دنيا قدر و منزلت يافته بود و به درجه اي رسيده بود
كه بزرگي چون شاملو - شاعر بي بديل معاصر - در سوگ اش به غصه نشسته و در وصف
اش زيباترين واژه ها را به خدمت گرفته و نام اش را به روشنايي اي
تشيبه مي كند كه بر پيشاني ي آسمان مي گذرد. بله فروغ. نامي كه چون روشنايي بر پيشاني ي ادب و هنر منتقد مي درخشد.
فروغ فرخ زاد، به گفته ي اطرافيانش - چون بسياري از
بزرگان منتقد ديگر
- روحيه ي خاصي داشته است. دختري غمگين و نا اميد اما
جسور و سركش.
آري، 24 بهمن ماه 1345 براي بسياري روز غم انگيز و
غمباري بود، روزي غيرقابل باور در ميانه ي آن فصل سرد،
روزي زمستاني كه مي بايست وجود بهاري ي زني عصيان
زده را به "ظهيرالدوله" بسپارند تا در كنار ديگر بزرگان اين سرزمين زندگي ي ديگري اغاز كند، زندگي ي جاودان در واژگان اش.
او مرده بود اما طبل زندگي اش از صدا نيفتاده بود، او رفت
اما "خاطره اش تا جاودان جاويدان در تكرار ادوار"
پابرجا ماند. او را به ظهير الدوله سپردند، چنانكه بزرگاني
چون ملك الشعرا را نيز در همان آرامگاه دفن كردند اما شعرهاي شان
زنده ماندند، آنها رفتند اما هنوز خانه ي شان از رونق نيفتاده است،
هنوز آخر هفته ها و روزهاي تعطيل عاشقان سراغ ظهيرالدوله را مي گيرند و چه
بسيارند جواناني چون نگارنده ي اين سطور كه روزهاي دلتنگي شان را بر مزار
فروغ مي گذرانند.....
با هم "آيه هاي زميني" اش را مرور مي كنيم.
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
ولنتاين يا روز عشّاق از روزهاي جهاني اي است كه در ايران و در بين نسل جوان متوسط جامعه امروز طرفداران پر و پا قرصي پيدا كرده است و البته به همان نسبت هم مانند هر پديده ي وارداتي ي ديگر مخالفين مستحكمي.

مخالفين
اين پديده عموماً از دو ديدگاه عمده به نقد اين روز و اين نامگذاري مي پردازند:
برخي از
زاويه ي ملي گرايي و بازگشت به سنت هاي اصيل ايراني اين موضوع را به چالش مي كشند،
چرا كه آنان معتقدند منشأ بسياري از اين مناسبت ها فرهنگ كهن ايراني است كه توسط
كشورهاي غربي گرته برداري شده، در آنجا بومي سازي شده و سپس با استفاده از
ابزارهاي تبليغاتي، در جهت اشاعه ي فرهنگ غربي و به اسم سنت غربي در سراسر دنيا
تبليغ مي شود.
اين ديدگاه كه در بين بخش هايي از رسانه هاي حكومتي چون راديو جوان و بسياري از شخصيت هاي وابسته نيز طرفداراني يافته است مثال مي آورد كه دو سه روزي بعد از ولنتاين روز عشّاق ايراني (اسپندارمذ) است – 29 بهمن يا 5 اسفند - كه غربيان پيش دستي كرده و جشن را زودتر برگزار مي كنند!
اول: از دیرباز این را شنیده ایم و شاید بارها هم تجربه اش کرده ایم که "ضمیر مرجع خودش را پیدا می کند." اما این ضمیر لزوماً همان تک کلماتی که برای خطاب و اشاره به خود یا دیگری استفاده می شود نیست.

ضمیر می تواند یک جمله ی زیبا باشد یا یک مقاله ی چندین صفحه ای، ممکن است یک بیت شعر باشد یا یک دیوان اما هر چه باشد اهمیتش در پیامی است که با خود حمل می کند، پیامی که مستقیم نمی توان بیان اش کرد، پیامی که گاهی مستقیم گفتن اش مساوی می شود با بی اثر شدن اش. چرا که "فقط چه گفتن" نیست که اهمیت دارد، بلکه "چگونه گفتن" نیز اغلب بسی با اهمیت تر می نماید. بعضی از زمان ها نیز تنها گزینه ی موجود یا گزینه ی مطلوب تر، استفاده از ضمیر است، آن هم ضمیری رمز آلود و سرشار از ایهام و اشارت.
( به یاد پیام یکی از رفقا (هاشم) افتادم که گفته بود زبان فارسی زبان پر رمز و رازی است، حقیقتاً هم همینطور است و از این بابت باید شکرگزار مستبدینی باشیم که برون می آوردند زبان از قفا!!)
دوم: به ماه بهمن وارد شده ایم، ماهی که برای ما - مخصوصاً نسل قبل از ما - یادآور خاطرات تلخ و شیرینی است با واکنش ها و احساسات گوناگون از یادآوری شان.
خاطراتی توام با امیدهای سرشار، شادمانی از تولد انسان "متولد ماه بهمن"، شرمگینی از فریادهای بی اثر، غمگینی و هراسناکی از آتش جوخه های اعدام، روزهای پر استرس انقلاب ، شب های همیشه بیدار مبارزه و البته خواب ها و خواب الودگی ی تمامی ی روزهای سالیان بعد !!
سوم: به خاطر اهمیت این روزها در تحولات سیاسی - اجتماعی ی معاصر است که علیرغم تمامی ی مشکلات ناشی از آغاز مجدد امتحانات ام، باز هم نتوانستم بی تفاوت از کنارش عبور کنم. هرچند که نشد مطلبی آنچنان که باید مهیا کنم اما شعری ضمیر گونه را برگزیدم تا دوباره تکراری باشد از "حس آغاز" و یادی از "چشم ها..."
امید که این ضمیر نیز مرجع اش را بیابد و ....
خبر آزادی ی جلوه و مریم در این دوره ای که به شنیدن اخبار نه چندان خوش خو گرفته ایم بسیار شادی آور بود و مسرت بخش و حقیقتاً خبری بود خوش.
اما از آنجا که هیچگاه قصد آن را نداشتم که این وبلاگ به صورت وبلاگ خبر رسان درآید از انعکاسش خودداری کردم.
در این چند روزی که از آزادی این دو یار میگذرد تعدادی ای میل و پيام به دستم رسید که آرزوی آزادی برای این دو فعال اجتماعی حقوق زنان کرده بودند (!) و یا از آخر و عاقبت این پرونده سوال کرده بودند.
پس تصمیم گرفتم تعدادی از عکسهای لحظه ی آزادی ی مریم و جلوه در عصر چهارشنبه گذشته در زیر بارش زیبای برف را منعکس کنم.
حضور این دو در بند مالی زندان نسوان شاید برای خودشان سخت بود اما برای زنان زندانی لحظات غنیمتی بوده است برای دانستن و آگاه شدن.
چنانكه از گوشه و کنار هم خبر میرسد در این مدت فضای اجتماعی زندان تحت تاثیر حضور این دو فعال آگاه به حقوق بشر و زنان قرار گرفته بوده است و بسیاری از زندانیان زن (و حتی کادر زن زندان) حضور ایشان را برای آموزش خود و دیگران بسیار مفید دانسته بودند.
امید که رهایی ی این دو کبوتر صلح با رهایی ی تمامی ی پیام آوران عدالت، آزادی، و برابری در سرتاسر دنیا توام شود.
به امید روزی که زندان افسانه ای شود کهن

چهارشنبه 21 آذر ماه 86 تعداد زيادي از دوستداران احمد شاملو – شاعر بي بديل
زمان ما و بنا به توصيف بزرگي حافظ امروز – بر سر مزارش در امامزاده طاهر
در كرج گرد آمدند تا هشتاد و سومين سالروز تولدش را گرامي بدارند.
اين مراسم بدون حضور خبرنگاران، اصحاب رسانه و ساير نمايندگان افكار عمومي
برگزار شد و آنچه در پي مي آيد عكسهايي است كه مریم مجد – عكاس - از
اين مراسم عكسبرداري كرده است.
لازم است در اينجا از اين خبرنگار عکاس جوان به سبب اجازه انتشار اين عكس ها
در وبلاگ تيره گان تشكر كنم.
و يك نكته ديگر اينكه "آيدا" محبوبترين همسر و هميشه معشوق شاملو نيز در اين مراسم
حضور نداشت.
البته با توجه به حضور سياوش در اين مراسم مي شد حدس زد كه آيدا حضور نيابد.


"سرگذشت كسي كه هيچ كس نبود، از اشعار كاست سلام خداحافظ از شاهكارهاي اوست. شعر در حقيقت روايت زندگي اوست از زبان خودش و با همان صداقت و صميميت خاص خودش و توأم با همان حسرت و نوستالژي اي كه گفتم.
واقعاً چه قدر بين ما غريب است اين صداقت روستايي گونه و چقدر بي توجهيم به حسرت دوري از عزيزان و چقدر قاطي ي دنياي "آدم بزرگ" ها شديم؛ گو اينكه هيچ وقت كودك نبوديم.
و چقدر غريبانه زيست در ميان ما انسانهاي قرن تاريكي، قرن ظلمت، قرن سرمايه و هزينه-فايده، قرن عقلانيت و عقل هاي معاش...
آري، در آغاز هزاره جديد ما هم دلال شده ايم، دلال همه چيز حتي ....
در آينده به نقد اخلاق اجتماعي انسان قرن ۲۱ خواهم پرداخت."
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
حرمت نگه دار دلم
گُلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
زندگي نامه
حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود....
"در حسين پناهي آنچه كه من را جذب خودش ميكند يكي حسرت دوري از مادرش هست و ديگري نوستالژي ي دوري از كودكي اش. انگار هر آنچه من بخواهم به زبان جاري كنم او گفته است، البته در قالب كلمات و تمثيل هاي زيبا و هنرمندانه. اين حسرت و نوستالژي را در شعري كه خواهم فرستاد به خوبي تشخيص خواهيد داد.
هر بار كه زندگي نامه يا اشعارش - كه همان زندگي اش هستند - مرور ميكنم انگار زندگي نامه خود را در كتاب ديگري مي خوانم با اين تفاوت كه او هنرمند است و من بي هنر، او با سختي ها استعدادهايش را شكوفا كرده است اما مرا ... بگذريم."
در زير نگاهش را به كودكي اش مي خوانيم
روحش شاد
در کودکی : حسین پناهی از زبان خودش
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!
فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم .
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. .
ااین روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقي خواهم ماند!تلاس میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنيم.
جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.
ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟
ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
این بود زندگی....
صمد بهرنگی

خواننده ي عزيز،
قصه ي « خواب و بيداري» را به خاطر اين ننوشته ام كه براي تو سرمشقي باشد. قصدم اين است كه بچه هاي هموطن خود را بهتر بشناسي و فكر كني كه چاره ي درد آنها چيست؟
اگر بخواهم همه ي آنچه را كه در تهران بر سرم آمد بنويسم چند كتاب مي شود و شايد هم همه را خسته كند. از اين رو فقط بيست و چهار ساعت آخر را شرح مي دهم كه فكر مي كنم خسته كننده هم نباشد. البته ناچارم اين را هم بگويم كه چطور شد من و پدرم به تهران آمديم:
چند ماهي بود كه پدرم بيكار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهايم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمديم به تهران. چند نفر از آشنايان و همشهري ها قبلا به تهرانآمده بودند و توانسته بودند كار پيدا كنند. ما هم به هواي آنها آمديم. مثلا يكي از آشنايان دكه ي يخفروشي داشت. يكي ديگر رخت و لباس كهنه خريد و فروش مي كرد. يكي ديگر پرتقال فروش بود. پدر من هم يك چرخ دستي گير آورد و دستفروش شد. پياز و سيب زميني و خيار و اين جور چيزها دوره مي گرداند. يك لقمه نان خودمان مي خورديم و يك لقمه هم مي فرستاديم پيش مادرم. من هم گاهي همراه پدرم دوره مي گشتم و گاهي تنها توي خيابان ها پرسه مي زدم و فقط شب ها پيش پدرم بر مي گشتم. گاهي هم آدامس بسته يك قران يا فال حافظ و اين ها مي فروختم.
حالا بياييم بر سر اصل مطلب:
نوشتن در باره "صمد بهرنگي" به همان اندازه دشوار است كه انتخاب يكي از قصه هايش براي درج در اين صفحه مجازي!
وقتي وارد زندگي نامه صمد مي شوي و يا هنگامي كه از طريق آثارش به او نزديك مي شوي و يا زمانيكه پاي صحبت ديگران در مورد او مي نشيني، همواره به عنصر مهمي در وجودش پي مي بري، عنصري كه هر چقدر هم كه ساختار شكن باشي و هر چند هنجارگريز چاره اي جز اعتراف به آن نداري – بايد بپذيري كه آنچه صمد را در آستانه سي سالگي "صمد" كرد چيزي نبود جز به تعبير شاملو تعهد هيولايي(!) او، تعهدي از سر درد، تعهد روشنفكري نخبه به پائين ترين قشر جامعه اي كه او را پرورش داده و انساني ساخته است دردمند.
در اين فرصت به جاي نوشتن هر چيز ديگري فقط به نقل قول ها و خاطرات ديگران در مورد صمد اكتفا مي كنم و از آنجا كه پرداختن به مسائل اجتماعي از آنجمله فقر، گرسنگي، اعتياد، و ديگر آسيب هاي "سياه" و "سپيد" اجتماعي از اهداف بلند مدت اين وبلاگ است، قصه بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري را مناسب ديدم تا هم قدري چشمهايمان را باز كند و هم پيش زمينه اي باشد براي بحث هاي تئوريك آينده.
احمد شاملو:
... آنچه مرگ صمد را تلختر ميكند از دست رفتن موجودﻯ يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء ميكند.
- شهرﻯ است كه ويران ميشود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج ميشود، نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه درهم ميشكند، نه فرو مردن شمعي، و سنگرﻯ است كه تسليم ميشود، نه از پا افتادن مبارزﻯ!
صمد چهرهء حيرت انگيز تعهد بود. – تعهدﻯ كه به حق ميبايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود.
دكتر غلام حسين ساعدي:
صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نميشود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بيشباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار او زندگيش بود.
بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچهها به او ميرسيد و او براﻯ همه جواب مينوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامههايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.
محمود دولت آبادي:
با اينهمه آيا صمد مرده است؟ من چنين نميپندارم، زيرا ميدانم كه مردم ما، پاره هاي شريف صمد و امثال او را در قلب خود و در رفتار و كردار خود زنده نگاه خواهند داشت.
***
کلام آخر:
«مرگ خيلي آسان ميتواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا ميتوانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم ، البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم - كه ميشوم - مهم نيست . مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
صمد بهرنگي - بنا به روایتی - در ۱۷ شهريور ماه ۱٣۴۷ در حالي كه تنها ۲۹ سال از عمرش ميگذشت به طور مرموزي در رودخانهء ارس غرق شد.
|
|