تبليغاتX
تيره گان
 
تيره گان
 
 
در حاشیه واژه ، صدا و متن
 
 

و دوباره پائیز

پائیز (۲) را از اينجا بخوانید

درخت انجيرم

وبلاگ جدیدم را بخاطر بسپارید:

http://tirehgan.wordpress.com

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

با زمزمه ای از دل به روزم

 

پائیز

 

وبلاگ جدیدم را در وردپرس بخوانید:

 

http://tirehgan.wordpress.com

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
نوشته ي جديدم را مي توانيد در آدرس هاي زير بيابيد:


http://tirehgan.wordpress.com


http://tirehgan.blogspot.com


كدام را مي پسنديد:

وردپرس؟

بلاگ اسپات؟

يا

بلاگفا؟

من هنوز نتونستم انتخاب كنم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

دوستان عزيز

من از اين صفحه به صفحه ي ديگري كوچيدم


در آنجا و اينجا مشتاقم به ديدارتان


يكي از اين دو جا را به زودي انتخاب خواهم كرد:

تا ببينم كدام بهتر است.


* - دوستان عزيز شما كدام يك را پيشنهاد مي كنيد؟


ورد پرس يا بلاگ اسپات؟! مسئله اينست !


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


شورِ زندگي در ميانه ي اين روزها شايد متاع كميابي باشد هر چند كه اصولاً انجام مبارزه و "عمل سياسي" حاوي ي احساسات دروني ي مثبت براي عامل آن است

در هنگامه ي مبارزه - چه به شكل عريان چه به شكل مخفي، چه راديكال و چه رفرميستي و حتي چه به شكل منفي و مقاومت - نوعي اعتماد به نفس فردي و گروهي همراه با هويت يافتن بوجود مي آيد كه خصوصاً در جوامع جهان سوم در حال گذار كه به نوعي نقش هويت دهندگي ي خانواده ي سنتي از بين رفته است و هنوز نهادهاي مدني هويت بخش شكل نگرفته اند مبارزه - اجتماعي يا سياسي يا .... - مي تواند معضلات بسياري در اين زمينه ها را حل كند.

از نقطه نظر ديگر مبارزه اگر قرينِ موفقيت بشود بسيار اميد بخش خواهد بود و شورِ زندگي در سر خواهد نهاد.

مبارزه يعني حركت داشتن و انديشيدن ، يعني جاري بودن، به دريا رسيدن و به اقيانوس پيوستن .

مبارزه يعني وهم مرداب ، شكوه امواج ، لذت جريان .... مبارزه يعني انسان، اَبَر انسان!

يادمان باشد: "علوم انساني ورزش رزمي [هنر رزمي]  است." (پير بورديو)

و اما يك:

تقارن اين نوشتار با امروز و شرايط راديكاليزه ي سياسي ي كشور نمي تواند مطلقاً بي ارتباط باشد، خصوصاً كه همه ساله در موسم انتخابات و مبارزات انتخاباتي ذهنم درگير اين موضوع مي شود.

اينكه مي بينم جوانان بحران زده ي هويتي ي هر روزه ي كوچه و بازار، جواناني كه "ناخودآگاه" در تلاطم بين مفاهيم و واژه هاي سنت و مدرنيسم هيچ ريسماني نيافته اند كه به آن چنگ زده و در حول آن خود و ديگري را تعريف كنند، انگار در اين ايام آنچه كه بايد يافته اند و در محورش هويت خويش را بازتعريف كرده اند. 

يكي با رنگ سبز، ديگري با پرچم سه رنگ ايران، يكي با اصلاح طلبي، ديگري با اصولگرايي و ديگراني با تركيب اين دو، يكي هويت تحريمي مي يابد و ديگري مشاركتي و خلاصه در آن مبارزه ي يك ماهه جلوه هاي زيبايي از هويت يابي و بازسازي ي سرمايه ي اجتماعي بين مردم - خصوصاً جوانان - مشاهده مي شود و انسان را به فكر وامي دارد و افسوس!

افسوس از اينكه يك ماه بعد دوباره همه به خانه باز مي گردند تا در مقطع بعد - 4 سال بعد - دوباره احضار شوند تا از هويتي يك ماهه لذت ببرند!! *

و اما دو:

يك نكته ي بسيار مهم بايد در اينجا اشاره شود، آنهم اينكه در فرآيند مبارزه در كشورهايي كه نهادهاي مدني و احزاب اصيل وجود ندارد بسيار بايد دقت و تأمل كرد.

در جهاني كه دستگاه هاي تبليغاتي و رسانه هاي وابسته مدام سعي در تعريف حقيقت و اصالت دارند بسيار بايد محتاطانه عمل كرد.

مبادا آنچه مبارزه ي اصيل مي دانيم يك مبارزه نما بيش نباشد!

در جهان سوم بيش از هر چيز بايد خود را به سلاح علم و دانش و كتاب مسلح نمود . آگاهي و دانش - مطالعه و آموختن و به ديگران آموزش دادن - به گمان نگارنده يكي از اصيل ترين شكل هاي مبارزه مي تواند باشد.

__________________________________________________________________________

* در اين مورد اصلاح طلبان ( اصلاح طلب با تعريف پيش از انتخابات اخير رياست جمهوري منظورم است وگرنه اكنون بسياري از واژه ها ديگر گويايي ي سابق را نداشته و مي بايست بازتعريف شوند.) عملكرد به مراتب بدتري دارند چرا كه ابتدا با شعار "جامعه ي مدني" و "فعاليت حزبي" وارد شدند اما در عمل از جوانان انتظار "كارگران فصلي ي موسم انتخابات" را داشتند و از فرداي انتخابات هيچ تلاشي در جهت جذب و سازماندهي ي جوانان مبارز و با قابليت اين عرصه نكردند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

الان كه دارم مي نويسم ساعتي است كه وارد فردا شده ام!

فردا روزي است كه بايد بنشينم و يك بار ديگر غبار يك سال را از چهره و درون خود و اين دنياي مجازي - نمادي از خودِ واقعي ام - بزدايم و بيش از هر چيز به درونم بينديشم و به يك سالي كه جوانتر شدم!

فردا همچنان كه پايان يك سال است آغازي دوباره هم هست براي روزهايي كه نمي دانم چگونه خواهند گذشت - بي يا با من - اما دلم مي خواهد چنان باشند كه انسانيت انسان ارج داشته باشد.

دلم مي خواهد در پايان يك سال توانسته باشم اخلاقي زيسته باشم.

***

دو سال پيش - سال 86 - وقتي كه تصميم گرفتم نمادي از خودِ واقعي ام در جهان مجازي بسازم در اوج استيصال و پريشاني روزگار ميگذراندم.

از بودنم در فضاي واقعي لذت نمي بردم و انگار در اوج جواني گرد پيري بر رخسار خودم و انديشه هايم نشسته بود.

انگار هر روز پيش از ديروز جهان سرمايه داري داشت تعاريفش از جهان و زندگي را بر من مي قبولاند و من هر روز تسليم تر و ناتوان تر مفاهيمش را مي پذيرفتم و از جهان كودكانه ي زيباي خودم تن به حقارت بزرگ شدن و بزرگسالي مي دادم.

هر روز كودكي ام را تماشا ميكردم كه چگونه در زير بار اين مفاهيم تلقين شده از دست مي رفت و من ناتوان در نگهداري اش بايد - بسان مسافري در كشتي ي تقدير -  از سر نااميدي دست تكان مي دادم و در دل به خدايش مي سپردم كه تقدير است و روزي بايد بزرگ شد و مرد شد!

با بزرگ شدن هر روزه ام ، طناب كودكي هر روز بر گردنم تنگتر و تنگتر مي شد چنانكه احساس خفگي كردم و عرق سرد مرگ بر پيشاني ام نشست! بايد پنجره اي يا روزنه اي مي گشودم!

"من دچار خفقانم"

***

در روزي گرم، روزي كه پيش از اين ايرانيان كهن بر يكديگر آب مي ريختند تا گرماي عطش آلوده ي تابستان را با خُنُكاي آب بر هم مرحمي باشند، در روز جشن تيرِگان تصميم گرفتم آبي بر صورتم بزنم و از خفقانم بكاهم و اين شد كه تيره گان را گشودم تا هم نمادي از ايران كهن باشد و هم نمادي از تيره گي اين روز ها و تيره بختي ي بيش از نيمي از جمعيت اين كره ي خاكي و همان هنگام نوشتم "تيرگان يا تيره گان"؟!

اين روز اما نه فقط در ايران كهن كه در آن سر دنيا - در ايالات متحده - هم جشني برپاست، "جشن روز استقلال آمريكا".

اينكه در اين روز از شرق تا غرب كره ي خاكي ما انسان ها جشن برپا بوده است را هم به فال نيك گرفتم كه اين روز فراي جبر جغرافيايي انسان، روزي است براي پاس داشتن انسان بماهو انسان.

چه آنجا كه ايرانيان كهن "جشن آب" برپا مي كرده اند، چه آن روز كه آرش كمانگير جانش را بر سر آرمانش گذاشت و چه امروز كه جشن هاي استقلال آمريكا برپاست، در پس پشت تمام شان يك مفهوم نمايان است: "اخلاق" و بر بلنداي تمام شان يك موجود است كه ايستاده است: "انسان"

***

اكنون دو سال از تولد مجازي ام مي گذرد و امروز بسيار با ثبات تر و با آرامش بيشتري روزگار ميگذرانم هرچند در اين مسير همسفراني داشتم كه ديگر نيستند و چنانكه در آغاز مي نمود نه بودنشان حركتم را كند نمود و  نه رفتنشان متوقفم كرد و امروز تنها يادي است از آنانكه رفتند - به نيكي يا به بدي - چه آنكه شيطان ناميدمش و چه او كه ابليس بود! چه آنكه بهاري بود و با زمستان رفت!

از رهگذر عمر مجازي ي دو ساله ام دوستاني يافتم در سراسر اين كره ي خاكي كه هر لحظه دلم برايشان مي تپد و هر روز از بودنشان خدايم را سپاس مي گويم.

كودكاني همچون خودم ، همبازي هاي دنياي مجازي ، در سراسر كره ي خاكي ، از هر جنس و رنگ و نژاد

كودكاني اهل درد ، كودكاني دلسوز انسان هاي بزرگ ، با چشماني اشكبار از آنهمه حرص و طمع

دلسوز حسد و آز شان

و اميدوار به روزي كه به كودكي ي شان بازگردند

به روزهاي خوش زندگي انسان در پناه اخلاق انساني

و كودك به عنوان نماد انسانِ اخلاق مدار

به اميد جهان كودكانه

آغاز حياتم مبارك !

*****

شعري از پابلو  نرودا پيشكش تان !

اينجا كليك كنيد .

 |+| نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

"طرف ما شب نيست

صدا با سكوت آشتي نمي كند

كلمات انتظار مي كشند ...."

سعيده ي عزيز

اين شعري است كه اينروزها مدام تكرار مي كنم اما باز به سكوت مي رسم!

در جوابت نوشتم و حاصل كمي بيش از "يك جواب" شد، پس گذاشتم كه همه با هم بخوانيم

لااقل اينطور نخواسته ي شما هم شهيد نمي شود!!

راستي  ته نوشت مطلب جديدت بيش از پيش به تضاد فكري ام دامن زد.... بگذريم !

* * *

نوشتن در روزهايي چنين خاموش

گفتن در روزهاي سكوت

آينده ، آرزو، اميد، سكوتِ كامل

خيابان هاي آكنده از دروغ ِ ديروز

و دودِ امروز

چطور مي شود باز نوشت وقتي سايه ي مرگ همه جا گسترده شده

صداي پرواز عزرائيل

با ماسك سفيد و داس كج

از چه بنويسم؟! از دين؟! از اخلاق؟! از سياست؟! علم؟! فلسفه؟! سيگار؟!

زلف پيچان يار و چشم هاي سوزان نگار؟!

واقعن سعيده از چي بنويسم؟!

از چي مي تونم بنويسم؟!

وقتي تمام افكارت مثل خوره به جونت مي افته و تضادهاي فكريت مدام عذابت مي ده !

وقتي مثل ريگ و آب با خودت ميان ماندن و رفتن دست و پنجه نرم مي كني و عميقاً معتقدي "كوه بايد شد و ماند / آب بايد شد و رفت"!

ديگه براي گفتن حرفي داري؟ وقتي مدام خودت، خودت رو نقض - كه نه انكار - مي كني

از چي مي توني بنويسي؟!

اين روزها خيلي حس دوگانه اي دارم انگار نوشتن هم مثل بودن و نبودن وسوسه انگيزه

واقعن نوشتن يعني كار؟! نكنه نوعي بيگاري باشه كه از خودمون مي كشيم؟!

نكنه خودمونو استثمار مي كنيم؟!!

اينروزها نوشتن مثل راه رفتن روي لبه تيز تيغ جراحي ي

اندكي سهل انگاري مي تونه نجات بخش ترين ساخته ي بشري رو به عاملي براي جنايت بدل كنه

واقعن "نوشتن" هم سرگذشت عجيبي داره

از همون آغاز تاريخش نوشتن دو چهره داشته، يكي قلم به مزدي و مديحه سرايي ديگري مبارزه و "بي خشونت"گري و اين هر دو چقدر طرفدار و چقدر منتقد داشته

اينروزها واژه ها را نمي شود بي فكر استخدام كرد و بي محابا به كاري گماشت كه يك اشارتي دلي را خون يا خوني را بي حاصل مي كند....


پا نوشت:

" ما نگفتيم

تو تصويرش كن!"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 7:8 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
آن بهار سرد بود، آنقدر سرد كه انجمادش را نوك انگشتان فرياد مي كرد !

گويي سردي ي تن عريان تازه متولد را گرماي قُنداقي در انتظار نبود،

چنانكه

اضطراب گشودن چشمان

در جهاني كه به خود نيامده اي و بايد به خود بماني هم مرهمي در كار نيست

( يا آنچه بود خود مرهم نبود. )

......

گفت: سفري در پيش است؛ گفت: جايي است در آن ينگه ي دنيا



براي "خاطره ي پرلاشز " به ادامه مطلب برويد .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

دلم نمي خاد اينجا بشه دفتر خاطراتم

بخاطر همين هم هست كه هر وقت خاستم بنويسم دنبال سوژه اي براي نوشتن گشتم و بعد نوشتم

كمتر پيش اومده كه به يك موضوعي به صورت عريان و روزمره بپردازم و نوشته ام بي هدف باشه

اما امروز دقيقن براي اولين بار دارم اينجور بي هدف مي نويسم، بي هدف كه نه! بلكه تنها هدف من نوشتنه

به قول نسل قبلتر ما اكنون هدف و وسيله ام يكي است. اينك تاكتيك و استراتژي بر هم نهاده شده است!!

باري داستان بي هدف نوشتنم هم خاندني است،

داستان روزهاي بي آغاز است و پرسه هاي بي هدف

داستان روزي كه احساس مي كردي "هستي" اما چشم باز كردي و ديدي "نيستي"

انسان براي بودنش، براي اثبات خودش هميشه به چيزي خارج از خودش تمسك جسته است

دقيقن براي تعريف كردن خودش دست بر چيزي كشيده است كه تام و تمام خارج از خودش بوده است

سخت به پوچي رسيده است وقتي چشم باز كرده و ديده است "هيچ" چيز براي لمس كردن "خود" نيست.

روزي چشم باز كرديم و ديديم "اجتماع" نداريم، پس به خود لرزيديم كه يارب كه ايم ؟!

دست به دامان جمع هاي كوچكي شديم كه مي خاستيم به جاي "اجتماع" لمس شان كنيم

چشم گشوديم همه جز باد نبود

دگر باره به جمعي چند نفره دل خوش كرديم كه لابد روشنفكريم و همين چند نخبه در كنار هم هويت مان باشد كار تمام است،

چيزي جز خاكستر سيگار و چشم سوزناك و اشك آلوده حاصل از دود بر چشم نماند

گفتيم همين يك دو سه دوست در كنار هم باشيم درد هاي هم مرهم نهيم

امروز چشم گشوديم و جز باد در كوچه و جز خاطره در ياد چيزي نيست

در كوچه باد مي آيد

و هوا باراني است

و تنها من هستم و من

بي ياد هيچ كس و نه در ياد هيچ كس

بي هيچ دوست و بي هيچ يار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزگار سخت عجيب است!

با اين همه تنها بودن و تنها ماندن بسي شرافت دارد به بودن دوستاني كه هميشه گرفتار كاري مهمتر از دوست و دوستي شانند!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
تذكار: اين متن مخاطب خاص دارد، هر چند مخاطبش سوات {سواد!} ندارد!!!

#

هي شوفر!


معناي عربده اَت چيست؟


سوزش در كجاست كه چنين بي تابَت مي كند؟!


گفته بودم "مَتن كهن" سرب دارد؟!


سربَش مذاب بودَست گويي!


.... كه چنين بي تابي!


هي شوفر!


تاكسيمترَت روشن ماندَست!


سالهاست كه روشن است!


انگار هرگز خاموش نبودَست!


هي شوفر !


هـــــــــ....ــي!


"كلاتو بذار بالاتر"*


ماشين هنوز بوي اسپرم دارد !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

* "كلاه بالا گذاشتن" كنايه بر آنان كه خود را به راهي مي زنند تا فارغ شوند از كرد و كار ناموس شان!


حرف آخر:

كه در قماري همآره با ما به ظاهري گيج و نابلد عشق

نشسته اما هميشه از ما چه ماهرانه كه مي برد عشق


اين روزها با آخرين كارهايي كه از محسن نامجو به دست آوردم حسابي حال مي كنم، شاهكارش هم كه ترانه ي تيتراژ پاياني ي فيلم "هم خانه" - فيلمي كه شايد بعد  از سال ها بتونه من رو به سالن تاريك سينما وارد كنه - هست، كه لينك دانلودش رو براتون ميذاريم.....


دوباره آوَخ كه مي خَلَد عشق


در فرمت MP3 مي تونيد از اينجا دانلودش كنيد....


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
اين پست در حقيقت پاسخ به نظر يك دوست مجازي ي تازه يافته است، او از بارون گفت و من از بارون نوشتم براش

از همه ي دوستاي گلم كه نظراتشونو توي پست قبل بي جواب گذاشتم معذرت مي خام، راستش حال نوشتن نبود.... و نيست ....!

و اما بارون:


انگار اینبار دیگه نمی خاد دلم باز بشه، ازین مدل ناله کردن هم متنفرم، خاستم بنویسم دیدم همش شد ناله ! پس ترجیح دادم سفید باشه پست ام

 

خوب دوست خوبم تو بنويس.

راستي برام از بارون نوشته بودی ، پس معلومه که عاشقی ،

بارون ازون مخلوقاتی ی که فقط عاشقا وجودشو حس می کنن و می بیننش !

 

نه اینکه بقیه نبیننش اما واسه بقیه حضور بارون اونقدر بی تفاوته با عدم حضورش که انگار نیست واسشون!


چیزی مثل تیر چراغ برق سر کوچه ی ما که روزی سه بار از کنارش رد میشم اما نمی بینمش، انگار نبوده هرگز، انگار نیست، تازه وقتی دیدمش که باد انداخته بودش و راه عبورمو بسته بود !


مثل آدمای دیگه که تازه وقتی بارون خیسشون میکنه یا از سوراخ کف یا بغل کفش شون میره تو  كفش و پاشونو خیس میکنه می بیننش


تازه اونوقت شروع میکنن به بد و بیراه گفتن به قطره های بهشتی بارون !


قطره قطره های آسمونی رو با شقاوت هر چه تمومتر نفرین مي کنن بی اینکه ببینن داره نفرین ها قطره قطره میریزه رو سرشون و دوباره برمیگرده به خودشون و زندگی شون !


پس حالا همه شدیم نفرین زده، یه مشت آدم نفرین خورده که کنار هم فقط زنده ایم بی اینکه بدونیم از کجا به این نفرین گرفتار اومدیم !


اما تو بارون رو فهمیدی، تو بارون رو میفهمی، می دونم که هرگز بارون رو نفرین نمیکنی، حتي شاید هرگز چتر نداشته باشی ! بدون چتر رفتن زير بارون نشانه چي ي ؟!


من هم از چترها بدم می یاد ، من هم هیچوقت چتر نداشتم، من هم بارون رو حس میکنم، منم بارونو دوست دارم، اونایی رو که بارونو دوست دارن رو هم دوست دارم، یعنی تو رو هم دوست دارم؟!


خوب حتمن تو رو هم دوست دارم، چون تو بارونو فهمیدی، چون تو هرگز نفرینش نکردی، پس هرگز نفرين تو روي سرمون نباريده ....


براي همينم بود كه حرف زدن برات سخت نبود و برات خيلي راحت نوشتم، انقدر راحت كه دوست دارم اين حرفمو عمومي بذارم روي وبلاگم، تا همه بدونن بارون هست حتي اگه بيرنگ باشه، حتي اگه بي صدا بياد و تا صبح كه بيدار مي شيم چيزي از خيسي ي شب قبلش نمونده باشه، خاستم اينو علني بگم شايد بارش نفرين كم بشه، شايد!



راستی تو واقعن بارون رو دوست داری؟! هواي باروني رو چطور؟!

هواي دل من اين روز ها بد جور باروني ي ....


 |+| نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط امیر  | 







 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

صداي پايش را مي شنوم

انگار خيلي سريع به سويم مي آيد

چند روز پيش در باغچه ي كنار پله ي يك كلانتري ديدم گل بنفشه روئيده

نا خودآگاه به ذهنم رسيد:

"نازلي

بنفشه بود

گل داد و مژده داد

زمستان شكست و رفت" *

يادم افتاد آنكه پشت زمستان مي شكند گلي است با عمر كوتاه

وقتي بنفشه مي رويد يعني سرما و يخبندان ديگر رفته اند

شايد هنوز باشند اما نفس هاي آخرشان است

وقتي بنفشه مي آيد

از "گرمگاه سينه"ي هيچ كس بخار سرما نقش نمي بندد

و "ابري تيره"** نمي شود در مقابل ديدگان

وقتي بنفشه مي آيد

تاريكي مي گريزد، نه به تمامي كه به قدر توان روشنايي!

روزهاي گرم در راه است و ارديبهشت فصل عاشقي است

هميشه با ارديبهشت عاشق مي شوم، بوي بنفشه ، كه ديگر نيست، 

هنوز به مشام مي رسد

ارديبهشت ماه عشاق است

پارك ها ، خيابان ها، رستوران ها

همه مملو از چشماني است كه در عمق شان محبت موج ميزند

چشماني كه همه در سوز روزهاي قبل از بنفشه تنها به دستان سرخ مينگريستند 

و به دهاني كه بخار را به دست ها مي دميد تا شايد اندكي گرما سرخي شان را فرونشاند

بنفشه آغاز تاريخ است!

آغاز فصل عاشقي و نويد عشقي تازه

نويد تلألوء محبت در چشم ها

نويد "بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار"***

عظمت بنفشه در اين است كه به انتظار نمي نشيند آمدن بهار را

خود بهار مي سازد

هنوز زمستان هست كه او مي آيد

مي آيد، مي ماند، و خود با زمستان مي رود

نه چون ديگران در پس پشت خاك به انتظار نمي نشيند شكست زمستان 

و بعد تصاحب بهار را

بنفشه مبارزه مي كند

با باد سرد زمستان،

با آخرين زور هاي فصل سرد رو در رو مي شود

بنفشه آغاز تاريخ است

آغاز رويش

آغاز زايش

آغاز آغاز !

سفره هاي هفت سين مان بي بنفشه مباد.

بهارتان بهاري و دل هاتان سبز

عاشقي تان مستمر

چشم هاتان غرق محبت

دست هاتان سبز

سبز

سبز

سبز و نوازشگر

نوروز مبارك!


پا نوشت:

* و *** اشاراتي به شعر "مرگ نازلي (وارطان)" از احمد شاملو - شاعر شهير معاصر

** اشارتي به شعر زمستان مهدي اخوان ثالث ديگر شاعر بزرگ اين عصر

 |+| نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

پيش درآمد


اصولن "روشنفكر" *ها - به معناي عوامانه ي كلمه - تا حدودي آدم هاي غيرقابل تحملي اند، موجوداتي كه عمومن در تنهايي به سر ميبرند و كسي جز همپالكي هاي شان را ياراي بودن در كنارشان نيست.

آنها با زبان تند و تيز و با استفاده از لغات ثقيل شروع به انتقاد تخريب گونه مي كنند چنانكه گويي در مقام پيام آور زمانه ي خويش عقلانيت نظم موجود را به چالش كشيده وبه تعبير هايدگري كلمه "لوگوس" عصر خود را شكسته و به جايش سنت عقلي ي تازه اي در دست دارند،

گاه چنان دامنه ي نقدشان عمق جامعه و تك تك افراد و مناسبات بين آنها را در بر مي گيرد كه احساس مي كني در كره اي ديگر در بَند موجوداتي چند پا و يك چشم گرفتار آمده اي و راه خلاصي ات سينه زدن در زير بيرق اين انسان (مرد يا زن) منورالفكر است و بس!

با اين مقدمه و تعريف خاص از روشنفكر در نظر دارم بخشي به نام "غرولندهاي روشنفكرانه" اضافه كنم و هرازگاهي انتقاداتم از جامعه و مردم و كسبه و بقال محل و راننده تاكسي و نانوا و ...... را در اين بخش بنويسم

براي آغاز اين بخش از راننده هاي تاكسي شروع مي كنم.

به ادامه مطلب مراجعه كنيد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
همه ساله در چنين روزهايي شاهد بازار داغ عشاق و البته فروش عروسك و شكلات به سبب روزي جهاني براي عشق، با نام ولنتاين valentine ، هستيم، روز دل ها !

كاري به تاريخچه اين روز ندارم، هر چند آنان كه دوست دارند از تاريخچه و چرايي ي اين نام گذاري آگاه شوند مي توانند نوشته ي سال گذشته ام را از اينجا بخوانند.

اما آنچه باعث شد امسال به اين موضوع بپردازم تبليغات عمدتاً راديويي و نوشته هاي برخي وبلاگ هاي جهان مجازي در خصوص تحريم اين روز به نفع آنچه ولنتاين ايراني (!) مي ناميدند، بود. انگار برخي به همان شدت كه منتقد مذهب هستند رسالت ترويج "ايراني گري" و "ناسيوناليسم ايراني" را بر دوش خود احساس نموده و قائل به "ايرانيزه كردن" تمام آنچه در دهه هاي اخير اسلاميزه شده (يا هنوز نشده)، مي باشند.

در اين نوشتار به اس و اساس اين كاري ندارم كه ضرورت وجود چنين جشن هاي ملي و فراملي در كجاست؟ و آيا چنانكه گفته مي شود چنين مراسمي در جهت بسط و تبليغ و ترويج مصرف گرايي در ميان توده هاي كشور هاي جنوب* و به نوعي سلطه ي جهان سرمايه داري و از مجموعه عوامل فرهنگي ي تثبيت "هژموني" نظام سرمايه سالاري ي جهاني است يا اينكه با پرداختن به عشق و انسان در مقابل سود و سرمايه به نوعي عامل ضد هژموني جهاني غرب سرمايه دار مي باشد؟

به اين هم نمي خواهم بپردازم كه جايگاه چنين مفاهيمي در فرهنگ ايراني كجاست؟ و آيا تقويت "ناسيوناليسم ايراني" مي تواند عاملي محدود كننده در مقابل گسترش و اقتدار "اسلام سياسي" در حوزه ي عمومي جامعه ي ايراني  از يك سو، و جايگزين مناسبي براي آنچه "فرهنگ متهاجم غرب" مي نامند، از سوي ديگر باشد ؟

در اينجا فقط مي خواهم چند نكته ي خيلي كوتاه در ارتباط با اين دو روز خاص - 14 فوريه غربي و 29 بهمن ايراني - و تبليغات ناسيوناليستي ي پيرامون آن ها بپردازم و در نهايت يكي از آن دو را برگزيده و پيشنهاد دهم

اول:

تا آنجا كه حافظه نگارنده ياري مي كند جشن اسپندگان - سپنته آرمئيتي - بزرگداشت روز زن و زمين (دو نماد باروري) است و ماهيتاً نمي تواند به عنوان روز عشاق باشد، چرا كه عشق متعلق به هر دو جنس مي باشد نه چنانكه فرهنگ مردسالار ايراني فقط زن را نماد عشق و عاشقي را عملي مردانه، گويي زن آفريده شده است تا معشوقه باشد!!

در هر صورت اين روز مي تواند به عنوان روز زن و گراميداشت مقام زن اعم از مادر و همسر پاس داشته شود؛ نه به عنوان ولنتاين ايراني!!

دوم:

حال فرض كنيم كه 29 بهمن نه فقط روز زن كه روز عشق و عاشقي باشد.

در اينصورت، بين يك پديده ي ملي و يك واقعه ي فراملي بهتر است به پديده ي فراملي پرداخته شود، مخصوصاً كه اين روز مختص به انسان ها - و نه دولت ها - است.

در چنين شرايطي ناسيوناليسم كاري جز خط كشي بين انسان ها و دور كردن آن ها از همديگر ندارد.

فراموش نكنيم فاشيسم و نازيسم از دل ناسيوناليسم سر برآوردند. بهتر آن است كه هر عاملي كه دسته اي خاص از انسان ها را برتر از دسته ي ديگر مي داند به كناري گذاشته شود حال اين عامل مي خواهد رنگ پوست باشد، يا اعتقادات قلبي و يا نژاد و مليت.

سوم:

امروز بسياري از مفاهيم متحول شده اند، درست است كه ولنتاين هم سابقه اي تاريخي و از قضا مذهبي دارد اما آنچه امروز از اين جشن فهميده مي شود، صورتي كاملاً زميني و  به اعتباري عرفي به خود گرفته است. چيزي كه هيچ كس نمي تواند مدعي انحصارش شود. هيچكس! مگر انسان!

اينهمه در حالي است كه احياء جشن ايراني روز عشق - حتي چيزي مثل مهرگان - متضمن احياء مقدار زيادي مفاهيم ايدئولوژيك و آسماني مي باشد، در هر حال اين واقعيت را بايد پذيرفت كه "ايرانيت اصيل" كاملاً در دل مذهب زردشت قرار دارد و لازمه ي مذهبي بودن هم تقسيم جهان به حداقل دو طيف "ما و ديگران" است.

طبيعي است كه زماني يك مذهب به عرصه ي عمومي و اجتماع وارد شود تبعيض ميان مومنان و غيرمومنان به وجود خواهد آمد و بعد از مدتي عملاً تعداد زيادي از شهروندان غير مومن همان جامعه نسبت به اين جشن بي تفاوت بلكه منزجر خواهند شد.

در اينجاست كه مذهب و ناسيوناليسم مانند دو لبه قيچي عمل كرده و خط كشي هاي خيالي بين انسان ها را بريده تا هر انساني به مثابه ي يك جزيره ي يخي شناور بر روي آب تنها به فكر خود و چاره ي مسائل مبتلابه خودش باشد ، بي آنكه در جهان پيرامونش به كسي نزديك شود يا احساس كند ديگراني هم وجود دارند كه چون او نمي اندشند.

بي ترديد مي توان مدعي شد كه انسان مسخ شده در حقيقت انسان بريده از اجتماع است، انساني كه در آغوش فرديت خويش چنان عاشقانه فرو رفته است كه چيزي جز معشوق اش را نمي بيند، انسان خودخواه، انسان از خود بيگانه، انسان مسخ شده بريده از اجتماع !!

حرف آخر:

جهاني فكر كنيم هر چند نتوانيم جهاني عمل كنيم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط امیر  | 





در دفتر كارت نشسته اي و داري با عجله آخرين كارها را براي فردا آماده ميكني

سخت عقب موندي و نمي دوني فردا جواب "ولي نعمتان" را چگونه بايد داد

صداي منشي واحد – ببخشيد مسئول دفتر واحد – مثل موشك كروز با ته زمينه سوزن مانندش وارد اگزوز گوش ات شده و با از كار انداختن "شيپور اُستاش"* و عبور از "مايع حلزوني"* پس از برخورد به "پرده" ي مُندَرس گوش ات، انفجار موفقيت آميزش با توليد واژه هاش فهميده مي شه!!

-         آقااااي [هميشه به اينجا كه ميرسه توي دلت ميگي: خدايا من نباشم!] امير تشريف بياريد دكتر كارتون داره !

خودكار و پرونده ها رو پرت ميكني روي ميز و مثل يك ربات راه مي افتي در حاليكه همكاران با نگاه تعقيب ات مي كنن وارد دفتر دكتر مي شي


ادامه اش را در ادامه مطلب ببينيد !

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط امیر  | 


شهر خالی   جاده خالی   کوچه خالی   خانه خالی

 

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

 

کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان

 

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

 

* * *

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

 

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

 

عاشق از آوازه دیدار می ترسد

 

پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد

 

شه سوار از جاده هموار می ترسد

 

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

 

 * * *

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهای انتظاري بر من و تو بد گذشت

 

آشنا نا آشنا شد


تا بلي گفتم بلا شد

 

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

 

آب از آبی نجنبید  خفته در خوابی نجنبید

 

* * * 

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

 

آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت

 

جام ها جوشی ندارد  عشق آغوشی ندارد

 

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

 

 * * *

 بازآ تا کاروان رفته باز آید


 بازآ تا دلبران ناز ناز آید

 

بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید


پاگل افشانان نگار دلنواز آید

 

بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم

 

گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم


* * * * * * *


پانويس:


* شاعر اين شعر رو نمي شناسم اما بايد افغاني باشه


** اين ترانه رو با صداي "امير جان صبوري" - خواننده ي صاحب سبك


افغان - در اينجا بشنويد.


*** اين هم كاري از "نگاره" خواننده ي جوان تاجيك ببينيد!

 |+| نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

يلداي عزيزم سلام

پيام هاي زيبايت را ديدم، با تمام وجود احساس كردم

زير اولين برف زمستاني در آخرين روزهاي پائيز قدم زدم و انديشيدم به پيام ها و نشانه هايت

حس نهفته در كلامت ناخودآگاه منظره ي چشم هاي سياهت را به ذهنم آورد، مهرباني ي عمق چشمانت را دوست دارم هميشه، سياهي ي مملو از محبت و سكوت، جايي براي غرق شدن، جايي براي فرو غلطيدن در ظلمت، در تاريكي، در سكوت

به اين انديشيدم كه چقدر مانده تا انتظار ديدارت بسرآيد،

به اين انديشيدم كه چقدر گذشته از آخرين ديدار، آخرين بار كه غوطه ور شدم تك تك لحظه هايت را،

چونان كه گويي پيش ازين هرگز نديده بودم چاه عميق چشم ها و مهري چنين سرشار

برف مي آمد و من بوي تنت را به تمامي در شامه ام داشتم

انگار خاطره ي آخرين عشوه ي چشمانت زير برف ناگهان برخاست از اعماق و ايستاد مقابلم

آخرين روز بود و اولين برف

خاطرت هست؟!

مسافر بودم آن روز

آخرين بار بود كه كسي مي پرسيد:

"هي! سالم رسيدي؟!"

آخرين چشم نگران و آخرين خاطره ي بارش برف

و حالا دوباره پيام تو بود و عطر هزارها خاطره،

عطر چشم هاي عاشق "بهار" زير اولين بارش برف

عطر چشمه هاي جوشان، عطر باغ تنهايي ها، عطر اسانس غار تنهايي هام

*    *     *

من مانده بودم و تك تك خاطراتم

اما بار ديگر پيام تو اينجاست

و من باز تنها، زير برف، پيام آخرينت را مي خوانم، با صدايي كمي بلندتر از زمزمه، كمي آرامتر از فرياد،

آخرين بار كه ديده بودمت گفتم:

آخرين گريه ام، آخرين اشكم، وقت بزرگ شدن بود

گفتم: آخرين گريه در آخرين روز كودكي

اما انگار رفتن تو دوباره به باغ كودكي برد مرا، و دوباره كودك شدم، كودكي گاه با ريش بلند! گاه تراشيده!

آخرين قطره ي اشك! اندكي پيش از نوشتن آخرين حرف و دوباره بعد از آغازش

*    *     *

چرا باز از اشك گفتم؟!

انگار باز فراموش كردم صحبت از آمدن است، صحبت از هم آغوشي است، صحبت شب زنده داري، گفتن، شنيدن، نوشتن، و شايد فرياد است

صحبت از چشم سياه و زلف افشان و گيسوان پيچيده تا روي زمين ات چه خوشايند است!

اولين بار كه ديدم ات دم در خانه ام بودم

همان خانه اي كه تمام كودكي ام آنجا بود و همان دري كه دفن شد تمام كودكي ام در آستانه اش، زير گل و لاي باغچه، كمي اينطرف تر از عشق هاي نوجواني، اينسوتر؛ فقط كمي اينسوتر از عشق كودكي ام ، عشق بچگي!

*    *     *

باز تو داري مي ياي و من مست شدم از بوي تن ات

باز وقت مستي و راستي شده انگار

باز صداي پاشنه ي كفش ات به خاطرم مي آورد صداي شكستن شيشه ي مي و شكستن دل شيدا

حتي صداي فروشكستن  خار مغيلان در كف پا

دوباره بايد صبح زود بيدار بشم، وقت رو از دست ندم، اصلاح كنم صورتم رو و بشورم سرم رو

عطر بزنم و با شاخه گل رز قرمز به پيشوازت بيام

كت و شلوار سفيد و شاخه ي كوچك شده ي گل رز قرمز، انتظار ورودت

انتظار انتظار انتظار

ساعت مترو

تيك تاك تيك تاك

و ورود تو از پشت ميدان تاريك شهر

و لبخند من كه خوش آمدي يلداي من

يلداي زيباي من با لباسي يكدست سفيد، چشم هايي سياه و مژه هايي سياه تر

موها به غايت سياهي و افشان بر روي زمين

و من كه غرق امواج گيسوانت خواهم شد و تسليم در برابر ظلمت چشمانت

يلداي من خوش آمدي

يلدا مبارك


پاي نوشت:


* شايد بخاطر رفع اتهام "ضد زمستان" بودن اين را نوشتم! بسياري از كساني كه "پي نوشت هاي زمستاني" ام را خوانده بودند چنين به قضاوت نشستند كه از نگاه من نه زمستان زيباست و نه جهان يكسره چيزي جز سياهي است!

شايد نا خودآگاه همين حرف ها به سمت چنين نوشته اي سوقم داد. شايد !


* سال گذشته در چنين روزهايي "شب يلدا و ترانه اي شرقي" را انتخاب كردم كه گمان مي كنم امسال هم خالي از لطف نباشد ديدنش

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

شعبه اول دادگاه شماره يك، راهرو انتظار

ببين دختر هر كي هر چي گفت تو فقط بگو من مهريه مو مي خام، آخه اين حق قانوني ي تويه كه تا آخرين سكه شو از حلقومش بكشي بالا، مي دوني از وقتي اين پسره  - داداشت - رفته غيرانتفاعي قبول شده چقدر خرج دانشگاش زياد شده.

ماهي يك سكه هم يك سكه ست، تازه چار روز ديگه داداشت ميره خدمت و برميگرده مي خاد زن بگيره بايد يه كاري راه بندازه، منم كه ديگه كمرم درد ميكنه نمي تونم مثل هميشه بشينم پشت فرمون و مسافر جابجا كنم

مردم هم گدا شدن، ميميرن تا يه قرون دو زار مي خان بهت بدن، اعصابمم مثل هميشه ديگه نميكشه.
از بد شانسي ي ما بازار موبايل رو هم اين ايرانسل ويرانسل به هم ريخت، ديگه دلالي ش فايده اي نداره، باز اگه سرمايه م بيشتر بود ميزدم تو كار گوشي بهتر بود اوضاع

اين چندرغاز حقوق بازنشستگي هم كه همش ميره روي قسط ماشين و بَرج زندگي، حالا واسه خرجش بايد هزار و يك راه زد.... بنظر من كمي فشار بيار و بذارش تو منگنه خونه شو بفروشه يا بزنه به نامت

حالا اگه خاستي 100 تا 120 تاشو ببخش بهش، اونم سگ خور، اما 1200 تاي ديگه رو به قاضي بگو نقد مي‌خام

يا همشو سكه بگير اگه نه بگو خونه شو بزنه به اسمت و بره پي كارش .....


شعبه دوم دادسراي خانواده، راهرو اصلي


پاشو دختر خجالت بكش، شرم كن! من دارم ميرم پاشو تو رو هم ببرم خونه، آخه كدوم دختر درست حسابي روي حرف بزرگترش حرف زده كه تو دومي باشي، معلوم نيست تو اين دانشگاه ها به شما چي ياد ميدن

بالا بري پائين بياي عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمون بستن، شما هم از وقتي بچه بودين معلوم بود واسه هم ساخته شدين، از همون وقت هميشه خان داداش بهترين اسباب بازي هاي بازارو كه واسه بچه هاي خودش نمي خريد واسه تو ميگرفت،

همه ي فاميل مي دونستن كه وقتي بزرگ بشين شما دو تا واسه هم هستين، از همون موقع همه بهت ميگفتن عروس عمو، يادت هست كه؟!

خوب بعد هم كه بزرگ شدي و رفتي مدرسه، رفتي دبيرستان، شروع شد، روزي يك بار از دَروهمسايه ها مي شنيديم كه ميخاد واست خاستگار بياد، اين زيبايي دختر هم بعضي وقت ها درد سر ميشه،

سال سوم كه بودي ديگه داشتم ديوونه ميشدم، دائم خاستگار داشتي و من كارم شده بود بهونه آوردن واسه خاستگارات، اما نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي همه ي اين رفت و آمدا رو به گوش خان داداش مي رسوند و اونم مدام گله ميكرد كه آره، « حالا قرار شد يه دختر بدي به ما! ديگه چرا كلاس ميذاري، يه دفه بگو مي خاي عقدي كه تو آسمونا بسته شده رو بشكني و دخترتو به از ما بهترون بدي لابد! يعني اونا مي تونن دخترتو خوشبخت كنن و داداشت نه؟! »

خوب منم كلافه شده بودم، ميخاستم هم دهن عمو رو ببندم و هم هركي ميپرسه بگم دخترم نامزد داره، واسه همينم عقدتون كرديم، درسته تو سن و سالت كم بود اما من واست كم نذاشتن، انصافن عمو اينا هم واست كم نذاشتن، اين مهريه رو اونموقع كسي جرأت نميكرد بذاره، اما خان عمو خودش اينو پيشنهاد داد.

ديگه چيكار بايد ميكردم كه اگه تو بزرگ بودي ميكردي؟ هان؟!

حالا پاشو برو سر زندگيت، اين حرفا رو هم بذار كنار، با دل صاف و خوشبين برو زندگي تو شروع كن
اين وصله ها به پسر عموت نمي چسبه، من دورادور زير نظرش داشتم از بچگي، بچه انقد محجوبه كه نميتونه با يه زن حرف بزنه چه برسه كه بخاد دوست دختر داشته باشه يا با زناي اونجوري نشست برخاست كنه كه تو بياي ببينيش.

داداشت هم معلوم نيست حواسش كجا بوده فكر كرده دست دختر مردمو گرفته! من پرسيدم ازش غيرمستقيم اصلن اون روز تنها نبوده اين بچه! طفلك كل روزو دم توليدي بوده و داشته مشتري راه مينداخته، من حتي فاكتوراي اونروزو ديدم كه چقد مشتري داشته

ببين دختر من پدرتم، بدت رو نمي خام، مطمئن باش اگه پسر بدي بود اينهمه اصرار نمي كردم، انصافن ازين طلاق بگيري ميخاي زنِ كي بشي كه بتونه تو اين بازار وحشي ماهي سه چار ميليون درآمد داشته باشه

اگه نظر منو بخاي و منو بزرگتر خودت مي دوني برو زندگي تو شروع كن، لااقل شش ماه، يكسال باهم زندگي كنين اونوقت اگه نپسنديدين همديگه رو، من از عمو قول مي گيرم كه بي چون و چرا طلاقت رو بده، مهريه ت رو هم كامل بپردازه بهت، ديگه چي ميخاي ...... اَه !!

ببينم! نكنه كسي رو زير سر داري؟! هان؟!


شعبه اول دادگاه شماره يك، راهرو اصلي

نه مادر! كوتاه نمي ياي ها! به جهنم كه دار و ندارش همين يه خونه ي 40 متري ي، به ما چه ربطي داره كه چطوري اين خونه رو خريده، اين حق تويه، هم خونه شو ميگيري هم ماهي نصف حقوق دريافتي شو، چشمش كور! دندِش نرم! ميخاست زن بالاشهري نگيره!

اينقدم هي نگو « ما توافق كرده بوديم و اين منم كه مي خام برم! »  تو يه وجب دختر توافق چي حاليت ميشه
نمي بيني بيچاره بابا پير شده از بس پشت فرمون نشسته و دنده ي صدتا يه غاز عوض كرده!

اونجوري مي توني خونه رو بدي رهن و سرمايه شو بدي بابا بيچاره بره تجارت گوشي رو گسترش بده آخه بازار سيم كارت كه حسابي ول شده از وقتي اين سيمكارتاي ايرانسلو ريختن تو بازار، ماهي هم نصفي از حقوق دريافتي شو مي توني يا بذاري بانك مسكن يا بدي داداشت قبل خدمت بزنه به يه كاري و سودشو شريك بشه باهات، الكي نميخاد دلت بسوزه، اصلن تو اين دوره كدوم جوون به سن و سال اون خونه داره كه اون داشته باشه!؟

چطور اون ميگه طلاق حقه مرده؟! خوب تو هم بگو مهريه حقه زنه

بگو ميرم محل كارت آبروتو ميبرم .... تازه بيجا كرده نخاد طلاقت بده كي گفته طلاق حق مرده طلاق بايد توافق دو طرفو داشته باشه، اين مهريه ست كه حقه!

اگه دوباره خاست باهات حرف بزنه و مختو بزنه كه برگرد سر زندگي ت جوابشو نده و بگو دوباره بهش زنگ بزنم بگم حق نداره با تو هيچ حرفي بزنه،اين بار ديگه مثل اونبار محترمانه باهاش حرف نمي زنم ..... بچه گير آورده ....


شعبه دوم دادسراي خانواده، اتاق انتظار


مادر مي دونم اين زندگي هيچ پايه و اساسي نداره اما مي بيني كه كاري ازم بر نمي ياد، بالاخره باباته، اونم دلش نمي خاد جلو داداشش كم بياره و بگه دخترم حرفمو برنداشت!

ايشالله اونچه كه خيرته پيش بياد مادر. من برم تا صداي بابات در نيومده، اگه تونستم نگهش ميدارم تا بعد از جلسه ي دادگاه با هم بريم خونه، [بوووووووس!]

جوش نزن مادر ..... خدافظ



شعبه اول، دوم، سوم، .... هزار و سيصد و .... ده هزار و .... دادسراي .... دادگاه .....


با توجه به اظهارات طرفين، ادله و دفاعيات وكلاي محترم و اسناد و مدارك ارائه شده، درخواست زوجه نافذ نبوده و زوجه مكلف به تمكين مي باشد، حق طلاق كماكان در نزد زوج به قوتش باقي است و در صورت اصرار زوجه به طلاق مي بايست به نحوي زوج را راضي به طلاق نمايد.
به زبون خودماني زوجه مي بايست « مهرش رو حلال و جونش رو آزاد كند» !!!



اولين چهار راه بعد از دادگاه شماره يك - چراغ قرمز - پژو آردي


بالاخره اينم يه تجربه شد تا ازين ببعد حق طلاق رو همون اول بگيريم از طرف تا سرمون اينجور بي كلاه نمونه....

اِ اِ اِ ....!! چقد مسافر زياده اينجا. ببين اينا ماشين دربست مي خان ها! شما پياده شين با اتوبوس برين خونه كه من سوارشون كنم ....


سنگفرش مقابل دادسراي خانواده - پوشيده از برگ هاي زرد پائيزي


 . . . . .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
  « اين پست را تقديم مي كنم به تمامي مردگان زمستان امسال

در خيابان ها و خانه هاي سرد شهرهاي هزاره ي سوم
!


 و به آنان كه زحمت شستن شان هم از گردن باز شده است . . .»

اصولن انسان هاي سرمايي شروع سردي ي هوا رو مصادف با آغاز زمستان مي گيرند، انسانهايي از اين دست؛ همچون من؛ دو فصل بيشتر نمي شناسند: فصل سرما، فصل گرما!

 من هم به تبعيت از اين سنت گرانقدر پي نوشت هاي زمستان را اكنون و در دل "چله"ي خزان       مي نويسم.



براي ديدن " پي نوشت هاي زمستاني" روي ادامه مطلب كليك كنيد !!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


چنگ سحر آميز چرخيد و چرخيد و چرخيد و خودشو رسوند به حسن....

 

ـ اول بايد كاري كنيم كه زن غول هم خوابش ببره!

 

ـ زن غول؟! آهان! اونكه كاري نداره، الان آوازي رو كه دوست داره مي خونم، فوري خوابش ميبره! يه لحظه صبر كن!


بهار شده گل اومده


چه چه بلبل اومده


بوي خوش بنفشه ها


موسم سنبل اومده


ابراي توي آسمون


رفتن و آفتاب اومده


ستاره ها كه در بيان


 انگار كه مهتاب اومده


چشماتو روي هم بذار


بخواب كه لحظه ي خواب اومده


لالايي لالايي لالالايي

لالايي لالايي لالالايي

لالايي لالايي لاي لاي

لالايي لالايي لاي لاي




حين گردش در اينترنت به سايتي رسيدم كه بسياري از قصه هاي كودكان رو به صورت MP3 گذاشته بود براي دانلود

 

بي اختيار تا چشمم به اسم داستان "حسني و خانم حنا" افتاد، تمام سالهاي كودكي ام از مقابلم گذشت، ياد شعر هفت سالگي فروغ افتادم، ياد گريه هاي شبانه ام براي خانواده ي بي پولي كه تنها دارايي شان – خانم حنا – را مجبور بودن بفروشند تا چند صباحي بيشتر سير شوند، ياد غول درخت لوبيا، ياد معلم و بقال و عطاري كه هميشه منتظر بودند مبادا قدمي كج برداشته شود تا حرفي براي گفتن داشته باشند، و از همه بيشتر باز ياد حسني افتادم و بالش خيس از گريه هايش، ياد حسني و مبارزه اش با غول درخت لوبيا، ياد شب هاي گرسنه خوابيدن حسني و مبارزه  روزش!  و هزار خاطره و رويا كه از جلوي چشمانم با سرعت گذشت و آنچه برجا گذاشت چيزي نبود مگر "نوستالژي"....

 

به ياد نسلي افتادم كه با اين قصه ها بزرگ شده اند، ياد الگوهاي نسلم ، الگوهاي نسل پيشينم، بدون استثنا تمام شان مبارز بودند:

 


چه گوارا، مارادونا، بروسلي، زورو، رابين هود، ماهي سياه كوچولو، .....


 

 الگوهاي نسلي كه اكنون در هزار توي "همزيستي نه چندان مسالمت آميز توده اي شبه اجتماع " گم شده اند و معلوم نيست آرمان هاشان را چگونه پي مي گيرند، توانسته اند بر غم نان شان فائق آيند يا چون حسن گرسنه به مبارزه برخاسته اند؟!


شايد هم چون مارادونا براي هميشه "رسيدن" را به كناري گذاشته اند و فرو رفتن در خلسه ي نشئه  آور افيون و شبه افيون را گزيده اند؛ يا چونان چه گوارا و بروسلي با ضربه ي ناجوانمردانه ي "روزگار" خاموش شده اند، و يا همچون زورو و رابين هود  قيچي سانسور  و خودسانسوري نصيب شان شده است!


 

هرچه بود حس زيبايي بود!


 

پي نوشت ها:


 

اول

 

 داستان "حسني و خانم حنا" رو ازاينجا دانلود كنيد!


دوم


اين هم آدرس سايتي كه بسياري از قصه هاي صوتي را مي توان از آنجا دانلود كرد.


سوم

 

ترانه هاي اين نوار قصه رو اگر اشتباه نكنم "پري زنگنه" اجرا كرده بود! چند سال بعد كه دوباره به اين داستان برخوردم تمام آوازهايش سانسور شده بود!!


چهارم

 
 عكس ماه بالا رو به ساراي عزيزم تقديم مي كنم! به ياد تمام ماه هاي خاموش روزهاي پر هياهواش!


 |+| نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
  بهار امسال بعد از مدتها به فكر عوض كردن گوشي موبايلم افتادم، همان روز كه تصميم به خريد گوشي ي جديد گرفتم - گوشي خريدنم هم مثل لباس و كفش خريدنم چيزي كمتر از نيم ساعت طول كشيد - در كنار حافظه ي بيشتر و قدرت پخش صداي خوب، كارآيي ديگري هم برايم مهم بود....
قدرت عكسبرداري خوب!



از همان روز ها شروع كردم به عكسبرداري از سوژه هاي مورد علاقه ام، تا اينكه چندي پيش تصميم گرفتم تعدادي از سوژه هاي جالب را در اينجا به نمايش بگذارم
براي ديدن عكس ها به ادامه ي مطلب برويد:

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

 



دوباره بازگشتم تا بمانم شايد!
 
 اين نوشته ام شامل چند پانوشت است!
 
( كمي هيجان دارم و كمي خوشحالم كه رفتنم هميشگي نبود. )  اما....!


اول:

 از آخرين باري كه روي اين ورق خيالي واژه هاي خيالم رو گذاشتم و رفتم دقيقاً چهل و يك روز ميگذره، يعني يك چله دور بودم از اين صفحه!
 تا همين چهل روز پيش فكر ميكردم نتونم حتي يك روز دوري از "صفحات موهوم جهان مجاز" رو تحمل كنم. اما يك چله با دوري از اينجا گذشت تا دوباره يادآوري شود "شرايط و ساختارها" قادر به هركاري هست، فقط كافيست انسان  كمي در مسير حركتش دقت كند.
 يعني تركيبي از ساختارگرايي با انسانگرايي! آيا حقيقت ما چنين است؟!
 نمي دانم!
 شايد . . . ! 

 

دو:


نمي دونم اين ديالوگ رو تو كدوم فيلم شنيدم اما بنظر حرف جالبي بود:
 اونجا كه دوتا دزد قصد داشتن دزدي رو كنار بذارن و روي زمين كار كنن و زن بگيرن و آدم شن اما يكي شون ايراد مي گرفت كه "ما كشاورزي بلد نيستيم، ما فقط بلديم خوب تيراندازي كنيم"!!
 جوابي كه دوستش داد بنظرم خيلي قشنگ بود، او گفت: "نياز ما رو مجبور كرد تيراندازي ياد بگيريم حالا هم نياز داريم بريم كشاورزي ياد بگيريم"
 بازهم ساختار به اضافه ي انسان. اينبار اجتماع را هم مي شود تشخيص داد. البته اگر اجتماع را ساختار ندانيم!
 انگار اين ديالوگ مربوط به فيلم هندي "شعله" بود
 مطمئن نيستم
شايد . . . !

 
سه:

 راستي چرا براي آدم شدن هميشه نياز به زن گرفتنه؟! انگار "آدم بودن" و "رها بودن" قابل جمع نيستن!
جالب اينكه تو فرهنگ "پدرسالار" جهان هرگز كسي به "آدم شدن" زن ها نمي انديشد!
خوب شايد زن ها آدم هستند و نيازي به شوهر ندارن براي آدميّت!!
 واقعاً ؟!!
شايد . . . ؟!؟

چهار
:

مطلب مربوط به "گداها" رو ادامه خواهم داد، زياد به اين قضيه فكر ميكنم. انگار اين قشر خيلي خاموشند و هميشه ديگران حرف ميزنند از جانب شان.

آنهم كسايي كه حتي يك شب معني ي گرسنگي رو نتونستن تجربه كنن مگر براي آب كردن چربي شكم شان!
البته اميدوارم نوشتن اين نيز به سرنوشت دستنوشته ها دچار نشود. شايد هم شد!
شايد . . . ! 


پنج:

 كاش تابستون با 15 شهريور تموم ميشد و پائيز با 15 مهر آغاز!
 اين يك ماه لعنتي ..... بازم خب، چون مي گذرد غمي نيست! هرچند كه اتفاقات اين يك ماه هميشه - از لحظه ي تولد تا همين سال گذشته - بقيه ي سال ام رو تحت تأثير خودش قرار داده اما كاش امسال با آرامش طي شه! كاش ....
شايد از اين يك ماه رو برم تو يه غار زندگي كنم!
 شايد . . . !!!


شش:
 آنقدر در ميزنم
 تا در به رويم وا كني
 رخصت ديدار رويت را به من اعطا كني!
 در اين چله ي گذشته از هيچ موزيكي نتونستم لذت ببرم مگر "محسن نامجو" آنهم با صداي كم و بعضي وقت ها.
 چند روزي ي سي دي روضه هاي آهنگين "كويتي پور" رو دارم گوش ميكنم و لذت مي برم. واقعاً لذت بخشه بعد از چهل روز بي موزيك.
 
چنگ دل آهنگ دلكش ميزند
 ناله ي عشق است و آتش ميزند!

 يادش بخير اين سي دي منو ياد سفرم به شهركرد ميندازه، از تهران تا اونجا فقط همين سي دي روشن بود!
 زمستان سرد سال 83 بود، داشتم مأموريت ميرفتم، به شدت مريض بودم و سرما خورده.
 دكتر - دوستم - اونموقع سرباز بود، زنگ زدم برام دارو آورد البته تجويزش از خودم بود!!
 گفتم: كجا؟ گفتا: به خون
 گفتم: كه كي؟ گفتا: كنون
 گفتم: چه زد گفتا: شراب
 گفتم: بمان نشنيد و رفت

 هه!! كويتي پور!! شرم آوره!!
 شايد خُل تر شدم!!
 شايد . . . !


هفت:

 دنبال هديه ي زيبايي بودم براتون، چيزي زيباتر از [...] سروده ي "شاملو"ي كبير، شاعر گرانقدر معاصر نيافتم

هديه اي زيباتر از اين شايد نشود داد در اين روزها البته باز هم شايد . . . !

 به جاي هشت:

اين جمعه ي دلگير هم گذشت و كسي به كلبه ام پا نگذاشت، بازهم اميدوارم كه:

" شايد اين جمعه بيايد، شايد . . . ! "

اين مصرعي از شعري است كه مرحوم آقاسي {آغاسي} شاعر مذهبي در انتظار امام زمان گفته است...

(انگار اين چله نشيني باعث تهذيب نفس ام شده است كه چنين از شاعرا و مداحاي مذهبي فاكت مي يارم!! شايد . . . ! )


اما سروده ي "شاملو"ي كبير:


نخست كه در جهان ديدم

 

از شادي غريو بر كشيدم:

 

من ام آه

 

آن معجزت نهايي

 

بر سياره كوچك آب و گياه

 

آن گاه كه در جهان زيستم

 

از شگفتي بر خود تپيدم:

 

ميراث خوار آن سفاهت ناباور بودن

 

كه به گوش و به چشم مي شنيدم و مي ديدم !

 

چندان كه در پيرامن خويشتن ديدم

 

به ناباوري گريه در گاو شكسته بودم :

 

بنگر چه درشت ناك تيغ بر سر من آخته

 

آن كه باور بي دريغ در او بسته بودم.

 

اكنون كه سراچه ي اعجاز پس پشت مي گذارم

 

به جز آه حسرتي با من نيست:

 

تبري غرقه ي خون بر سكوي باور بي يقين

 

و باريكه ي خوني كه از بلنداي يقين جاري ست

 

احمد شاملو


 |+| نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
صبح بود، صبح اول وقت، و من باز خواب مونده بودم!

تقريباً همزمان با بازشدن چشمهام ترانه ي نه چندان مشهوري به ذهنم رسيد و نا خودآگاه شروع به تكرار همان اندكي كه به ياد داشتم، كردم

"پشت اين چراغ قرمز ، دخترك گل مي فروشه و .... "

تمام روزم را با اين موضوع و بحث پيرامونش به شب رساندم و شب خواستم از دريوزگان برايتان بنويسم

از گدايي و حقوق گداها!!

از اينكه كمك به گداهاي خياباني بهتر است يا كمك به نهادهاي متولي و صندوقهاي سطح شهر (به قول نيري رئيس كميته امداد "گدا آهني"!!! )

اما از آن شب تا امروز دسترسي به كامپيوتر و اينترنت نداشتم پس این شد که . . . . .

* * *

خیلی دلم میخواست می توانستم این مطلب را تمام کنم اما انگار

قصه ی این نیز بایست ناتمام بماند همچون بسیاری حرفهای ناتمام،

همچون دستنوشته هاي ناتمام، درد دل هاي ناتمام، و همچون

عمر ناتمام ما بر این " جهاز شكسته سكان"

تا دوباره

                    شايد

 

من از نهایت شب حرف می زنم

از نهایت تاریکی

اگر به خانه من آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به انتهای کوچه خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 





آن ماه نيست

دريچه ي تجربه است

تا يقين كني

كه در فراسوي اين جهاز شكسته سكان نيز


آنچه مي شنوي ساز كج كوك سكوت است

تا يقين كني!



به قسمت ادامه ي مطلب برويد!


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا