تبليغاتX
تيره گان
 
تيره گان
 
 
در حاشیه واژه ، صدا و متن
 
 

نگاهی به فیلم شوالیه تاریکی

چندی پیش صدا و سیمای کشور یکی از پر فروشترین فیلمهای تاریخ هالیوود را در ایام عید نوروز نمایش داد.فیلمی که به گمان برخی سینمای بحران زده آمریکا را از خطر سقوط مالی نجات داد.

بدون شک هدف اصلی سازندگان فیلم "فروش" بوده است."فروش"، واژه ای که یکی از اصلی ترین شعارهای نظام سرمایه است.به همین دلیل جستجو در محتوای فیلم به ظاهر کاری عبث است.برای مثال نمی توان آنرا با فیلم هایی چون سپید و بیست و یک گرم کیشلوفسکی مقایسه کرد.

با این وجود به نظر بنده این فیلم "مانیفست نظام سرمایه" است.

پرداختن به کلیشه مبارزه خیر و شر با حضور قهرمانی شکست ناپذیریکی از نقاط تامل برانگیز فیلم می باشد . چنین فیلمها و آثاری در حال حاضر حتی در ادبیات کودکان جایی ندارند.با این وجود، این فیلم از چنین ساختار ساده و جدا از عصری ساخته شده بود.فیلم قصد بیان و تشریح تاریخ نوینی را دارد.عصری که در آن نیروهای شر مجددا در پی تخریب نظم جهانی، صلح و آرامش شهروندان این دهکده جهانی هستند.نیروهایی که بر خلاف تبه کاران معمولی گذشته، دنبال کسب پول و ثروت از راه های غیر قانونی نیستند بلکه تمام تلاش آنها نابودی "نظمی" است که در راس آن صاحبان سرمایه یعنی بانکداران، کارخانه دارها و تجار بزرگ قرار دارند.

همانطور که می دانید فیلم مبارزه "بت من" (مرد خفاشی) نماد قهرمان شکست ناپذیر حماسه های بزرگ تاریخ و "دلقک" نماد شر و تاریکی است (هرچند بت من لقب شوالیه تاریکی را اخذ کرده است).جالب اینجاست که نماد شر یک دلقک است.شاید به این دلیل که اعمال و گفتار یک دلقک مضحک و بی ارزش و پوچ است(البته از دیرباز در بسیاری از آثار ادبی و نمایشی افراد شریر را ملبس به لباس دلقک نموده اند).

نکته جالب دیگر لبخندیست که همواره بر لبان دلقک است.این لیخند مرا به یاد رمان "مردی که می خندد" اثر ویکتور هوگو می اندازد.رمانی درباره مردی که به علت نوعی بیماری مجبور به انجام عمل جراحی (بوکافشیال سرجری) بر روی دهان و فکش گردید.عملی که باعث شد به او چهره ای خندان بدهد.اما در پس این چهره مردی زندگی می کرد که کوهی از غم بر دوش می کشید.

اولین صحنه فیلم را سرقت از بانکی بزرگ تشکیل می دهد.و مبارزه "شر" (دلقک) با "نظم موجود" از همین صحنه آغاز می گردد.دلقک نماد شرارت و دشمن بی نظمی با ظاهر و حرکاتی غیر معمول یکی از مراکز اصلی و نمادهای نظم نوین جهانی یعنی "بانک" را مورد هجوم خود قرار داد.

به سرعت سر و کله قهرمان فیلم یعنی حامی بزرگ نظم نوین جهانی و دشمن شرارت و بی نظمی پیدا می شود. البته با این تفاوت که قهرمان از نیرویی خارق العاده برخوردار نیست.او نیز فردیست مانند بقیه، مانند همه می خورد، می خوابد، می پوشد و عاشق می شود.اما او مجهز به جدیدترین تکنولوژیها و سلاح هاست. سلاح هایی که برای مبارزه با نیروهای شر به کار می رود.منبع این امکانات و سلاح ها نیز یک سرمایه دار بزرگ است.کسی که حامی نظم و صلح است.

او به کمک "بت من" افسانه ای به مبارزه با خطرناکترین تبهکاران می رود.و نهایتا هم پیروزی با نظم موجود و قهرمان است.نماد بی نظمی و شرارت از شهر رخت بر می بندد و مردم یکبار دیگر در کنار هم و زیر سایه نمادهای بزرگ سرمایه به زندگی همیشگی خود ادامه می دهند. و به این ترتیب فیلم با کلیشه ای ساده چنین مفهومی را القا می کند و پیروزی خود را هم در اذهان مردم و هم در گیشه های بلیت فروشی سینما جشن می گیرد.بی آنکه سکانسی از فیلم به زندگی و گذشته دلقک بپردازد.گویی زایش دلقک خلق الساعه بوده است.مانند یک موجود فضایی که از کهکشانی دیگر وارد جامعه پاک و تمییز انسانها شده است؛ و در آنجا به دشمن نظم و آرامش انسانها بدل گشته است.

شاید یکی از طنزآمیز ترین صحنه های فیلم صحنه به آتش کشیدن پولها توسط دلقک بود.صحنه ای که تلاش می کرد عمق کینه دلقک را نسبت به نظم جامعه نشان دهد.او یک سارق معمولی نبود و قصد کسب پول و ثروتی عظیم را نداشت.او یک "دشمن" بود.دشمنی که هدفش خرابکاری و ایجاد هراس بود...ولی در عین حال این صحنه به صحنه تمسخر صاحبان نظم تبدیل شد.به راستی که دلقک با این کار بیش از همه صاحبان نظم (بانکها،کارخانجات و دولت) را به خشم آورد و از خشم آنها لذت برد.

او به جای استفاده از پول که باعث چرخش مجدد آن در بازار می شد (همان کاری که وظیفه این میانجی یعنی پول در نظام سرمایه است) ؛ آنها را به آتش کشید.او با این کار تلاش کل نظام را برای مبارزه با بی نظمی ناکام گذاشت.

ر.محسن

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط محسن  | 
 

 

بعضی چیزها برایمان اسطوره شده اند.این حرف رولان بارت است.کسی که می خواهد با بازگشت به متن یعنی به اصل حقیقی یک اثراز نویسنده فراتر رود.او مرگ سوژه را فریاد می کشد.همچنان که نیچه مرگ خداوند را فریاد زد.نویسنده و خالق مرده اند.هر آنچه می ماند با ارزش است:متن...

ما با متن تنهاییم...

سورن کی یرکه گور کتابی دارد تحت عنوان "ترس و لرز" .هیچ چیز به اندازه وجود داشتن هراسناک نیست. هست بودن و دانستن اینکه تو و متن (زندگی) تنهایید.سارتر می گوید:خدا ما را در جهان پرت کرده است...او هرگز خدا باور نبوده است.ولی خطاب به خداباوران چنین می گوید.پرت شدن در جهان، رها شدن در متن بدون هیچ امید بازگشتی به سوی خالق ـ به سوی نویسنده "هراسناک" است...این ترس و لرزیست که کیرکه گور می گوید...

و این چنین اسطوره "مرگ" می میرد.مرگ می میرد نه با امید به زندگی ابدی ،زندگی پس از مرگ.بلکه با فهم اینکه ما پیش از هر ایده ای "وجود" داشته ایم.و وجود داشتن وجه مشترک همه ابنا بشر است،سیاه ،سپید،زرد و...

حال که از مرگ اسطوره زدایی شد.انسان مالک حقیقی زندگی خویش است...

...

کیرکه گور به همراه معشوقه اش به زندگی خویش پایان میدهند...

صادق هدایت با گاز خود را می کشد..

ارنست همینگوی با تفنگ شکاریش جمجه اش را متلاشی می کند...

والتر بنیامین با مورفین.....نیکوس پولانزاس با....

نه این تنها سنت افراد سرشناس نیست.لازم است نگاهی به دور و بر خویش کنیم.هر کدام از ما افرادی را می شناسیم که خود به زندگی خویش پایان داده اند.پیش از آنکه کرمی،انگلی،ویروسی یا حادثه ای به زندگی آنها پایان دهد...

بسیاری به آنها صفات "افسرده" یا "ترسو" و..می دهند.ولی اگر خوب به چشمان خودشان خیره شوی لرزش مردمک چشمانشان را از ترس خواهی دید.این منتقدان و گاهی تمسخر کنندگان بهتر از همه می دانند که از مرگ گریزی نیست.و نمی توان کسی را که به پیش باز مرگ می رود ترسو و افسرده نامید...زنده ماندن و زیستن حماقت نیست همانطور که مرگ و صرف نظر کردن از زیستن نیزغیر عقلانی نیست.

 

ر.محسن

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
 

نام این نوشته را طرح یک سوال گذاشتم تا منجر به مطالعه بیشتر هم برای خودم( که مربوط به رشته ام می باشد) و هم برای دوستانی که آنرا می خوانند شود.

طرح مسئله:

آیا ادیان مختلف ریشه های مشترک دارند یا خیرهر دینی مبدایی مجزا و متفاوت دارد؟ودر ادامه ازکشف و درکی که به هر یک از ما دست می دهد به نتایجی برسیم؛ فی المثل اگر پاسخ آری باشد، آنگاه ممکن است احتمالا محتوای یک یا چند دین اولیه متن ادیان امروزی را شکل داده باشند ودر واقع ادیان متکاملی چون مسیحیت و اسلام محتوای خویش را مدیون آن ادیان باشند.

فرض بنده در این نوشته بسیار کوتاه بر یکسان بودن ریشه ادیان است.و البته و صد البته این فرض بنده است و حتی نتیجه آن نیز به مطالعه بیشتر شما بسته می باشد.در ضمن در این متن عمدتا روی دو دین زرتشت بعنوان دینی کهن و باستانی و اسلام که دینی جدید تر است کار کرده ام.بعلاوه تعریف بنده به دلیل این فرض از دین تعریفی عام است.یعنی هر گونه آیین کهن یا جدیدی که ادعای تکمیل دینی دیگر را دارند و صاحب پیروانی می باشند در دایره تعریف بنده قرار می گیرد.

در قرن 18 سربازی فرانسوی بنام "دو پرون" جهت یافتن کتابی باستانی راهی هند می شود.او "زند اوستا" را می یابد به فرانسه ترجمه می کند.و اینگونه تحقیقات جدیدی در باب این دین صورت می گیرد.

دوره زندگی زرتشت مشخصا معلوم نمی باشد ولی حدودا آنرا 5 قرن پیش از میلاد مسیح تخمین می زنند.این برابر با زمانیست که یونانیان خدایان کوه المپ را می پرستیدند.دین اسلام حدود 11 قرن بعد یعنی در قرن 6 بعد از میلاد ظهور می یابد؛در نتیجه فاصله قابل توجهی بین این دو دین وجود دارد.ولی با تمام این فاصله ها به شباهت و نزدیکی این دو دین پی خواهیم برد.هم "ژزف کمپ" (اساطیر ایران/ع.ا.بهرامی) و هم محمد اقبال لاهوری (سیر فلسفه در ایران) و هم احسان طبری به دیالکتیکی بودن این دین اشاره می کنند.مراد از دیالکتیکی بودن این دین ،تقابل خدای روشنایی و پاکی (هورمزد) با خدای تاریکی و پلیدی(انگره مینو) است.جدالی که نهایتا به پیروزی هورمزد منجر می گردد.در ادیان دیگر هم جدال بین خدایان وجود دارد.و اصولا جدال خیر و شر از اصول پایه ای اکثر ادیان می باشد.برای مثال میان خدایان کوه المپ همواره نزاع وجود داشته است.در ادیان سامی هم دیالکتیک و جدال نیکی و پلیدی را مشاهده می کنیم.همواره انسان نیکی وجود دارد که در مقابل ابلیس قرار می گیرد.و همواره هابیل و قابیلی وجود داشته اند.علی شریعتی (مجموعه آثار) حتی به برخی از آیات قران به خاصیت دیالکتیکی بودن آن اشاره می کند.برای نمونه اشاره دارد به این که درقرآن داریم،انسان از لجن بد بو (صلصلال کالفخار) و روح خداوند شکل یافته است.

پس به قول زبانشناسان "دال مرکزی" ادیان می تواند همین جدال همیشگی باشد.

درهمه ادیان (در اینجا دین را به معنی عام آن در نظر گرفته ام ) قواعدی وجود دارد.قواعد همواره همراه ضمانتهایی برای اجرا بوده است.یکی از مهمترین ضمانتها "ترس" می باشد.مثلا ترس از غضب الهی و نزول انواع بلایا (قوم لوط در قرآن یا انواع اشارات مشابه در تورات و انجیل).خود به خود برای جلوگیری از خشم خداوند قوانینی نیز مطرح می گردد که برخی عنوان تابو برخود می گیرند مانند زنای با محارم و...و ضامن اجرای این قوانین هم انواع تنبیهات فردیست تا از تنبیه جمعی (عذاب الهی) جلوگیری گردد.این تنبیهات از شکنجه تا اعدام و قربانی کردن متغیر است.

 

مسئله دیگری درادیان گوناگون وجود دارد بقای روح و فنا ناپذیری انسان می باشد.این بقا نیز در ادیان گوناگون اشکال مختلفی دارد که از معاد جسمانی اسلام گرفته تا تناسخ در بودیسم متغیر است(در بودیسم اعتقاد بر این است که انسان پس از مرگ در هیبت موجودی دیگرپدیدار می گردد و البته درجات آن به میزان گناهان فرد بستگی دارد).جالب است بدانید که زرتشت کتابی دارد بنام "ارداویراف نامه" که از یک طرف شباهت عجیبی به "کمدی الهی" دانته دارد؛ و از طرفی بی شباهت به "سیاحت غرب" آقای قوچانی و ماجراهای پس از مرگ در ادیان سامی نیست.بعنوان نمونه در این کتاب اشاره به پلی می شود که کارکردی مانند "پل صراط" در دین اسلام دارد. البته نام این پل "چینود" است.در واقع ارداویراف نامه سیاحتیست در دنیای مردگان..."چون بدانجا حاضر شدم (چینود/پا) آن روان مردگان را دیدم که در آن سه شب نخستین بر بالین تن نشسته اند و..."در دین زرتشت نیز حوریان زیبا روی پس از مرگ حاضرند.

مسئله دیگری که می توان گفت در همه ادیان وجود داشته و دارد؛مسئله ظهور ناجی است.ناجی شخصیست دارای قوایی ماورایی و مافوق بشری که در بحرانی ترین لحظه زندگی بشریت یعنی به خطر افتادن جامعه انسانی ظهور می کند.با ظهور منجی جهان مملو از عدل و داد می گردد.

درکل این قصه سر دراز دارد...کسانی چون عمر خیام نیشابوری نیز هستند که می گوید:

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

منابع:

اساطیر ایران/ ژزف کمپ/ ع.ا.بهرامی

سیر فلسفه در ایران/ م.اقبال لاهوری /ا.ح.آریان پور

برخی بررسی ها در باره جهان بینی ها و جنبشهای اجتماعی ایران /احسان طبری

برای مطالعه بیشترمی توانید به کتاب "انواع صور دینی" امیل دورکیم ترجمه باقر پرهام مراجعه فرمایید.

ر.محسن

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط محسن  | 
  سلام رفقا


این مقاله شاید طولانی و خسته کننده به نظر بیاد اما تمام سعیم را کرده ام که با زبانی ساده در باره مکتب فرانکفورت بنویسم.
پیشنهاد می کنم علاقه مندان به مباحث اندیشه این مقاله را بخوانند و اگر نکته یا نقدی دارند به اطلاع من برسانند.در ضمن دوستانی که در فهم برخی مفاهیم مشکل دارند می توانند کامنت بگذارند یا ایمیل بزنند.حتما پاسخ خواهم داد.

این مقاله را به والتر بنیامین، آدرنو،مارکوزه ، دکتر رضایی،سینا و تمام رفقایی که درد جامعه دارند تقدیم می کنم.

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

 کدامین راه؟

چپ یا راست؟ نه!قصدم از این واژها یل اصطلاحات تعبیر سیاسی آنها نیست.می خواهم دو موضع متفاوت و متضاد را در مقابل هم بنشانم تا شما قضاوت کنید.در این مقاله هیچ یک از انواع صورتهای چپ یا راست مد نظر نیست.فقط قصد دارم جهان بینی این دو دیدگاه یا به قولی دو گفتمان را در برابر هم قرار دهم.ا

این نوشته به قول "رولان بارت" یک اثر نیست(از اثر به متن/پ.یزدانجو) بلکه یک متن است.آزاد است.دال است نه مدلول به چیزی ارجاع داده نمی شود.مولف (من) در آن مرده ام.مولفی نداریم.

بخوانید و سرخوش شوید.نه از حیث بحث تخصصی آن بل از جنبه رهایی که شما در تعبیر از آن دارید......

 

هستی شناسی چپ و راست: ادامه دارد.......


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

پیش از این درباره چرخش زبانی مطالبی ارائه شد.این مطلب در ادامه همان مطلب گذشته و مکمل آن می باشد.اهمیت این نوشته در این است که تقریبا تمامی نظریه های جدید در حوزه علوم انسانی از فلسفه و ادبیات گرفته تا جامعه شناسی و سیاست ذیل این مبحث قرار می گیرند.

حتما تا کنون نام بسیاری از نظریه پردازانی را شنیده اید که ذیل عنوان پست مدن و پسا ساختارگرا و ساختار گرا قرار دارند.ازآن جمله اند فوکو،دریدا،لیوتار،بودریار، آلتوسر،رولان بارت و...ونیز احتمالا به نوشته هایی برخورده اید که ادعای "مرگ امر اجتماعی"،"مرگ مولف" ،"هژمونی گفتمان" و...را داشته اند.به نوعی تمایی این مباحث و نوشته ها با بحث اجمالی پیش رو در ارتباط است.

تاکید این نوشته بر چهره اصلی چرخش زبانی (به معنای تاکید به زبان در فهم دنیای بیرون) یعنی فردینان دو سوسوریک از زبان شناس معروف اخیر می باشد.شخصیتی که شاید پس از لودوویک ویتکنشتاین بزرگترین انقلاب را در مفهوم زبان بر جای گذاشت.بطوری که به سرعت تمامی رشته های علوم انسانی را تحت تاثیر خویش قرار داد.

ر.محسن

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

پیربوردیو

 

پیربوردیو کیست؟و چه می گوید؟(1)برخی او را یک مردم شناس می دانند(کما اینکه در شب بوردیو که در پارک ساعی برگزار شد او را مردم شناس نامیدند) ،برخی جامعه شناس و برخی ناقد هنری،اما واقعا چه فرقی دارد؟به نظر می رسد ما در پارادایم جدید علوم انسانی قرار داریم که دیگر نمی توان روانشناسی را از جامعه شناسی و جامعه شناسی را از فلسفه و...جدا کرد.مثال بارز آن فوکوست.واقعا فوکو متعلق به چه رشته ایست؟

شاید کتاب "الجزایری ها" ی بوردیو باعث شده است که برخی او را مردم شناس بدانند،و کتاب "کارو کارگر در الجزایر" (و برخی تحقیقات تجربی او در مورد تلوزیون و موزه) باعث شده او را در زمره جامعه شناسان قرار دهند،و شاید کتاب "اصول هنر" این برداشت را تقویت کرده است که او یک هنرپژوه است.اما در واقع برای خود بوردیو این تقسیم بندیها بی معناست.برای اینکه با این نظرگاه بوردیو بیشتر آشنا شویم بخشی از نامه ای را که بوردیو در پاسخ به رامین جهانبگلو نگاشته را در اینجا آورده ام، "از من می پرسید


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

يكي از وقايع مهم دهه 60 ميلادي جنبشهاي دانشجويي چپ بود كه به سرعت نيز فراگير شد.اينكه زمينه اجتماعي اين جنبش چه بود ؟به بحثي ديگر نياز دارد.اما پيش از آنكه به موضوع اصلي اين نوشته پردتخته شود لازم مي بينم توضيحي اجمالي در مورد فضاي حاكم آن جنبش بدهم.همانطور كه اشاره شد اين جنبش رنگ و بويي سوسياليستي داشت .بطور مثال يكي از شعارهاي معروف آن دوره جمله معروف روزا لوكزامبورگ "سوسياليسم يا بربريت" بود.يا يكي از حاميان اصلي اين حركت هربرت ماركوزه از اعضاي برجسته مكتب فرانكفورت بود.حتي ژان پل سارتر و ميشل فوكو نيز در اين حركت انقلابي حضور داشتند.سارتر خود يك ماركسيست اگزيستانسياليست بود ولي با ماركوزه اختلافاتي داشت با اين وجود ماركوزه از حضور سارتر در اين جنبش تمجيد نمود.بگذريم.....

يكي از ابعاد ويژه اين جنبش نقش هنر و هنرمندان در حمايت و توسعه اين حركت انقلابي بود.آنچه كه ما در ايران موسيقي راك، مدل رپ، و كلا فرهنگ غربي مي ناميم همگي ابزاري بودند براي نقد جامعه.نقد جامعه اي كه دانشجويان،جوانان، و هنرمندان ان معتقد بودند به انسان توجهي نمي شود و مناسبات سرمايه داري،و مصرف گرايي در جامعه حاكم شده است.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

یورگن هابرماس

بنظر می رسد مهاجرت تاثیر شگرفی بر اندیشمندان بر جای می گذارد.چنانکه به طور مثال بر توکویل در مهاجرت به آمریکا گذاشت.از نمونه های بارز دیگر عمده اعضای مکتب فرانکفورت می باشند که اتفاقا ایشان نیز به آمریکا مهاجرت کردند و تاثیر این مهاجرت را در آثار ایشان می توان به وضوح دید(استوارت هیوز-هجرت اندیشه اجتماعی-فولادوند).

در این میان البته افرادی یافت میشوند که هرگز به مهاجرت تن درندادند و رنج ماندن را تا پای جان تحمل نمودند.ناخوداگاه اولین اندیشمندی که نامش به ذهنم متوتر میشود "والتر بنیامین" است. اما نقطه مقابل ایشان نیز متفکرانی یافت می شوند که نه تنها هجرت نمودند و از محل اقامت خویش تاثیر پذیرفتند بلکه به نوعی در جامعه جدید غرق گردیند.نمونه ای ک از این دسته به ذهن می رسد "هابر ماس" می باشد.با اینکه اصولا افکار هابرماس ریشه در مکتبی اروپایی یعنی فرانکفورت دارد(کما اینکه مدتی تحت نظر آدرنو مشغول مطالعه بود) ولی تاثیر فضای آمریکایی در نوشته هایش مشهود است.لا اقل وقتی با دیگر اعضای مکتب فرانکفورت که مقایسه می شود.

ر.محسن


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
بر خیزید دوزخیان زمین

 برخیزید زنجیریان گرسنگی

 /....../

(برخیزید) بساط گذشته را بروبیم ...

اینها قطعاتی بود از سرود انتر ناسیونال سروده "روژن پواتیه".این قطعات در حالی سروده می شد که آرمان شهر شاعر در جلوی چشمانش در حال ویرانی بود.و مردمی که مدتی پیش سرود پیروزی و برابری می خواندند اکنون شیون و ناله سر می دادند.آری این سروده به بمباران پاریس(کمون پاریس) بر می گردد. ماجرا از این قرار بود که مردم پاریس علیه ظلم حاکم وقت به پا خواستند و نظامی را تشکیل دادند که مبتنی بر برابری و آزادی بود.این نظام نوین کمون پاریس نام گرفت.در این کمونها (که به شوراهای متکثری در سرار جامعه ودر تمام اقشار می مانست.) تصویب شد حکم اعدام(که انروزها با گیوتین صورت میگرفت) لغو شود. و حقوق یک سیاستمدار یعنی یکی از اعضای کمون نباید بیش از حقوق یک کارگر باشد.به عبارتی کار سیاسی نباید شغل ویژه ای و منبعی برای درامد محسوب گردد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
دوست ندارم ظهور مكتب فرانكفورت را به سبك بسياري از نوشته ها در پس

حوادث تاريخي و شرايط اجتماعي دوران پيدايشش معرفي كنم.زيرا به گمان من اين

 مكتب نه واكنشي صرف به اوضاع سياسي و اجتماعي عصر خويش بلكه واكنشي

 به يك اغفال بزرگ بود،اغفال از انسان.آري آنچه صاحب نظران اين مكتب به آن

 مي پردازند بازيابي انسان و جايگاه او در عرصه زندگي اجتماعيست. اما نبايد از

 اين موضوع نيز غافل بود كه پيش از ايشان شخصيتي ديگر هم در اين عرصه گام

 نهاد كه مكتب فرانكفورت بي شك وامدار اوست.اين شخصيت بزرگ وتاثير گذار

 "ماركس" بود

تصاوير از بالا وچپ:ماركوزه/بنيامين/هابرماس/فروم/هوركهايمر

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
استفاده از عنوان بازگشت به هگل خود بخود ایجاب می کند که در

مورد هگل هم بحثی به میان آورده شود.اما طبق همین منطق می بایست متن را فراموش و به حاشیه پرداخت.

در مورد هگل به همین اندازه بسنده میکنم که او برای تبیین جهان هستی

 از روشی استفاده کرد که "دیالکتیک" نام داشت.دیالکتیک از ریشه

دیالوگ و گفتگوست و در واقع یک تعامل دو نفره را میرساند.اما در

معنی فلسفی به تضاد و بر خورد دو چیز به یکدیگر می گویند.از نظر

هگل هستی محصول یک دیالکتیک بود.دیالکتیکی که بین روح مطلق و

 جهان مادی رخ داده است.به عقیده او و طبق منطق دیالکتیک از

برخورد دو چیز(که هگل آنها را تز و آنتی تز مینامد) شق سومی بوجود

 می آید که "سنتز" نام دارد. ر.محسن

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
سلام رفقا

در نوشته قبلی به زبان و تاثیر آن در علوم انسانی اشاره شد.و تاثیر افرادی چون ویتکنشتاین و دوسوسور را در آرا نظریه پردازان جدید بررسی کردیم.اکنون می خواهم بحث مرتبطی را دنبال کنم که بیشتر رنگ و بوی جامعه شناختی دارد.در این نوشته به جایگاه نمادهای دیگر(علاوه بر زبان) و معنی در علوم اجتماعی اشاره می شود.و از این مجرا اشاره ای هم به آراء پدیدار شناسی بنام آلفرد شوتز شده است.این نوشته حاوی خلاصه ای از آرا سه نظریه پرداز معاصر بنام های میدُبلومر و شوتز می باشد.

ر.محسن


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

 

چرخش زبانی(1)

در دو دهه گذشته در تاریخ و علوم اجتماعی پیشرفتهایی در زمینه آنچه که ما چرخش زبانی یا چرخش فرهنگی می نامیم ایجاد شده است.تاریخ دانان،جامعه شناسان وشاید کمتر پژوهشگران حوزه سیاست مشخصا توجه خود را به سوالهایی در باب زبان،هویت،سمبلها و ساختارهای اجتماعی معطوف نمودند.و تبیین های مادی و کمی دهه های 60 و70 میلادی را پشت سر گذاشتند.اگر چه این چرخش مورد بحث را می توان تا اواسط دهه 60 دنبال کرد و به آثار میشل فوکو مربوط ساخت، اما محافل علمی این گرایش به فرهنگ و زبان را چیزی نو ظهور و یک بدعت می دانند


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط محسن  | 


زندگی او:

او در الجزایر بدنیا آمد و به روایت خودش دوران کودکی غم انگیزی داشت بعدها با والدین خود به فرانسه مهاجرت کرد.بخش اعظمی از دوران جنگ جهانی دوم را در اردوگاه اسرای جنگی آلمان نازی گذراند.در آنجا بود که با یکی از همبندهای کمونیست خود بنام کورژ ملاقات کرد و به کمونیسم گرایش پیدا کرد.بعلت مقاومت شدید کمونیستها در فرانسه علیه نازیسم بعد از جنگ جهانی دوم آنها نیز در ردیف بقیه گروه ها در مجلس نماینده داشتند.آلتوسر به حزب کمونیست پیوست ولی از همان ابتدا به روشنفکری مخالف و نا آرام و گاهی التقاطی شهره گشت.او ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
سلام
از نظراتون ممنونم خصوصا شما امیر جان و آدم عجیب.راستی آدم عجیب زیادی تو کلیت گیر کردی.معلومه اون کتابی که معرفی کردمو نخوندی راست میگی در کل حرفات درسته اما نوشته من در بخش اندیشه وب قرار نداشت بلکه تو جایی از وب اونو گذاشتم که جای درد دل کردنه.آره رفیق درددل یه شاگرد کوچیکم نوعی نقده. می دونی نقد مارکوزه به لوکاچ چیه (تو همون کتابی که گفتم)اینکه لوکاچ فکر میکرد سبک سارتر یا کافکا که فردگرایانه و خرد و معلق در دنیایه خصوصیه سبکی مبتذله. اما مارکوزه میگه همون بعد هم بخشی از واقعیته که اگه مغفول بمونه آسیب زاست. از نظرت ممنون رفیق. تو عید اگه شد میخوام درباره لویی آلتوسر بنویسم.شما هم در موردش بخونید تا با هم اندیشه یک صاحب نظر بزرگه دیگه رو بفهمیم.منابع در این مورد زیاده مثلا جلد اول کتاب اندیشه هایه قرن ۲۰ دکتر بشیریه یا کتاب هایه نظریه جامعه شناسیه مختلفی وجود دارند که در مورد آلتوسر گفتن و نوشتن راستی آدم عجیبم میتونی چند کتاب خوبه دیگه هم معرفی کنی معلومه که میتونی!

رفیق محسن

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط محسن  | 
نمی دانم چه بگویم؟ مگر لویی آلتوسر استاد دانشگاه و صاحب کرسی نبود؟ آن طرف جوی آب هم بودند نظریه پردازان و اساتیدی که با آرائ مارکسیستی او مخالف بودند.ولی....یک امای جدی در این بین وجود دارد. آن هم این آشفته بازار تدریس در کرسیهای علوم نظری است که تو گویی هیچ یک از اساتید نظر و

محسن


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

سلام

میخواستم کتابیو معرفی کنم که شاید هم به درد فلسفه دوستا بخوره و هم به درد هنر دوستای

خوبمون.اسم کتاب "بعد زیباشناسیه" این کتاب آخرین کتاب هربرت مارکوزه از اعضای مکتب فکری

و انتقادی فرانکفورته که ترجمه آقای داریوش مهرجویی هم هست.در باب کتاب وخلاصهای از اون شاید

اگه مجالی باشه بعدا چیزی بنویسم .از رفیق محسن


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
آره رفقا. از نظراتتون ممنونم سعی میکنم بازم از اینطور کارا رو بلاگمون با کمک رفیق امیر بذارم.

اما در باب آرنت اونم یه نظریه پرداز بود مثه خیلیایه دیگه که نوشتن و دغدغه هایی هم داشتن.اما

 کار آرنتو باید و البته حسابشو از خیلیا (مثه هایدگر یا کروچه) جدا کرد. درسته که بحث آزادی مثبت

ومننفی ایشون مثه کاره یه لیبراله چار نعله یعنی آیزا برلینه.اما با کمی نگاه ایجابی که حتی تو کاره

نویسنده گانه انتقادی هم هست. آرنت آرنت بود.اون اولین کسی بود که محل مرگ والتر بنیامین حاضر

شد و.... اما در مورد مطلب یا کتاب جدید در جواب رفیقمون باید بگم من همون کتابا رو پیدا کردم.ولی

چشم اگه یافت بشه دریغ نمی کنم. رفیق محسن

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 


"عصر مدرن با از جهان بیگانگی فزاینده اش به وضعی انجامیده است که در آن انسان هر جا که می رود تنها با خودش روبرو می شود "


 

آرنت در سال 1906 در هانوفر آلمان به دنیا آمد و دکترای فلسفه دارد.مدتی شاگرد کارل یاسپرس بوده است.بیش از همه از آثار کانت هگل نیچه و هایدگر تاثیر پذیرفته است.پس از پیروزی هیتلر به علت یهودی بون به فرانسه مهاجرت می کند و از آنجا به آمریکا می رود و سالها آنجا تدریس می کند و نهایتا در سال 1975 دار فانی را ودا می گوید.آثار وی عبارتند از:ریشه های توتالیتاریسم(1951 ترجمه محسن ثلاثی) وضع بشری(1958)میان گذشته و آینده(1961)انقلاب1963(ترجمه عزت الله فولادوند)خشونت(ت.فولادوند) و بحران جمهوری.

 

مفاهیم اساسی و کلیدواژهای فهم فلسفه آرنت:1.سیاست 2.آزادی 3.قدرت 3.جنگ خشونت قهر توتالیتاریانیسم 5.انقلاب

 

آرنت مانند فلاسفه قدیم(ارسطو) انسان را موجودی سیاسی میداند.یعنی کنشی سیاسیست.کنشی که در عصر مدرن مسخ شده است.غیر سیاسی شدن انسانها (آنطور که برخی از اعضا مکتب فرانکفورت معتقدند)خطریست برای جوامع بشری که آرنت آن را در اتباط با حاکمیت تام(توتالیتاریانیسم)میداند.در نتیجه از نظر آرنت انسان سیاسی انسان آزاد است. پس آرنت با نظریه های ساختی و تاریخی مخالف بود.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط محسن  | 
 
  بالا