تبليغاتX
تيره گان
 
تيره گان
 
 
در حاشیه واژه ، صدا و متن
 
همه ساله در چنين روزهايي شاهد بازار داغ عشاق و البته فروش عروسك و شكلات به سبب روزي جهاني براي عشق، با نام ولنتاين valentine ، هستيم، روز دل ها !

كاري به تاريخچه اين روز ندارم، هر چند آنان كه دوست دارند از تاريخچه و چرايي ي اين نام گذاري آگاه شوند مي توانند نوشته ي سال گذشته ام را از اينجا بخوانند.

اما آنچه باعث شد امسال به اين موضوع بپردازم تبليغات عمدتاً راديويي و نوشته هاي برخي وبلاگ هاي جهان مجازي در خصوص تحريم اين روز به نفع آنچه ولنتاين ايراني (!) مي ناميدند، بود. انگار برخي به همان شدت كه منتقد مذهب هستند رسالت ترويج "ايراني گري" و "ناسيوناليسم ايراني" را بر دوش خود احساس نموده و قائل به "ايرانيزه كردن" تمام آنچه در دهه هاي اخير اسلاميزه شده (يا هنوز نشده)، مي باشند.

در اين نوشتار به اس و اساس اين كاري ندارم كه ضرورت وجود چنين جشن هاي ملي و فراملي در كجاست؟ و آيا چنانكه گفته مي شود چنين مراسمي در جهت بسط و تبليغ و ترويج مصرف گرايي در ميان توده هاي كشور هاي جنوب* و به نوعي سلطه ي جهان سرمايه داري و از مجموعه عوامل فرهنگي ي تثبيت "هژموني" نظام سرمايه سالاري ي جهاني است يا اينكه با پرداختن به عشق و انسان در مقابل سود و سرمايه به نوعي عامل ضد هژموني جهاني غرب سرمايه دار مي باشد؟

به اين هم نمي خواهم بپردازم كه جايگاه چنين مفاهيمي در فرهنگ ايراني كجاست؟ و آيا تقويت "ناسيوناليسم ايراني" مي تواند عاملي محدود كننده در مقابل گسترش و اقتدار "اسلام سياسي" در حوزه ي عمومي جامعه ي ايراني  از يك سو، و جايگزين مناسبي براي آنچه "فرهنگ متهاجم غرب" مي نامند، از سوي ديگر باشد ؟

در اينجا فقط مي خواهم چند نكته ي خيلي كوتاه در ارتباط با اين دو روز خاص - 14 فوريه غربي و 29 بهمن ايراني - و تبليغات ناسيوناليستي ي پيرامون آن ها بپردازم و در نهايت يكي از آن دو را برگزيده و پيشنهاد دهم

اول:

تا آنجا كه حافظه نگارنده ياري مي كند جشن اسپندگان - سپنته آرمئيتي - بزرگداشت روز زن و زمين (دو نماد باروري) است و ماهيتاً نمي تواند به عنوان روز عشاق باشد، چرا كه عشق متعلق به هر دو جنس مي باشد نه چنانكه فرهنگ مردسالار ايراني فقط زن را نماد عشق و عاشقي را عملي مردانه، گويي زن آفريده شده است تا معشوقه باشد!!

در هر صورت اين روز مي تواند به عنوان روز زن و گراميداشت مقام زن اعم از مادر و همسر پاس داشته شود؛ نه به عنوان ولنتاين ايراني!!

دوم:

حال فرض كنيم كه 29 بهمن نه فقط روز زن كه روز عشق و عاشقي باشد.

در اينصورت، بين يك پديده ي ملي و يك واقعه ي فراملي بهتر است به پديده ي فراملي پرداخته شود، مخصوصاً كه اين روز مختص به انسان ها - و نه دولت ها - است.

در چنين شرايطي ناسيوناليسم كاري جز خط كشي بين انسان ها و دور كردن آن ها از همديگر ندارد.

فراموش نكنيم فاشيسم و نازيسم از دل ناسيوناليسم سر برآوردند. بهتر آن است كه هر عاملي كه دسته اي خاص از انسان ها را برتر از دسته ي ديگر مي داند به كناري گذاشته شود حال اين عامل مي خواهد رنگ پوست باشد، يا اعتقادات قلبي و يا نژاد و مليت.

سوم:

امروز بسياري از مفاهيم متحول شده اند، درست است كه ولنتاين هم سابقه اي تاريخي و از قضا مذهبي دارد اما آنچه امروز از اين جشن فهميده مي شود، صورتي كاملاً زميني و  به اعتباري عرفي به خود گرفته است. چيزي كه هيچ كس نمي تواند مدعي انحصارش شود. هيچكس! مگر انسان!

اينهمه در حالي است كه احياء جشن ايراني روز عشق - حتي چيزي مثل مهرگان - متضمن احياء مقدار زيادي مفاهيم ايدئولوژيك و آسماني مي باشد، در هر حال اين واقعيت را بايد پذيرفت كه "ايرانيت اصيل" كاملاً در دل مذهب زردشت قرار دارد و لازمه ي مذهبي بودن هم تقسيم جهان به حداقل دو طيف "ما و ديگران" است.

طبيعي است كه زماني يك مذهب به عرصه ي عمومي و اجتماع وارد شود تبعيض ميان مومنان و غيرمومنان به وجود خواهد آمد و بعد از مدتي عملاً تعداد زيادي از شهروندان غير مومن همان جامعه نسبت به اين جشن بي تفاوت بلكه منزجر خواهند شد.

در اينجاست كه مذهب و ناسيوناليسم مانند دو لبه قيچي عمل كرده و خط كشي هاي خيالي بين انسان ها را بريده تا هر انساني به مثابه ي يك جزيره ي يخي شناور بر روي آب تنها به فكر خود و چاره ي مسائل مبتلابه خودش باشد ، بي آنكه در جهان پيرامونش به كسي نزديك شود يا احساس كند ديگراني هم وجود دارند كه چون او نمي اندشند.

بي ترديد مي توان مدعي شد كه انسان مسخ شده در حقيقت انسان بريده از اجتماع است، انساني كه در آغوش فرديت خويش چنان عاشقانه فرو رفته است كه چيزي جز معشوق اش را نمي بيند، انسان خودخواه، انسان از خود بيگانه، انسان مسخ شده بريده از اجتماع !!

حرف آخر:

جهاني فكر كنيم هر چند نتوانيم جهاني عمل كنيم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط امیر  | 





در دفتر كارت نشسته اي و داري با عجله آخرين كارها را براي فردا آماده ميكني

سخت عقب موندي و نمي دوني فردا جواب "ولي نعمتان" را چگونه بايد داد

صداي منشي واحد – ببخشيد مسئول دفتر واحد – مثل موشك كروز با ته زمينه سوزن مانندش وارد اگزوز گوش ات شده و با از كار انداختن "شيپور اُستاش"* و عبور از "مايع حلزوني"* پس از برخورد به "پرده" ي مُندَرس گوش ات، انفجار موفقيت آميزش با توليد واژه هاش فهميده مي شه!!

-         آقااااي [هميشه به اينجا كه ميرسه توي دلت ميگي: خدايا من نباشم!] امير تشريف بياريد دكتر كارتون داره !

خودكار و پرونده ها رو پرت ميكني روي ميز و مثل يك ربات راه مي افتي در حاليكه همكاران با نگاه تعقيب ات مي كنن وارد دفتر دكتر مي شي


ادامه اش را در ادامه مطلب ببينيد !

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط امیر  | 


شهر خالی   جاده خالی   کوچه خالی   خانه خالی

 

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

 

کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان

 

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

 

* * *

وای از دنیا که یار از یار می ترسد

 

غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

 

عاشق از آوازه دیدار می ترسد

 

پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد

 

شه سوار از جاده هموار می ترسد

 

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

 

 * * *

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهای انتظاري بر من و تو بد گذشت

 

آشنا نا آشنا شد


تا بلي گفتم بلا شد

 

گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم

 

آب از آبی نجنبید  خفته در خوابی نجنبید

 

* * * 

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت

 

آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت

 

جام ها جوشی ندارد  عشق آغوشی ندارد

 

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

 

 * * *

 بازآ تا کاروان رفته باز آید


 بازآ تا دلبران ناز ناز آید

 

بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید


پاگل افشانان نگار دلنواز آید

 

بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم

 

گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم


* * * * * * *


پانويس:


* شاعر اين شعر رو نمي شناسم اما بايد افغاني باشه


** اين ترانه رو با صداي "امير جان صبوري" - خواننده ي صاحب سبك


افغان - در اينجا بشنويد.


*** اين هم كاري از "نگاره" خواننده ي جوان تاجيك ببينيد!

 |+| نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
 
  بالا