تبليغاتX
تيره گان
 
تيره گان
 
 
در حاشیه واژه ، صدا و متن
 

يلداي عزيزم سلام

پيام هاي زيبايت را ديدم، با تمام وجود احساس كردم

زير اولين برف زمستاني در آخرين روزهاي پائيز قدم زدم و انديشيدم به پيام ها و نشانه هايت

حس نهفته در كلامت ناخودآگاه منظره ي چشم هاي سياهت را به ذهنم آورد، مهرباني ي عمق چشمانت را دوست دارم هميشه، سياهي ي مملو از محبت و سكوت، جايي براي غرق شدن، جايي براي فرو غلطيدن در ظلمت، در تاريكي، در سكوت

به اين انديشيدم كه چقدر مانده تا انتظار ديدارت بسرآيد،

به اين انديشيدم كه چقدر گذشته از آخرين ديدار، آخرين بار كه غوطه ور شدم تك تك لحظه هايت را،

چونان كه گويي پيش ازين هرگز نديده بودم چاه عميق چشم ها و مهري چنين سرشار

برف مي آمد و من بوي تنت را به تمامي در شامه ام داشتم

انگار خاطره ي آخرين عشوه ي چشمانت زير برف ناگهان برخاست از اعماق و ايستاد مقابلم

آخرين روز بود و اولين برف

خاطرت هست؟!

مسافر بودم آن روز

آخرين بار بود كه كسي مي پرسيد:

"هي! سالم رسيدي؟!"

آخرين چشم نگران و آخرين خاطره ي بارش برف

و حالا دوباره پيام تو بود و عطر هزارها خاطره،

عطر چشم هاي عاشق "بهار" زير اولين بارش برف

عطر چشمه هاي جوشان، عطر باغ تنهايي ها، عطر اسانس غار تنهايي هام

*    *     *

من مانده بودم و تك تك خاطراتم

اما بار ديگر پيام تو اينجاست

و من باز تنها، زير برف، پيام آخرينت را مي خوانم، با صدايي كمي بلندتر از زمزمه، كمي آرامتر از فرياد،

آخرين بار كه ديده بودمت گفتم:

آخرين گريه ام، آخرين اشكم، وقت بزرگ شدن بود

گفتم: آخرين گريه در آخرين روز كودكي

اما انگار رفتن تو دوباره به باغ كودكي برد مرا، و دوباره كودك شدم، كودكي گاه با ريش بلند! گاه تراشيده!

آخرين قطره ي اشك! اندكي پيش از نوشتن آخرين حرف و دوباره بعد از آغازش

*    *     *

چرا باز از اشك گفتم؟!

انگار باز فراموش كردم صحبت از آمدن است، صحبت از هم آغوشي است، صحبت شب زنده داري، گفتن، شنيدن، نوشتن، و شايد فرياد است

صحبت از چشم سياه و زلف افشان و گيسوان پيچيده تا روي زمين ات چه خوشايند است!

اولين بار كه ديدم ات دم در خانه ام بودم

همان خانه اي كه تمام كودكي ام آنجا بود و همان دري كه دفن شد تمام كودكي ام در آستانه اش، زير گل و لاي باغچه، كمي اينطرف تر از عشق هاي نوجواني، اينسوتر؛ فقط كمي اينسوتر از عشق كودكي ام ، عشق بچگي!

*    *     *

باز تو داري مي ياي و من مست شدم از بوي تن ات

باز وقت مستي و راستي شده انگار

باز صداي پاشنه ي كفش ات به خاطرم مي آورد صداي شكستن شيشه ي مي و شكستن دل شيدا

حتي صداي فروشكستن  خار مغيلان در كف پا

دوباره بايد صبح زود بيدار بشم، وقت رو از دست ندم، اصلاح كنم صورتم رو و بشورم سرم رو

عطر بزنم و با شاخه گل رز قرمز به پيشوازت بيام

كت و شلوار سفيد و شاخه ي كوچك شده ي گل رز قرمز، انتظار ورودت

انتظار انتظار انتظار

ساعت مترو

تيك تاك تيك تاك

و ورود تو از پشت ميدان تاريك شهر

و لبخند من كه خوش آمدي يلداي من

يلداي زيباي من با لباسي يكدست سفيد، چشم هايي سياه و مژه هايي سياه تر

موها به غايت سياهي و افشان بر روي زمين

و من كه غرق امواج گيسوانت خواهم شد و تسليم در برابر ظلمت چشمانت

يلداي من خوش آمدي

يلدا مبارك


پاي نوشت:


* شايد بخاطر رفع اتهام "ضد زمستان" بودن اين را نوشتم! بسياري از كساني كه "پي نوشت هاي زمستاني" ام را خوانده بودند چنين به قضاوت نشستند كه از نگاه من نه زمستان زيباست و نه جهان يكسره چيزي جز سياهي است!

شايد نا خودآگاه همين حرف ها به سمت چنين نوشته اي سوقم داد. شايد !


* سال گذشته در چنين روزهايي "شب يلدا و ترانه اي شرقي" را انتخاب كردم كه گمان مي كنم امسال هم خالي از لطف نباشد ديدنش

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

شعبه اول دادگاه شماره يك، راهرو انتظار

ببين دختر هر كي هر چي گفت تو فقط بگو من مهريه مو مي خام، آخه اين حق قانوني ي تويه كه تا آخرين سكه شو از حلقومش بكشي بالا، مي دوني از وقتي اين پسره  - داداشت - رفته غيرانتفاعي قبول شده چقدر خرج دانشگاش زياد شده.

ماهي يك سكه هم يك سكه ست، تازه چار روز ديگه داداشت ميره خدمت و برميگرده مي خاد زن بگيره بايد يه كاري راه بندازه، منم كه ديگه كمرم درد ميكنه نمي تونم مثل هميشه بشينم پشت فرمون و مسافر جابجا كنم

مردم هم گدا شدن، ميميرن تا يه قرون دو زار مي خان بهت بدن، اعصابمم مثل هميشه ديگه نميكشه.
از بد شانسي ي ما بازار موبايل رو هم اين ايرانسل ويرانسل به هم ريخت، ديگه دلالي ش فايده اي نداره، باز اگه سرمايه م بيشتر بود ميزدم تو كار گوشي بهتر بود اوضاع

اين چندرغاز حقوق بازنشستگي هم كه همش ميره روي قسط ماشين و بَرج زندگي، حالا واسه خرجش بايد هزار و يك راه زد.... بنظر من كمي فشار بيار و بذارش تو منگنه خونه شو بفروشه يا بزنه به نامت

حالا اگه خاستي 100 تا 120 تاشو ببخش بهش، اونم سگ خور، اما 1200 تاي ديگه رو به قاضي بگو نقد مي‌خام

يا همشو سكه بگير اگه نه بگو خونه شو بزنه به اسمت و بره پي كارش .....


شعبه دوم دادسراي خانواده، راهرو اصلي


پاشو دختر خجالت بكش، شرم كن! من دارم ميرم پاشو تو رو هم ببرم خونه، آخه كدوم دختر درست حسابي روي حرف بزرگترش حرف زده كه تو دومي باشي، معلوم نيست تو اين دانشگاه ها به شما چي ياد ميدن

بالا بري پائين بياي عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمون بستن، شما هم از وقتي بچه بودين معلوم بود واسه هم ساخته شدين، از همون وقت هميشه خان داداش بهترين اسباب بازي هاي بازارو كه واسه بچه هاي خودش نمي خريد واسه تو ميگرفت،

همه ي فاميل مي دونستن كه وقتي بزرگ بشين شما دو تا واسه هم هستين، از همون موقع همه بهت ميگفتن عروس عمو، يادت هست كه؟!

خوب بعد هم كه بزرگ شدي و رفتي مدرسه، رفتي دبيرستان، شروع شد، روزي يك بار از دَروهمسايه ها مي شنيديم كه ميخاد واست خاستگار بياد، اين زيبايي دختر هم بعضي وقت ها درد سر ميشه،

سال سوم كه بودي ديگه داشتم ديوونه ميشدم، دائم خاستگار داشتي و من كارم شده بود بهونه آوردن واسه خاستگارات، اما نمي دونم كدوم شير پاك خورده اي همه ي اين رفت و آمدا رو به گوش خان داداش مي رسوند و اونم مدام گله ميكرد كه آره، « حالا قرار شد يه دختر بدي به ما! ديگه چرا كلاس ميذاري، يه دفه بگو مي خاي عقدي كه تو آسمونا بسته شده رو بشكني و دخترتو به از ما بهترون بدي لابد! يعني اونا مي تونن دخترتو خوشبخت كنن و داداشت نه؟! »

خوب منم كلافه شده بودم، ميخاستم هم دهن عمو رو ببندم و هم هركي ميپرسه بگم دخترم نامزد داره، واسه همينم عقدتون كرديم، درسته تو سن و سالت كم بود اما من واست كم نذاشتن، انصافن عمو اينا هم واست كم نذاشتن، اين مهريه رو اونموقع كسي جرأت نميكرد بذاره، اما خان عمو خودش اينو پيشنهاد داد.

ديگه چيكار بايد ميكردم كه اگه تو بزرگ بودي ميكردي؟ هان؟!

حالا پاشو برو سر زندگيت، اين حرفا رو هم بذار كنار، با دل صاف و خوشبين برو زندگي تو شروع كن
اين وصله ها به پسر عموت نمي چسبه، من دورادور زير نظرش داشتم از بچگي، بچه انقد محجوبه كه نميتونه با يه زن حرف بزنه چه برسه كه بخاد دوست دختر داشته باشه يا با زناي اونجوري نشست برخاست كنه كه تو بياي ببينيش.

داداشت هم معلوم نيست حواسش كجا بوده فكر كرده دست دختر مردمو گرفته! من پرسيدم ازش غيرمستقيم اصلن اون روز تنها نبوده اين بچه! طفلك كل روزو دم توليدي بوده و داشته مشتري راه مينداخته، من حتي فاكتوراي اونروزو ديدم كه چقد مشتري داشته

ببين دختر من پدرتم، بدت رو نمي خام، مطمئن باش اگه پسر بدي بود اينهمه اصرار نمي كردم، انصافن ازين طلاق بگيري ميخاي زنِ كي بشي كه بتونه تو اين بازار وحشي ماهي سه چار ميليون درآمد داشته باشه

اگه نظر منو بخاي و منو بزرگتر خودت مي دوني برو زندگي تو شروع كن، لااقل شش ماه، يكسال باهم زندگي كنين اونوقت اگه نپسنديدين همديگه رو، من از عمو قول مي گيرم كه بي چون و چرا طلاقت رو بده، مهريه ت رو هم كامل بپردازه بهت، ديگه چي ميخاي ...... اَه !!

ببينم! نكنه كسي رو زير سر داري؟! هان؟!


شعبه اول دادگاه شماره يك، راهرو اصلي

نه مادر! كوتاه نمي ياي ها! به جهنم كه دار و ندارش همين يه خونه ي 40 متري ي، به ما چه ربطي داره كه چطوري اين خونه رو خريده، اين حق تويه، هم خونه شو ميگيري هم ماهي نصف حقوق دريافتي شو، چشمش كور! دندِش نرم! ميخاست زن بالاشهري نگيره!

اينقدم هي نگو « ما توافق كرده بوديم و اين منم كه مي خام برم! »  تو يه وجب دختر توافق چي حاليت ميشه
نمي بيني بيچاره بابا پير شده از بس پشت فرمون نشسته و دنده ي صدتا يه غاز عوض كرده!

اونجوري مي توني خونه رو بدي رهن و سرمايه شو بدي بابا بيچاره بره تجارت گوشي رو گسترش بده آخه بازار سيم كارت كه حسابي ول شده از وقتي اين سيمكارتاي ايرانسلو ريختن تو بازار، ماهي هم نصفي از حقوق دريافتي شو مي توني يا بذاري بانك مسكن يا بدي داداشت قبل خدمت بزنه به يه كاري و سودشو شريك بشه باهات، الكي نميخاد دلت بسوزه، اصلن تو اين دوره كدوم جوون به سن و سال اون خونه داره كه اون داشته باشه!؟

چطور اون ميگه طلاق حقه مرده؟! خوب تو هم بگو مهريه حقه زنه

بگو ميرم محل كارت آبروتو ميبرم .... تازه بيجا كرده نخاد طلاقت بده كي گفته طلاق حق مرده طلاق بايد توافق دو طرفو داشته باشه، اين مهريه ست كه حقه!

اگه دوباره خاست باهات حرف بزنه و مختو بزنه كه برگرد سر زندگي ت جوابشو نده و بگو دوباره بهش زنگ بزنم بگم حق نداره با تو هيچ حرفي بزنه،اين بار ديگه مثل اونبار محترمانه باهاش حرف نمي زنم ..... بچه گير آورده ....


شعبه دوم دادسراي خانواده، اتاق انتظار


مادر مي دونم اين زندگي هيچ پايه و اساسي نداره اما مي بيني كه كاري ازم بر نمي ياد، بالاخره باباته، اونم دلش نمي خاد جلو داداشش كم بياره و بگه دخترم حرفمو برنداشت!

ايشالله اونچه كه خيرته پيش بياد مادر. من برم تا صداي بابات در نيومده، اگه تونستم نگهش ميدارم تا بعد از جلسه ي دادگاه با هم بريم خونه، [بوووووووس!]

جوش نزن مادر ..... خدافظ



شعبه اول، دوم، سوم، .... هزار و سيصد و .... ده هزار و .... دادسراي .... دادگاه .....


با توجه به اظهارات طرفين، ادله و دفاعيات وكلاي محترم و اسناد و مدارك ارائه شده، درخواست زوجه نافذ نبوده و زوجه مكلف به تمكين مي باشد، حق طلاق كماكان در نزد زوج به قوتش باقي است و در صورت اصرار زوجه به طلاق مي بايست به نحوي زوج را راضي به طلاق نمايد.
به زبون خودماني زوجه مي بايست « مهرش رو حلال و جونش رو آزاد كند» !!!



اولين چهار راه بعد از دادگاه شماره يك - چراغ قرمز - پژو آردي


بالاخره اينم يه تجربه شد تا ازين ببعد حق طلاق رو همون اول بگيريم از طرف تا سرمون اينجور بي كلاه نمونه....

اِ اِ اِ ....!! چقد مسافر زياده اينجا. ببين اينا ماشين دربست مي خان ها! شما پياده شين با اتوبوس برين خونه كه من سوارشون كنم ....


سنگفرش مقابل دادسراي خانواده - پوشيده از برگ هاي زرد پائيزي


 . . . . .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
 
  بالا