تبليغاتX
تيره گان
 
تيره گان
 
 
در حاشیه واژه ، صدا و متن
 
 

نام این نوشته را طرح یک سوال گذاشتم تا منجر به مطالعه بیشتر هم برای خودم( که مربوط به رشته ام می باشد) و هم برای دوستانی که آنرا می خوانند شود.

طرح مسئله:

آیا ادیان مختلف ریشه های مشترک دارند یا خیرهر دینی مبدایی مجزا و متفاوت دارد؟ودر ادامه ازکشف و درکی که به هر یک از ما دست می دهد به نتایجی برسیم؛ فی المثل اگر پاسخ آری باشد، آنگاه ممکن است احتمالا محتوای یک یا چند دین اولیه متن ادیان امروزی را شکل داده باشند ودر واقع ادیان متکاملی چون مسیحیت و اسلام محتوای خویش را مدیون آن ادیان باشند.

فرض بنده در این نوشته بسیار کوتاه بر یکسان بودن ریشه ادیان است.و البته و صد البته این فرض بنده است و حتی نتیجه آن نیز به مطالعه بیشتر شما بسته می باشد.در ضمن در این متن عمدتا روی دو دین زرتشت بعنوان دینی کهن و باستانی و اسلام که دینی جدید تر است کار کرده ام.بعلاوه تعریف بنده به دلیل این فرض از دین تعریفی عام است.یعنی هر گونه آیین کهن یا جدیدی که ادعای تکمیل دینی دیگر را دارند و صاحب پیروانی می باشند در دایره تعریف بنده قرار می گیرد.

در قرن 18 سربازی فرانسوی بنام "دو پرون" جهت یافتن کتابی باستانی راهی هند می شود.او "زند اوستا" را می یابد به فرانسه ترجمه می کند.و اینگونه تحقیقات جدیدی در باب این دین صورت می گیرد.

دوره زندگی زرتشت مشخصا معلوم نمی باشد ولی حدودا آنرا 5 قرن پیش از میلاد مسیح تخمین می زنند.این برابر با زمانیست که یونانیان خدایان کوه المپ را می پرستیدند.دین اسلام حدود 11 قرن بعد یعنی در قرن 6 بعد از میلاد ظهور می یابد؛در نتیجه فاصله قابل توجهی بین این دو دین وجود دارد.ولی با تمام این فاصله ها به شباهت و نزدیکی این دو دین پی خواهیم برد.هم "ژزف کمپ" (اساطیر ایران/ع.ا.بهرامی) و هم محمد اقبال لاهوری (سیر فلسفه در ایران) و هم احسان طبری به دیالکتیکی بودن این دین اشاره می کنند.مراد از دیالکتیکی بودن این دین ،تقابل خدای روشنایی و پاکی (هورمزد) با خدای تاریکی و پلیدی(انگره مینو) است.جدالی که نهایتا به پیروزی هورمزد منجر می گردد.در ادیان دیگر هم جدال بین خدایان وجود دارد.و اصولا جدال خیر و شر از اصول پایه ای اکثر ادیان می باشد.برای مثال میان خدایان کوه المپ همواره نزاع وجود داشته است.در ادیان سامی هم دیالکتیک و جدال نیکی و پلیدی را مشاهده می کنیم.همواره انسان نیکی وجود دارد که در مقابل ابلیس قرار می گیرد.و همواره هابیل و قابیلی وجود داشته اند.علی شریعتی (مجموعه آثار) حتی به برخی از آیات قران به خاصیت دیالکتیکی بودن آن اشاره می کند.برای نمونه اشاره دارد به این که درقرآن داریم،انسان از لجن بد بو (صلصلال کالفخار) و روح خداوند شکل یافته است.

پس به قول زبانشناسان "دال مرکزی" ادیان می تواند همین جدال همیشگی باشد.

درهمه ادیان (در اینجا دین را به معنی عام آن در نظر گرفته ام ) قواعدی وجود دارد.قواعد همواره همراه ضمانتهایی برای اجرا بوده است.یکی از مهمترین ضمانتها "ترس" می باشد.مثلا ترس از غضب الهی و نزول انواع بلایا (قوم لوط در قرآن یا انواع اشارات مشابه در تورات و انجیل).خود به خود برای جلوگیری از خشم خداوند قوانینی نیز مطرح می گردد که برخی عنوان تابو برخود می گیرند مانند زنای با محارم و...و ضامن اجرای این قوانین هم انواع تنبیهات فردیست تا از تنبیه جمعی (عذاب الهی) جلوگیری گردد.این تنبیهات از شکنجه تا اعدام و قربانی کردن متغیر است.

 

مسئله دیگری درادیان گوناگون وجود دارد بقای روح و فنا ناپذیری انسان می باشد.این بقا نیز در ادیان گوناگون اشکال مختلفی دارد که از معاد جسمانی اسلام گرفته تا تناسخ در بودیسم متغیر است(در بودیسم اعتقاد بر این است که انسان پس از مرگ در هیبت موجودی دیگرپدیدار می گردد و البته درجات آن به میزان گناهان فرد بستگی دارد).جالب است بدانید که زرتشت کتابی دارد بنام "ارداویراف نامه" که از یک طرف شباهت عجیبی به "کمدی الهی" دانته دارد؛ و از طرفی بی شباهت به "سیاحت غرب" آقای قوچانی و ماجراهای پس از مرگ در ادیان سامی نیست.بعنوان نمونه در این کتاب اشاره به پلی می شود که کارکردی مانند "پل صراط" در دین اسلام دارد. البته نام این پل "چینود" است.در واقع ارداویراف نامه سیاحتیست در دنیای مردگان..."چون بدانجا حاضر شدم (چینود/پا) آن روان مردگان را دیدم که در آن سه شب نخستین بر بالین تن نشسته اند و..."در دین زرتشت نیز حوریان زیبا روی پس از مرگ حاضرند.

مسئله دیگری که می توان گفت در همه ادیان وجود داشته و دارد؛مسئله ظهور ناجی است.ناجی شخصیست دارای قوایی ماورایی و مافوق بشری که در بحرانی ترین لحظه زندگی بشریت یعنی به خطر افتادن جامعه انسانی ظهور می کند.با ظهور منجی جهان مملو از عدل و داد می گردد.

درکل این قصه سر دراز دارد...کسانی چون عمر خیام نیشابوری نیز هستند که می گوید:

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

منابع:

اساطیر ایران/ ژزف کمپ/ ع.ا.بهرامی

سیر فلسفه در ایران/ م.اقبال لاهوری /ا.ح.آریان پور

برخی بررسی ها در باره جهان بینی ها و جنبشهای اجتماعی ایران /احسان طبری

برای مطالعه بیشترمی توانید به کتاب "انواع صور دینی" امیل دورکیم ترجمه باقر پرهام مراجعه فرمایید.

ر.محسن

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط محسن  | 

 



دوباره بازگشتم تا بمانم شايد!
 
 اين نوشته ام شامل چند پانوشت است!
 
( كمي هيجان دارم و كمي خوشحالم كه رفتنم هميشگي نبود. )  اما....!


اول:

 از آخرين باري كه روي اين ورق خيالي واژه هاي خيالم رو گذاشتم و رفتم دقيقاً چهل و يك روز ميگذره، يعني يك چله دور بودم از اين صفحه!
 تا همين چهل روز پيش فكر ميكردم نتونم حتي يك روز دوري از "صفحات موهوم جهان مجاز" رو تحمل كنم. اما يك چله با دوري از اينجا گذشت تا دوباره يادآوري شود "شرايط و ساختارها" قادر به هركاري هست، فقط كافيست انسان  كمي در مسير حركتش دقت كند.
 يعني تركيبي از ساختارگرايي با انسانگرايي! آيا حقيقت ما چنين است؟!
 نمي دانم!
 شايد . . . ! 

 

دو:


نمي دونم اين ديالوگ رو تو كدوم فيلم شنيدم اما بنظر حرف جالبي بود:
 اونجا كه دوتا دزد قصد داشتن دزدي رو كنار بذارن و روي زمين كار كنن و زن بگيرن و آدم شن اما يكي شون ايراد مي گرفت كه "ما كشاورزي بلد نيستيم، ما فقط بلديم خوب تيراندازي كنيم"!!
 جوابي كه دوستش داد بنظرم خيلي قشنگ بود، او گفت: "نياز ما رو مجبور كرد تيراندازي ياد بگيريم حالا هم نياز داريم بريم كشاورزي ياد بگيريم"
 بازهم ساختار به اضافه ي انسان. اينبار اجتماع را هم مي شود تشخيص داد. البته اگر اجتماع را ساختار ندانيم!
 انگار اين ديالوگ مربوط به فيلم هندي "شعله" بود
 مطمئن نيستم
شايد . . . !

 
سه:

 راستي چرا براي آدم شدن هميشه نياز به زن گرفتنه؟! انگار "آدم بودن" و "رها بودن" قابل جمع نيستن!
جالب اينكه تو فرهنگ "پدرسالار" جهان هرگز كسي به "آدم شدن" زن ها نمي انديشد!
خوب شايد زن ها آدم هستند و نيازي به شوهر ندارن براي آدميّت!!
 واقعاً ؟!!
شايد . . . ؟!؟

چهار
:

مطلب مربوط به "گداها" رو ادامه خواهم داد، زياد به اين قضيه فكر ميكنم. انگار اين قشر خيلي خاموشند و هميشه ديگران حرف ميزنند از جانب شان.

آنهم كسايي كه حتي يك شب معني ي گرسنگي رو نتونستن تجربه كنن مگر براي آب كردن چربي شكم شان!
البته اميدوارم نوشتن اين نيز به سرنوشت دستنوشته ها دچار نشود. شايد هم شد!
شايد . . . ! 


پنج:

 كاش تابستون با 15 شهريور تموم ميشد و پائيز با 15 مهر آغاز!
 اين يك ماه لعنتي ..... بازم خب، چون مي گذرد غمي نيست! هرچند كه اتفاقات اين يك ماه هميشه - از لحظه ي تولد تا همين سال گذشته - بقيه ي سال ام رو تحت تأثير خودش قرار داده اما كاش امسال با آرامش طي شه! كاش ....
شايد از اين يك ماه رو برم تو يه غار زندگي كنم!
 شايد . . . !!!


شش:
 آنقدر در ميزنم
 تا در به رويم وا كني
 رخصت ديدار رويت را به من اعطا كني!
 در اين چله ي گذشته از هيچ موزيكي نتونستم لذت ببرم مگر "محسن نامجو" آنهم با صداي كم و بعضي وقت ها.
 چند روزي ي سي دي روضه هاي آهنگين "كويتي پور" رو دارم گوش ميكنم و لذت مي برم. واقعاً لذت بخشه بعد از چهل روز بي موزيك.
 
چنگ دل آهنگ دلكش ميزند
 ناله ي عشق است و آتش ميزند!

 يادش بخير اين سي دي منو ياد سفرم به شهركرد ميندازه، از تهران تا اونجا فقط همين سي دي روشن بود!
 زمستان سرد سال 83 بود، داشتم مأموريت ميرفتم، به شدت مريض بودم و سرما خورده.
 دكتر - دوستم - اونموقع سرباز بود، زنگ زدم برام دارو آورد البته تجويزش از خودم بود!!
 گفتم: كجا؟ گفتا: به خون
 گفتم: كه كي؟ گفتا: كنون
 گفتم: چه زد گفتا: شراب
 گفتم: بمان نشنيد و رفت

 هه!! كويتي پور!! شرم آوره!!
 شايد خُل تر شدم!!
 شايد . . . !


هفت:

 دنبال هديه ي زيبايي بودم براتون، چيزي زيباتر از [...] سروده ي "شاملو"ي كبير، شاعر گرانقدر معاصر نيافتم

هديه اي زيباتر از اين شايد نشود داد در اين روزها البته باز هم شايد . . . !

 به جاي هشت:

اين جمعه ي دلگير هم گذشت و كسي به كلبه ام پا نگذاشت، بازهم اميدوارم كه:

" شايد اين جمعه بيايد، شايد . . . ! "

اين مصرعي از شعري است كه مرحوم آقاسي {آغاسي} شاعر مذهبي در انتظار امام زمان گفته است...

(انگار اين چله نشيني باعث تهذيب نفس ام شده است كه چنين از شاعرا و مداحاي مذهبي فاكت مي يارم!! شايد . . . ! )


اما سروده ي "شاملو"ي كبير:


نخست كه در جهان ديدم

 

از شادي غريو بر كشيدم:

 

من ام آه

 

آن معجزت نهايي

 

بر سياره كوچك آب و گياه

 

آن گاه كه در جهان زيستم

 

از شگفتي بر خود تپيدم:

 

ميراث خوار آن سفاهت ناباور بودن

 

كه به گوش و به چشم مي شنيدم و مي ديدم !

 

چندان كه در پيرامن خويشتن ديدم

 

به ناباوري گريه در گاو شكسته بودم :

 

بنگر چه درشت ناك تيغ بر سر من آخته

 

آن كه باور بي دريغ در او بسته بودم.

 

اكنون كه سراچه ي اعجاز پس پشت مي گذارم

 

به جز آه حسرتي با من نيست:

 

تبري غرقه ي خون بر سكوي باور بي يقين

 

و باريكه ي خوني كه از بلنداي يقين جاري ست

 

احمد شاملو


 |+| نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
 
  بالا