|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
تقريباً همزمان با بازشدن چشمهام ترانه ي نه چندان مشهوري به ذهنم رسيد و نا خودآگاه شروع به تكرار همان اندكي كه به ياد داشتم، كردم
"پشت اين چراغ قرمز ، دخترك گل مي فروشه و .... "
تمام روزم را با اين موضوع و بحث پيرامونش به شب رساندم و شب خواستم از دريوزگان برايتان بنويسم
از گدايي و حقوق گداها!!
از اينكه كمك به گداهاي خياباني بهتر است يا كمك به نهادهاي متولي و صندوقهاي سطح شهر (به قول نيري رئيس كميته امداد "گدا آهني"!!! )
اما از آن شب تا امروز دسترسي به كامپيوتر و اينترنت نداشتم پس این شد که . . . . .
* * *
خیلی دلم میخواست می توانستم این مطلب را تمام کنم اما انگار
قصه ی این نیز بایست ناتمام بماند همچون بسیاری حرفهای ناتمام،
همچون دستنوشته هاي ناتمام، درد دل هاي ناتمام، و همچون
عمر ناتمام ما بر این " جهاز شكسته سكان"
تا دوباره
شايد![]()
من از نهایت شب حرف می زنم
از نهایت تاریکی
اگر به خانه من آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به انتهای کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
|
|