|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
کدامین راه؟
چپ یا راست؟ نه!قصدم از این واژها یل اصطلاحات تعبیر سیاسی آنها نیست.می خواهم دو موضع متفاوت و متضاد را در مقابل هم بنشانم تا شما قضاوت کنید.در این مقاله هیچ یک از انواع صورتهای چپ یا راست مد نظر نیست.فقط قصد دارم جهان بینی این دو دیدگاه یا به قولی دو گفتمان را در برابر هم قرار دهم.ا
این نوشته به قول "رولان بارت" یک اثر نیست(از اثر به متن/پ.یزدانجو) بلکه یک متن است.آزاد است.دال است نه مدلول به چیزی ارجاع داده نمی شود.مولف (من) در آن مرده ام.مولفی نداریم.
بخوانید و سرخوش شوید.نه از حیث بحث تخصصی آن بل از جنبه رهایی که شما در تعبیر از آن دارید......
هستی شناسی چپ و راست: ادامه دارد.......
پیش از این درباره چرخش زبانی مطالبی ارائه شد.این مطلب در ادامه همان مطلب گذشته و مکمل آن می باشد.اهمیت این نوشته در این است که تقریبا تمامی نظریه های جدید در حوزه علوم انسانی از فلسفه و ادبیات گرفته تا جامعه شناسی و سیاست ذیل این مبحث قرار می گیرند.
حتما تا کنون نام بسیاری از نظریه پردازانی را شنیده اید که ذیل عنوان پست مدن و پسا ساختارگرا و ساختار گرا قرار دارند.ازآن جمله اند فوکو،دریدا،لیوتار،بودریار، آلتوسر،رولان بارت و...ونیز احتمالا به نوشته هایی برخورده اید که ادعای "مرگ امر اجتماعی"،"مرگ مولف" ،"هژمونی گفتمان" و...را داشته اند.به نوعی تمایی این مباحث و نوشته ها با بحث اجمالی پیش رو در ارتباط است.
تاکید این نوشته بر چهره اصلی چرخش زبانی (به معنای تاکید به زبان در فهم دنیای بیرون) یعنی فردینان دو سوسوریک از زبان شناس معروف اخیر می باشد.شخصیتی که شاید پس از لودوویک ویتکنشتاین بزرگترین انقلاب را در مفهوم زبان بر جای گذاشت.بطوری که به سرعت تمامی رشته های علوم انسانی را تحت تاثیر خویش قرار داد.
ر.محسن
داشتم در
اين دنياي جادويي پرسه مي زدم كه گزارشي بدستم رسيد از كساني كه نام شان اراذل بود
و اوباش و طرحي براي امنيت از شرّ ايشان. (در اين جهنم مي توانيد ببينيد گزارش را و اينجا و اينجا هم.)
اين اول
بار نبود كه "خشونت دولتي" در چنين حالت رقت باري رخ مي نمود، اگر به
تاريخ نخواهم برگردم در يك سال گذشته بارها اين چنين عكس و گزارش هايي ديده و
خوانده بودم - تا جاييكه دغدغه حقوق انساني ي "خشونت ديدگان دولتي" هم
بر ساير مشغله هاي فكري ام اضافه شد – اينبار امّا گزارش ملموس تر بود و از طرف
گزارشگران جوان حقوق بشر منتشر شده بود.
پیربوردیو

پیربوردیو کیست؟و چه می گوید؟(1)برخی او را یک مردم شناس می دانند(کما اینکه در شب بوردیو که در پارک ساعی برگزار شد او را مردم شناس نامیدند) ،برخی جامعه شناس و برخی ناقد هنری،اما واقعا چه فرقی دارد؟به نظر می رسد ما در پارادایم جدید علوم انسانی قرار داریم که دیگر نمی توان روانشناسی را از جامعه شناسی و جامعه شناسی را از فلسفه و...جدا کرد.مثال بارز آن فوکوست.واقعا فوکو متعلق به چه رشته ایست؟
شاید کتاب "الجزایری ها" ی بوردیو باعث شده است که برخی او را مردم شناس بدانند،و کتاب "کارو کارگر در الجزایر" (و برخی تحقیقات تجربی او در مورد تلوزیون و موزه) باعث شده او را در زمره جامعه شناسان قرار دهند،و شاید کتاب "اصول هنر" این برداشت را تقویت کرده است که او یک هنرپژوه است.اما در واقع برای خود بوردیو این تقسیم بندیها بی معناست.برای اینکه با این نظرگاه بوردیو بیشتر آشنا شویم بخشی از نامه ای را که بوردیو در پاسخ به رامین جهانبگلو نگاشته را در اینجا آورده ام، "از من می پرسید
امروز {در حقيقت ديروز!} دومين روز ماه خرداد بود، روزيكه هرگز گمان نمي كردم من و نسل من چنين بي تفاوت از كنارش بگذريم. بايد اعتراف كنم كه اگر امروز تولد دوست عزيز خنده رو ام نبود از كنار اين پنج شنبه و جمعه هم مانند هر هفته مي گذشتم بي آنكه تاريخ ماه و روزش را بدانم!!

پس از
اينكه فهميدم دوم خرداد امروز است خيلي به دوم خرداد 76 فكر كردم، به حال و هواي
آن روزهايم و به آنچه در سر داشتم....
هنوز يادم
هست كه آن روزها چه حالي داشتيم! حس ترس توأم با ميل رهايي.
آن روزها
من دانش آموز سال سوم دبيرستان بودم و يكي دوسالي بود با كتاب و مطالعه مأنوس شده
بودم و لذت مي بردم از فهم علوم انساني و شرايط خاص تاريخي ي ايران، نشريه هاي آن
روزها هم مثل امروز متشكل بود از مجلات زرد به اضافه ي انتشارات وابسته به دولت
(وابستگي ي مستقيم يا غير مستقيم! به دولت آشكار يا به دولت سايه!!) و در كنار
آنها نيز چند نشريه اي كه به نوعي منتقد بودند و عموماً طبقات تحصيل كرده و متجدد
مشتري ي اين نوع نشريات بودند.
در
شهرستان محل زندگي ي من به سبب كوچكي و محروميتِ خاصّ شهرهاي مرزي اغلب اين نشريات
يا نمي رسيد به آنجا و يا با تأخير زياد طوري كه بيش از نيمي از خبرهاشان بيات شده
بود، به آنجا مي رسيد!
تا اينكه
روزي با خبر شديم يكي از فروشندگان لوازم التحرير قرار است نمايندگي ي هفته نامه ي
"ت" را دريافت كند، تا هم به موقع (نسبتاً البته!!) توزيع شود و هم
حتماً هر هفته شماره ي جديدش برسد، و آن هفته نامه اي بود با مطالب علمي-انتقادي
نسبت به حوزه ي سياسي-اجتماعي ي ايران و من با اين هفته نامه از طريق يكي از معلم هايي كه اغلب در كلاس اش بحث
سياسي مي كردم آشنا شدم و پس مدتي شيفته مطالب و قلم بي پرواي سردبير و هيئت
تحريريه اش شدم، نويسندگاني كه بارها در خيابان كتك خورده بودند و بارها تهديد به
مرگ شده بودند!!
اما اين
تاريخچه را براي چه گفتم؟!
براي
اينكه به اينجا برسم كه در آن روزهاي سرد سكوت و خفقان از چنين روزنه ي بود كه
شنيديم : «اندكي صبر سحر نزديك است!» و هم از او بود شنيديم مردي با مژده ي بهار
مي خواهد بيايد، البته اگر بگذارند! پس چنين شد كه براي اولين بار شايد احساس كردم
نسبت به جامعه و آزادي اش مسئولم؛ احساس كردم اگر اين گوهر ناياب را ديگران
نشناسند و همچنان سالهاي سياه سازندگي ادامه پيدا كند، مسئوليتش به عهده ي ماهايي
است كه نقشه ي گنج و راه دستيابي به آن را از جامعه دريغ كرده ايم
پس با
چنين احساسي پا به راهي گذاشتيم كه آخرش روشنايي مي ديديم، مسيري نه چنان هموار با
گردنه هاي نفس گير و شب هاي بي پايان! راهي كه ابليس ها طلسم اش كرده اند و
راهزنان امنيتش را نگهباني مي كندد!
آن روزها، با همان شناخت اندك، براي رويارويي با
هر خطري آماده بوديم؛ به هم قول داده بوديم بر سر آرمان مان معامله نكنيم و در اين
راه خسته نشويم چرا كه اين شب بسي زودتر از آنچه قابل تصور باشد به روز خواهد
پيوست....
آن روزها
خيلي زود نام خاتمي بر زبان ها جاري شد، انگار ديگران نيز خود را مسئول ديده بودند؛
ديگران هم با فكري مشابه به صحنه آمده بودند.
ستاد
خاتمي خيلي زود رونق گرفت و پر رفت و آمد شد، خوب يادم هست كه در آن شهر كوچك فقط آنانكه
سري در آخور و دستي بر منابع ملي داشتند (!) غايب بودند، هرچند كه آنان نيز وابستگي
شان به قدرت حاكم محرز بود و آمدنشان به آنجا مي توانست باعث تعجب شود!
همه آمدند
آن روزها و چه خالصانه آمدند، ديگر كسي از ديدن ماشين سفيد فلان ارگان خبرچين و
قيافه ي اخم آلود "ج"، راپورتچي و شكنجه گر آن ارگان، ترسي به دل راه
نمي داد، كسي از گرفتاري هاي بعدش نمي ترسيد، همه با هم مهربان بودند و به هم
مطمئن.
تجلي ي "سرمايه ي اجتماعي" را تا آن روزها هرگز نديده بودم و همين بود كه ما جوانترها را دلگرم مي كرد به ادامه ي راه. آن روزها بزرگترها انگار يادِشان نبود تجربه ي تلخ سياست ورزي در دهه ي اول پس از انقلاب را!

تمام آن
شب ها و روزها گذشت و روز موعود رسيد، روزيكه تمام اش در استرس گذشت، روزي پر از
ابهام، پر از دلهره، روز كم طاقتي يا شايد تمام شدن طاقت مان، در تمام آن روز اين
طنز گل آقا در ذهن مان بود كه در ترويج كاربرد صحيح زبان فارسي نوشته بود:
«بنويسيم
خاتمي
و بخوانيم
ناطق»
اما
اينبار در بر آن پاشنه چرخيد كه ما مي خواستيم و «خاتمي آمد».
آن خرداد
گذشت و خردادهاي بعدي هم پس از آن تا امروز كه بيش از يك دهه است كه مي گذرد، دهه
اي بس متفاوت از آنچه در ذهنِ جوانِ آنروزِ ما بود، چنانكه در ذهن بزرگترها هم
چنين معجوني هرگز نمي شد يافت!
در اين
فرصت اندك نمي خواهم به اين بپردازم كه خاتمي با آنهمه شور و شعور گرد آمده بر سر
كوي اش چه معامله اي كرد، به اين هم نمي خواهم بپردازم كه آن همه سرمايه در كجا
هزينه شد و چه عايدي داشت براي توده ي مردم؟!
تنها
خواستم يادآوردي از آن روز بنويسم و از عامل محرك آن روزها - كه هنوز بنظر اصالتش
را حفظ كرده است – سخني به ميان بياورم.
اين را
نوشتم تا بگويم حساب "دوم خرداد" از "دوم خردادي ها" ( در رأس
شان خاتمي ) جدا است، آن حس، آن خواسته و آن تلاش اصالتش از آنجا است كه نگاه به
انسان و آزادي اش دارد، آن روزها بخاطر به قدرت رسيدن خاتمي و اطرافيانش بوجود
نيامد بلكه مي خواستيم حرف خاتمي به كرسي بنشيند، ما تشنه ي تحول بوديم و خاتمه
مشكي به ما نشان داد كه از دور پر آب مي نمود! ما بخاطر آب بود كه به پيشواز خاتمي
رفتيم اگر نه مانند خاتمي روحاني سيد خنده رو بسيار است!! ما براي تقديس آب رفتيم
و بخاطر او بود اينهمه هزينه پرداختيم اما افسوس كه در مشك هوا يافتيم!
با اين
اوصاف گمان مي كنم سكوت در اين روز نشان از فراموشي ي آن عهد و آن خواسته داشته
باشد در حاليكه هنوز همه ما بر آن عهد هستيم و هنوز تشنه ي آن آب، پس آيا بهتر
نيست اين روز را به تجليل از آب بگذرانيم تا مبادا با سكوت ما آن خواسته و آن عهد
فراموش شود!؟!
به اميد
آن روز كه اين خواسته ي تاريخي ما لباس واقعيت بپوشد و سيراب مان كند!
به اميد
دوري از عطش و سيرابي ي جاودان!
به جاي پا نوشت:
تذكارِ
يك:
جالب است!
ما خاتمي را به ديگران مي شناسانديم در حاليكه خود هيچ شناختي از او نداشتيم!
تذكار دو:
عموماً
نوشتنم با تايپ همزمان است و اغلب هم در صفحه ي ارسال مطلب جديد بلاگفا مطلبم را
تايپ مي كنم و بلافاصله آن را در وبلاگ درج مي كنم بي آنكه بازخواني و غلط گيري
كرده باشم!
تذكار
سوم:
براي تشكر
از حضورتان و عذر خواهي از غلط هاي املايي و انشايي متن بود كه "تذكار
دوم" نگارش شد!!!
تذكار
چهار:
عكس هاي
استفاده شده تزئيني مي باشد!
و آخرينش
اينكه:
واقعاً ممكن است روزي سيراب شويم و سيراب بمانيم؟!
|
|