|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
آنچه در پی می آید خود به اندازه ی کافی گویا هست که نیازی به
شرح و تفسیرش نباشد، نوشته ای که می تواند حتی عبوس ترین
انسان ها را به لبخند وادارد، هر چند که لبخند شادترین شان
هم لبخندی خواهد بود بس تلخ، لبخندی توام با درد، لبخندی از سر سوز،
لبخندی برای طنز!
همین تلخی است که هنر طنز را از سایر شبه هنرهای خنده آور
- چون هجو و هزل و آنچه رسانه ی ملی (!) پرچم دارش است که تنها
با عناوینی چون لودگی و دلقک بازی قابل تعریف است - مجزا می کند،
هنر طنز همواره به حمایت از مظلوم برخواسته است و حتی امروز
هم یکی از راه های شناسایی اش جانبداری او از حق یا کسی است
که حق اش ضایع شده است و یا آنکه برای به دست آوردن حق اش
در تکاپو است.
پس چنین است که اگر به مطلب خنده آوری برخوردیم که اتفاقاً هيچ
قرابتي هم با هجو و هزل بين شان يافت نشد - چه صوتی تصویری،
چه نوشتاری یا هر نوعی دیگر - اما در جهت توجیه ظلم ظالم یا
پایمالی ی حقوق حقه ای باشد و یا تلاشش در جهت وارونه ساختن
حقیقت، سانسور و جراحی آن و یا کتمان اش بود، با هیچ تعریف و
استانداردی نمی توانیم طنز اش بنامیم، هر چند که خنده ای تا اعماق
جان نصیب مان سازد!
آری! درست است که طنز با خود خنده می آورد اما در فاصله ی بسیار
کوتاهی از خنده می توان ساعت ها در فکر فرو رفت و به پیام نهفته اش
اندیشید، و چه بسیار لبخند هایی که با بسته شدن لب به بغضی غریب
مبدل می شوند و یا به اشکی چون مروارید....
با این توضیح مختصر دعوت می کنم که نوشته ی زیر با عنوان
"من کیستم؟...." را مطالعه کنید، امید که این لبخند تبدیل به جرقه ای
شود در فکرتان، آنهم جرقه ای آغازگر در راه تحولی انسانی...!
در آخر یاد آوری ی این نکته ضروری است که فرمت این پست، عکس
(جی پی جی) می باشد، پس چنانچه در رویت اش به مشکلی
برخوردید از روش هایی که برای تماشای این فرمت کارآ می باشند
استفاده نمائيد.
و اینک "من کیستم؟...." نوشته ی بلقیس سلیمانی
خبر آزادی ی جلوه و مریم در این دوره ای که به شنیدن اخبار نه چندان خوش خو گرفته ایم بسیار شادی آور بود و مسرت بخش و حقیقتاً خبری بود خوش.
اما از آنجا که هیچگاه قصد آن را نداشتم که این وبلاگ به صورت وبلاگ خبر رسان درآید از انعکاسش خودداری کردم.
در این چند روزی که از آزادی این دو یار میگذرد تعدادی ای میل و پيام به دستم رسید که آرزوی آزادی برای این دو فعال اجتماعی حقوق زنان کرده بودند (!) و یا از آخر و عاقبت این پرونده سوال کرده بودند.
پس تصمیم گرفتم تعدادی از عکسهای لحظه ی آزادی ی مریم و جلوه در عصر چهارشنبه گذشته در زیر بارش زیبای برف را منعکس کنم.
حضور این دو در بند مالی زندان نسوان شاید برای خودشان سخت بود اما برای زنان زندانی لحظات غنیمتی بوده است برای دانستن و آگاه شدن.
چنانكه از گوشه و کنار هم خبر میرسد در این مدت فضای اجتماعی زندان تحت تاثیر حضور این دو فعال آگاه به حقوق بشر و زنان قرار گرفته بوده است و بسیاری از زندانیان زن (و حتی کادر زن زندان) حضور ایشان را برای آموزش خود و دیگران بسیار مفید دانسته بودند.
امید که رهایی ی این دو کبوتر صلح با رهایی ی تمامی ی پیام آوران عدالت، آزادی، و برابری در سرتاسر دنیا توام شود.
به امید روزی که زندان افسانه ای شود کهن

{این مطلب را چند روزی است که نوشته ام اما تاکنون بلاگفا اجازه آپ لودش را نداده بود.}
برای جلوه صلح و برابری:
اولين باري كه جلوه را ديدم در هستيا بود، آن روزها هستيا تازه داشت متولد مي شد و گردهم آيي هايش منظم و فشرده بود. شوري در جلوه ديده ميشد كه انگار از همين كانون كوچك مي خواهد دنيا را متحول كند، شادي ي حاصل از رضايت در هر جلسه بيشتر از قبل در چشمانش ديده مي شد و همينطور شور تغيير و نارضايتي از نابرابري.
انرژي ي جلوه براي پيگيري ي خواسته ها و اعتقاداتش، مطالعات مستمرش در حوزه زنان، قلم زيبايش در به تصوير كشيدن وضع غم انگیز زنان امروز، نگاه فراسرزميني و جهاني اش، نظريات انسان محورانه اش و احترامش به زن و مرد به عنوان انسان (نه چنانكه بعضي از فمينيست ها زن را برتر از مرد ميدانند!)، گام هاي استوار و مصمم اش، و ... برايم بسيار جذاب، قابل ستايش و آموزنده بود.
كانون هستيا و جلساتش براي من واقعاً فرصت غيرقابل تكراري بود تا اولين تجربه هايم را از حضور در اجتماع خارج از دانشگاه كسب كنم و چه زلال و بي ريا بودند اعضاي هستيا، از معدود اجتماعاتي كه در آن احساس يكرنگي مي كردي، همه كساني كه مي آمدند - از مرد و زن - هر كدام دردي داشتند و سوزي. اغلب شان زخم خورده بي عدالتي بودن و به دنبال تغييري عادلانه. جمعي كه پس از سلسله جلسات هم انديشي و گرد آمدن در كنار ساير نحله هاي فكري – بيشتر منظورم ليبرال فمينيست هاست – و در نهايت تشكيل "كمپين يك ميليون امضاء" هرگز به آن صفا و صميميت نديدم. و در آن جمع صميمي و بي ريا بيش از هركس ديگري جلوه بود كه مي درخشيد و البته بيتا و كاوه هم...
هنوز باور اينكه جلوه در بند است برايم مشكل است، باور كنيد كه جاي جلوه در زندان نيست. هرچند كه قطعاً هم او و هم همسرش – كاوه – به خوبي مي دانند راهي كه در پيش گرفته اند هزينه هاي بسي گزاف دارد و احياناً براي پرداختش هم آماده بودند اما نه هزينه كار سياسي براي فعاليت اجتماعي؟!!
جلوه حتي در زندان هم بيكار ننشسته است، او با پيشنهاد تأسيس صندوق حمايت از زنان زنداني و برپايي ي نمايشگاهي از نقاشي هاي او توسط دوستانش در بيرون از زندان دگر بار ثابت كرد كه عشق و ايمان به هدف محصور شدني نيست. و چه زيبا جلوه از اين تهديد - حبس در بند مجرمان مالي - فرصتي ساخت براي عشق ورزي به هم جنس هاي در بند مانده اش.
شنيدم كه مادر جلوه براي آزادي دخترش از زندان آش رشته نذر كرده است. من هم براي اداي دين به اين دوست در بند تصميم گرفتم گزارش اين مراسم را عيناً از سایت تغییر برای برابری منعكس كنم. به اميد آزادي او و تمام فعالين اجتماعي در سراسر دنيا.

گزارش جالبي است بخوانيد:
هنوز آن روزها را به ياد دارم روزهایی که محال است فراموش شوند، روزهاي شور و هيجان، روزهای درد و غصه و .... يادم مي آيد كه هنوز دانشجوي ليسانس بودم، با شوري آن چنان، انتخابات مجلس نزديك بود و فضاي سياست – چون هميشه - مه آلود می نمود. جمعي از دانشجويان فعال در حوزه هاي سياسي و اجتماعي براي اخذ آخرين تصميم در خصوص چگونگي ورود يا عدم ورود به حوزه رقابت هاي انتخاباتي، حمايت از شخص يا جرياني خاص و يا سكوت در قبال همه جریانها و تبعات بعدي هر كدام از اين كنش ها قرار بود دور هم جمع شوند و من هم باشم در جمع شان. و آن روز:
|
|