|
تيره گان
|
||
|
در حاشیه واژه ، صدا و متن |
براي هر ستاره اي كه ناگهان
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال آن كه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است
دست مزن ! چشم ببستم دو دست
راه مرو! چشم دو پايم شكست
حرف نزن! قطع نمودم سخن
نطق مكن! چشم ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن
خواهش نافهمي انسان مكن
لال شوم٬ كور شوم٬ كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم!
صمد بهرنگی

خواننده ي عزيز،
قصه ي « خواب و بيداري» را به خاطر اين ننوشته ام كه براي تو سرمشقي باشد. قصدم اين است كه بچه هاي هموطن خود را بهتر بشناسي و فكر كني كه چاره ي درد آنها چيست؟
اگر بخواهم همه ي آنچه را كه در تهران بر سرم آمد بنويسم چند كتاب مي شود و شايد هم همه را خسته كند. از اين رو فقط بيست و چهار ساعت آخر را شرح مي دهم كه فكر مي كنم خسته كننده هم نباشد. البته ناچارم اين را هم بگويم كه چطور شد من و پدرم به تهران آمديم:
چند ماهي بود كه پدرم بيكار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهايم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمديم به تهران. چند نفر از آشنايان و همشهري ها قبلا به تهرانآمده بودند و توانسته بودند كار پيدا كنند. ما هم به هواي آنها آمديم. مثلا يكي از آشنايان دكه ي يخفروشي داشت. يكي ديگر رخت و لباس كهنه خريد و فروش مي كرد. يكي ديگر پرتقال فروش بود. پدر من هم يك چرخ دستي گير آورد و دستفروش شد. پياز و سيب زميني و خيار و اين جور چيزها دوره مي گرداند. يك لقمه نان خودمان مي خورديم و يك لقمه هم مي فرستاديم پيش مادرم. من هم گاهي همراه پدرم دوره مي گشتم و گاهي تنها توي خيابان ها پرسه مي زدم و فقط شب ها پيش پدرم بر مي گشتم. گاهي هم آدامس بسته يك قران يا فال حافظ و اين ها مي فروختم.
حالا بياييم بر سر اصل مطلب:
نوشتن در باره "صمد بهرنگي" به همان اندازه دشوار است كه انتخاب يكي از قصه هايش براي درج در اين صفحه مجازي!
وقتي وارد زندگي نامه صمد مي شوي و يا هنگامي كه از طريق آثارش به او نزديك مي شوي و يا زمانيكه پاي صحبت ديگران در مورد او مي نشيني، همواره به عنصر مهمي در وجودش پي مي بري، عنصري كه هر چقدر هم كه ساختار شكن باشي و هر چند هنجارگريز چاره اي جز اعتراف به آن نداري – بايد بپذيري كه آنچه صمد را در آستانه سي سالگي "صمد" كرد چيزي نبود جز به تعبير شاملو تعهد هيولايي(!) او، تعهدي از سر درد، تعهد روشنفكري نخبه به پائين ترين قشر جامعه اي كه او را پرورش داده و انساني ساخته است دردمند.
در اين فرصت به جاي نوشتن هر چيز ديگري فقط به نقل قول ها و خاطرات ديگران در مورد صمد اكتفا مي كنم و از آنجا كه پرداختن به مسائل اجتماعي از آنجمله فقر، گرسنگي، اعتياد، و ديگر آسيب هاي "سياه" و "سپيد" اجتماعي از اهداف بلند مدت اين وبلاگ است، قصه بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري را مناسب ديدم تا هم قدري چشمهايمان را باز كند و هم پيش زمينه اي باشد براي بحث هاي تئوريك آينده.
احمد شاملو:
... آنچه مرگ صمد را تلختر ميكند از دست رفتن موجودﻯ يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء ميكند.
- شهرﻯ است كه ويران ميشود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج ميشود، نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه درهم ميشكند، نه فرو مردن شمعي، و سنگرﻯ است كه تسليم ميشود، نه از پا افتادن مبارزﻯ!
صمد چهرهء حيرت انگيز تعهد بود. – تعهدﻯ كه به حق ميبايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود.
دكتر غلام حسين ساعدي:
صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نميشود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بيشباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار او زندگيش بود.
بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچهها به او ميرسيد و او براﻯ همه جواب مينوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامههايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.
محمود دولت آبادي:
با اينهمه آيا صمد مرده است؟ من چنين نميپندارم، زيرا ميدانم كه مردم ما، پاره هاي شريف صمد و امثال او را در قلب خود و در رفتار و كردار خود زنده نگاه خواهند داشت.
***
کلام آخر:
«مرگ خيلي آسان ميتواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا ميتوانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم ، البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم - كه ميشوم - مهم نيست . مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»
صمد بهرنگي - بنا به روایتی - در ۱۷ شهريور ماه ۱٣۴۷ در حالي كه تنها ۲۹ سال از عمرش ميگذشت به طور مرموزي در رودخانهء ارس غرق شد.

براي ِ سياووش کوچک
نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه
به خاطر ِ سايهي ِ بام ِ کوچکاش
به خاطر ِ ترانهئي
کوچکتر از دستهاي ِ تو
نه به خاطر ِ جنگلها نه به خاطر ِ دريا
به خاطر ِ يک برگ
به خاطر ِ يک قطره
روشنتر از چشمهاي ِ تو
نه به خاطر ِ ديوارها ــ به خاطر ِ يک چپر
نه به خاطر ِ همه انسانها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمناش شايد
نه به خاطر ِ دنيا ــ به خاطر ِ خانهي ِ تو
به خاطر ِ يقين ِ کوچکات
که انسان دنيائيست
به خاطر ِ آرزوي ِ يک لحظهي ِ من که پيش ِ تو باشم
به خاطر ِ دستهاي ِ کوچکات در دستهاي ِ بزرگ ِ من
و لبهاي ِ بزرگ ِ من
بر گونههاي ِ بيگناه ِ تو
به خاطر ِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله ميکني
به خاطر ِ شبنمی بر برگ، هنگامي که تو خفتهاي
به خاطر ِ يک لبخند
هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني
به خاطر ِ يک سرود
به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شبها تاريکترين ِ شبها
به خاطر ِ عروسکهاي ِ تو، نه به خاطر ِ انسانهاي ِ بزرگ
به خاطر ِ سنگفرشي که مرا به تو ميرساند، نه به خاطر ِ شاهراههاي ِ
دوردست
به خاطر ِ ناودان، هنگامي که ميبارد
به خاطر ِ کندوها و زنبورهاي ِ کوچک
به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام
به خاطر ِ تو
به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک برخاکافتادند
به ياد آر
عموهايات را ميگويم
از مرتضا سخن ميگويم.
۱۳۳۴
"این یادداشت را برای آغاز کار در وبلاگ قدیمی نوشتم و کماکان بر همان سرم. این هم آدرسش"
http://tirehgan.persianblog.ir
مدتی بود که به فکر ساخت وبلاگی بودم تا هم ارتباطات گسسته را دوباره پیوندی باشد و هم پیوندهای موجود راهی برای تعامل فکری باشند با دوستان جدید و قدیم. به هر حال تعطیلات تابستان فرصتی شد تا به فراغتی برسم و به این مهم بپردازم و اسمی برای آن گذاشتم دارای ایهام و روزی مبارک را برای افتتاح اش انتخاب کردم.
واما چرا تیرگان:
تيرگان يا آب ريزان، از روزهاي مهم در تقويم ايرانيان بوده است. مناسبت اين جشن، دو رخداد بزرگ بوده كه گفته اند در تير روز(روز سيزدهم از تيرماه) پيش آمده است: يكي پيروزي تشتريشت(ايزد باران) بر اپوش(اهريمن خشكسالي) و ديگري تيرانداختن آرش، پهلوان ايراني كه تثبيت مرز ايران با توران را در پي داشت.آيين آب ريزگان يا پاشيدن آب بر يكديگر، از سنت هاي اين جشن بوده است.
ملامظفر گنابادي- منجم دربار شاه عباس- در كتاب شرح بيست باب مي نويسد: آب ريزان، سيزدهم تيرماه بود و وجه تسميه آن، اين بود كه گويند در زمان ملوك عجم چند سال باران نيامد. در اين روز حكماً به جماعت دعا كردند. در وقت، باري سبحانه تعالي، باران فرستاد و بدان سبب، مردم نشاط و شادي كرده، آب بر يكديگر ريختند. اما ... اين روز را فرسيان[فارسيان] تيرگان نيز خوانند و گويند در اين روز منوچهر با افراسياب صلح كرد، به شرط آنكه افراسياب يك تيرپرتاب از ملك خويش به وي دهد. حكماً تيري مجوف را از ادويه پر كردند و در وقت طلوع آفتاب، ارس[آرش]آن را از جبال تبرستان بر كمان نهاده، به طرف مشرق انداخت و حرارت آفتاب، آن را جذب كرده، به سر حد تخارستان رسانيد . احسان يارشاطر، به نقل از متن اوستايي تشتريشت و آثارالباقيه ابوريحان بيروني مي نويسد: ميان ايران و توران سال ها جنگ و ستيز بود. در نبردي كه ميان افراسياب توراني و منوچهر- شاهنشاه ايران- در گرفت، سپاه ايران در مازندران به تنگنا افتاد. عاقبت دو طرف به آشتي رضا دادند و براي آنكه مرز دو كشور روشن شود و ستيزه از ميان برخيزد، پذيرفتند تا از مازندران تيري به جانب خاور پرتاب كنند؛ هر جا تير فرود آمد، همان جا مرز دو كشور باشد .
اسفندارمذ- فرشته زمين- به آرش گفت تا كمان بردارد... آن گاه آرش بر قله كوه دماوند برآمد و به نيروي خداداد، تير را با تمام توش و توان از شست رها كرد و خود، بي جان بر زمين افتاد. هرمزد- خداي بزرگ- به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد. تير از بامداد تا نيم روز در آسمان مي رفت و نيم روز در كنار رود جيحون بر ريشه درخت گردويي كه بزرگ تر از آن در عالم نبود، نشست. آنجا را مرز ايران و توران قرار دادند و هر سال به ياد آن روز جشن گرفتند و جشن تيرگان از اينجا پديد آمد.
و چرا تیره گان:
این نام بیش از هر چیز یادآور انسان قرن بیست است٬ قرنی که در آن پا به اقلیم وجود گذاشتیم و وارد هزاره ای جدید شدیم در حالیکه هنوز تیره گی سده قبل را با خود حمل می کنیم٬ قرنی که گذشت به قول آیزیا برلین تاریکترین قرن زندگی بشر بوده است٬ دو جنگ بزرگ - و البته در طول آن قرن حتی یک روز بدون جنگ در کره خاکی به شب نرسیده است - اردوگاههای کار اجباری٬ گرسنگی٬ زندان٬ اعدام٬ ترور و ... همه یادآورد قرنی است که گذشت. قرنی که ((مردان سفید پوست کشورهای شمال)) هنوز سعی در حفظ٬ باز تعریف و تثبیت دستاوردهایشان دارند و چنین شد که نام تیره گان بر آن گذاشتم. در این باره بسیار خواهم گفت و نوشت و برای حسن آغاز این بحث توجه تان را به عکسی جلب می کنم که خود از هر نوشته ای گویا تر است.
توضیحی کوتاه در مورد عکاس و عکس:
کوین کارتر، سفیدپوست متولد1961اهل آفریقای جنوبی عضویک گروه صمیمی و جسورچهارنفره فتوژورنالیست بود که به"انجمن بنگ بنگ" شهرت داشتند. عکاس هایی که درهنگامه آپارتاید با به خطرانداختن جان وحاصل کارخود یعنی عکس هایشان همه روزه ازحصارامنیتی نژادپرستان مسلح آپارتاید میگذشتند تابه دل خون وآتش درگیریهای سیاهپوستان بروند وبه هرقیمتی که شده درصحنه عکس بگیرند.
اواولین فتوژورنالیستی بود که از مراسم "اعدام گردن بند" عکس گرفت. خشونت وحشیانه ای که سفید پوستان نژادپرست یک حلقه لاستیک پرازبنزین را برگردن یک محکوم به آتش می کشیدند. عکس های این گروه درمحکومیت فراگیرجهانی وشکست بعدی آپارتاید نقش بسیارموثری داشت.
اما جانگدازترین عکس کوین ازآفریقای جنوبی نبود بلکه ازسودان قحطی زده بود. درصحرای خشك جنوب سودان بود که آن هولناک ترین کابوس زندگیش رادید ودردوربینش ثبت کرد تا برای همیشه شلاقی بروجدان انسان ها باشد: دختربچه ای گرسنه ودردم مرگ وفروریختن وچند گام آنسوترکرکسی درانتظار.
آن عکس وپیامدهای آن، عکاس حساس را به آستانه جنون رساند. گرچه اندکی بعد او شاهد پیروزی نلسون ماندلا درسرزمینش بود و گرچه همان عکس هولناک او برنده جایزه بین المللی ومعتبر پولیتزر شد. اما کوین کارتر فتوژورنالیست تاب اندوه کوین کارتر انسان که چشم هایش آن نمایش هولناک رادیده بود نیاورد ودر27 جولاي 1994 به زندگی خویش پایان داد.

|
|