تبليغاتX
با چشم ها .....
در حاشیه واژه ، صدا و متن
صبح بود، صبح اول وقت، و من باز خواب مونده بودم!

تقريباً همزمان با بازشدن چشمهام ترانه ي نه چندان مشهوري به ذهنم رسيد و نا خودآگاه شروع به تكرار همان اندكي كه به ياد داشتم، كردم

"پشت اين چراغ قرمز ، دخترك گل مي فروشه و .... "

تمام روزم را با اين موضوع و بحث پيرامونش به شب رساندم و شب خواستم از دريوزگان برايتان بنويسم

از گدايي و حقوق گداها!!

از اينكه كمك به گداهاي خياباني بهتر است يا كمك به نهادهاي متولي و صندوقهاي سطح شهر (به قول نيري رئيس كميته امداد "گدا آهني"!!! )

اما از آن شب تا امروز دسترسي به كامپيوتر و اينترنت نداشتم پس این شد که . . . . .

* * *

خیلی دلم میخواست می توانستم این مطلب را تمام کنم اما انگار

قصه ی این نیز بایست ناتمام بماند همچون بسیاری حرفهای ناتمام،

همچون دستنوشته هاي ناتمام، درد دل هاي ناتمام، و همچون

عمر ناتمام ما بر این " جهاز شكسته سكان"

تا دوباره

                    شايد

 

من از نهایت شب حرف می زنم

از نهایت تاریکی

اگر به خانه من آمدی ای مهربان برایم چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به انتهای کوچه خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

  سلام رفقا


این مقاله شاید طولانی و خسته کننده به نظر بیاد اما تمام سعیم را کرده ام که با زبانی ساده در باره مکتب فرانکفورت بنویسم.
پیشنهاد می کنم علاقه مندان به مباحث اندیشه این مقاله را بخوانند و اگر نکته یا نقدی دارند به اطلاع من برسانند.در ضمن دوستانی که در فهم برخی مفاهیم مشکل دارند می توانند کامنت بگذارند یا ایمیل بزنند.حتما پاسخ خواهم داد.

این مقاله را به والتر بنیامین، آدرنو،مارکوزه ، دکتر رضایی،سینا و تمام رفقایی که درد جامعه دارند تقدیم می کنم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط محسن  | 






آن ماه نيست

دريچه ي تجربه است

تا يقين كني

كه در فراسوي اين جهاز شكسته سكان نيز


آنچه مي شنوي ساز كج كوك سكوت است

تا يقين كني!



به قسمت ادامه ي مطلب برويد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط امیر  | 


« اين مجموعه نوشتار برداشت هاي ذهني، پيش فرض ها و احياناً تحليل ها ي

خودم است كه بيش از هر چيز براي شنيدن نقد شما منتشر كرده ام.


دلم مي خواهد در قسمت پاياني اين سلسله، آن چنان با نقدهاي تان ويران شده باشم

كه بتوانم از نو آنچه دلم مي خواهد بر ويرانه اش بنا كنم.

 مسلماً بزرگترين كاركرد نقد و انتقاد همين ويران كردن و از ريشه زدن بركندن اش است »


 
پس به اميد نقد مخرب تان

* پا نوشت اوليه:

براي ورود به بحث داستان خيال گونه اي را نوشته بودم كه ديالوگي بود بين من و دو نفر ديگر،

 كه در آخرين لحظات ترجيح دادم سانسورش كنم!! امّا چرا؟ بماند!

براي مشاهده اين دستنوشته روي لينك ادامه مطلب كليك كنيد.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

 کدامین راه؟

چپ یا راست؟ نه!قصدم از این واژها یل اصطلاحات تعبیر سیاسی آنها نیست.می خواهم دو موضع متفاوت و متضاد را در مقابل هم بنشانم تا شما قضاوت کنید.در این مقاله هیچ یک از انواع صورتهای چپ یا راست مد نظر نیست.فقط قصد دارم جهان بینی این دو دیدگاه یا به قولی دو گفتمان را در برابر هم قرار دهم.ا

این نوشته به قول "رولان بارت" یک اثر نیست(از اثر به متن/پ.یزدانجو) بلکه یک متن است.آزاد است.دال است نه مدلول به چیزی ارجاع داده نمی شود.مولف (من) در آن مرده ام.مولفی نداریم.

بخوانید و سرخوش شوید.نه از حیث بحث تخصصی آن بل از جنبه رهایی که شما در تعبیر از آن دارید......

 

هستی شناسی چپ و راست: ادامه دارد.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

پیش از این درباره چرخش زبانی مطالبی ارائه شد.این مطلب در ادامه همان مطلب گذشته و مکمل آن می باشد.اهمیت این نوشته در این است که تقریبا تمامی نظریه های جدید در حوزه علوم انسانی از فلسفه و ادبیات گرفته تا جامعه شناسی و سیاست ذیل این مبحث قرار می گیرند.

حتما تا کنون نام بسیاری از نظریه پردازانی را شنیده اید که ذیل عنوان پست مدن و پسا ساختارگرا و ساختار گرا قرار دارند.ازآن جمله اند فوکو،دریدا،لیوتار،بودریار، آلتوسر،رولان بارت و...ونیز احتمالا به نوشته هایی برخورده اید که ادعای "مرگ امر اجتماعی"،"مرگ مولف" ،"هژمونی گفتمان" و...را داشته اند.به نوعی تمایی این مباحث و نوشته ها با بحث اجمالی پیش رو در ارتباط است.

تاکید این نوشته بر چهره اصلی چرخش زبانی (به معنای تاکید به زبان در فهم دنیای بیرون) یعنی فردینان دو سوسوریک از زبان شناس معروف اخیر می باشد.شخصیتی که شاید پس از لودوویک ویتکنشتاین بزرگترین انقلاب را در مفهوم زبان بر جای گذاشت.بطوری که به سرعت تمامی رشته های علوم انسانی را تحت تاثیر خویش قرار داد.

ر.محسن

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط محسن  | 


داشتم در اين دنياي جادويي پرسه مي زدم كه گزارشي بدستم رسيد از كساني كه نام شان اراذل بود و اوباش و طرحي براي امنيت از شرّ ايشان. (در اين جهنم مي توانيد ببينيد گزارش را و اينجا و اينجا هم.)

اين اول بار نبود كه "خشونت دولتي" در چنين حالت رقت باري رخ مي نمود، اگر به تاريخ نخواهم برگردم در يك سال گذشته بارها اين چنين عكس و گزارش هايي ديده و خوانده بودم - تا جاييكه دغدغه حقوق انساني ي "خشونت ديدگان دولتي" هم بر ساير مشغله هاي فكري ام اضافه شد – اينبار امّا گزارش ملموس تر بود و از طرف گزارشگران جوان حقوق بشر منتشر شده بود.



بر روي ادامه ي مطلب كليك كنيد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

پیربوردیو

 

پیربوردیو کیست؟و چه می گوید؟(1)برخی او را یک مردم شناس می دانند(کما اینکه در شب بوردیو که در پارک ساعی برگزار شد او را مردم شناس نامیدند) ،برخی جامعه شناس و برخی ناقد هنری،اما واقعا چه فرقی دارد؟به نظر می رسد ما در پارادایم جدید علوم انسانی قرار داریم که دیگر نمی توان روانشناسی را از جامعه شناسی و جامعه شناسی را از فلسفه و...جدا کرد.مثال بارز آن فوکوست.واقعا فوکو متعلق به چه رشته ایست؟

شاید کتاب "الجزایری ها" ی بوردیو باعث شده است که برخی او را مردم شناس بدانند،و کتاب "کارو کارگر در الجزایر" (و برخی تحقیقات تجربی او در مورد تلوزیون و موزه) باعث شده او را در زمره جامعه شناسان قرار دهند،و شاید کتاب "اصول هنر" این برداشت را تقویت کرده است که او یک هنرپژوه است.اما در واقع برای خود بوردیو این تقسیم بندیها بی معناست.برای اینکه با این نظرگاه بوردیو بیشتر آشنا شویم بخشی از نامه ای را که بوردیو در پاسخ به رامین جهانبگلو نگاشته را در اینجا آورده ام، "از من می پرسید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

امروز {در حقيقت ديروز!} دومين روز ماه خرداد بود، روزيكه هرگز گمان نمي كردم من و نسل من چنين بي تفاوت از كنارش بگذريم. بايد اعتراف كنم كه اگر امروز تولد دوست عزيز خنده رو ام نبود از كنار اين پنج شنبه و جمعه هم مانند هر هفته مي گذشتم بي آنكه تاريخ ماه و روزش را بدانم!!



 


پس از اينكه فهميدم دوم خرداد امروز است خيلي به دوم خرداد 76 فكر كردم، به حال و هواي آن روزهايم و به آنچه در سر داشتم....

 

هنوز يادم هست كه آن روزها چه حالي داشتيم! حس ترس توأم با ميل رهايي.

 

آن روزها من دانش آموز سال سوم دبيرستان بودم و يكي دوسالي بود با كتاب و مطالعه مأنوس شده بودم و لذت مي بردم از فهم علوم انساني و شرايط خاص تاريخي ي ايران، نشريه هاي آن روزها هم مثل امروز متشكل بود از مجلات زرد به اضافه ي انتشارات وابسته به دولت (وابستگي ي مستقيم يا غير مستقيم! به دولت آشكار يا به دولت سايه!!) و در كنار آنها نيز چند نشريه اي كه به نوعي منتقد بودند و عموماً طبقات تحصيل كرده و متجدد مشتري ي اين نوع نشريات بودند.

 

در شهرستان محل زندگي ي من به سبب كوچكي و محروميتِ خاصّ شهرهاي مرزي اغلب اين نشريات يا نمي رسيد به آنجا و يا با تأخير زياد طوري كه بيش از نيمي از خبرهاشان بيات شده بود، به آنجا مي رسيد!

 

تا اينكه روزي با خبر شديم يكي از فروشندگان لوازم التحرير قرار است نمايندگي ي هفته نامه ي "ت" را دريافت كند، تا هم به موقع (نسبتاً البته!!) توزيع شود و هم حتماً هر هفته شماره ي جديدش برسد، و آن هفته نامه اي بود با مطالب علمي-انتقادي نسبت به حوزه ي سياسي-اجتماعي ي ايران و من با اين هفته نامه از  طريق يكي از معلم هايي كه اغلب در كلاس اش بحث سياسي مي كردم آشنا شدم و پس مدتي شيفته مطالب و قلم بي پرواي سردبير و هيئت تحريريه اش شدم، نويسندگاني كه بارها در خيابان كتك خورده بودند و بارها تهديد به مرگ شده بودند!!

 

اما اين تاريخچه را براي چه گفتم؟!

 

براي اينكه به اينجا برسم كه در آن روزهاي سرد سكوت و خفقان از چنين روزنه ي بود كه شنيديم : «اندكي صبر سحر نزديك است!» و هم از او بود شنيديم مردي با مژده ي بهار مي خواهد بيايد، البته اگر بگذارند! پس چنين شد كه براي اولين بار شايد احساس كردم نسبت به جامعه و آزادي اش مسئولم؛ احساس كردم اگر اين گوهر ناياب را ديگران نشناسند و همچنان سالهاي سياه سازندگي ادامه پيدا كند، مسئوليتش به عهده ي ماهايي است كه نقشه ي گنج و راه دستيابي به آن را از جامعه دريغ كرده ايم

 

پس با چنين احساسي پا به راهي گذاشتيم كه آخرش روشنايي مي ديديم، مسيري نه چنان هموار با گردنه هاي نفس گير و شب هاي بي پايان! راهي كه ابليس ها طلسم اش كرده اند و راهزنان امنيتش را نگهباني مي كندد!

 

 آن روزها، با همان شناخت اندك، براي رويارويي با هر خطري آماده بوديم؛ به هم قول داده بوديم بر سر آرمان مان معامله نكنيم و در اين راه خسته نشويم چرا كه اين شب بسي زودتر از آنچه قابل تصور باشد به روز خواهد پيوست....

 

آن روزها خيلي زود نام خاتمي بر زبان ها جاري شد، انگار ديگران نيز خود را مسئول ديده بودند؛ ديگران هم با فكري مشابه به صحنه آمده بودند.

 

ستاد خاتمي خيلي زود رونق گرفت و پر رفت و آمد شد، خوب يادم هست كه در آن شهر كوچك فقط آنانكه سري در آخور و دستي بر منابع ملي داشتند (!) غايب بودند، هرچند كه آنان نيز وابستگي شان به قدرت حاكم محرز بود و آمدنشان به آنجا مي توانست باعث تعجب شود!

 

همه آمدند آن روزها و چه خالصانه آمدند، ديگر كسي از ديدن ماشين سفيد فلان ارگان خبرچين و قيافه ي اخم آلود "ج"، راپورتچي و شكنجه گر آن ارگان، ترسي به دل راه نمي داد، كسي از گرفتاري هاي بعدش نمي ترسيد، همه با هم مهربان بودند و به هم مطمئن.

 

تجلي ي "سرمايه ي اجتماعي" را تا آن روزها هرگز نديده بودم و همين بود كه ما جوانترها را دلگرم مي كرد به ادامه ي راه. آن روزها بزرگترها انگار يادِشان نبود تجربه ي تلخ سياست ورزي در دهه ي اول پس از انقلاب را!


 

تمام آن شب ها و روزها گذشت و روز موعود رسيد، روزيكه تمام اش در استرس گذشت، روزي پر از ابهام، پر از دلهره، روز كم طاقتي يا شايد تمام شدن طاقت مان، در تمام آن روز اين طنز گل آقا در ذهن مان بود كه در ترويج كاربرد صحيح زبان فارسي نوشته بود:

 

«بنويسيم خاتمي

 

و بخوانيم ناطق»

 

اما اينبار در بر آن پاشنه چرخيد كه ما مي خواستيم و «خاتمي آمد».

 

آن خرداد گذشت و خردادهاي بعدي هم پس از آن تا امروز كه بيش از يك دهه است كه مي گذرد، دهه اي بس متفاوت از آنچه در ذهنِ جوانِ آنروزِ ما بود، چنانكه در ذهن بزرگترها هم چنين معجوني هرگز نمي شد يافت!

 

در اين فرصت اندك نمي خواهم به اين بپردازم كه خاتمي با آنهمه شور و شعور گرد آمده بر سر كوي اش چه معامله اي كرد، به اين هم نمي خواهم بپردازم كه آن همه سرمايه در كجا هزينه شد و چه عايدي داشت براي توده ي مردم؟!

 

تنها خواستم يادآوردي از آن روز بنويسم و از عامل محرك آن روزها - كه هنوز بنظر اصالتش را حفظ كرده است – سخني به ميان بياورم.

 

اين را نوشتم تا بگويم حساب "دوم خرداد" از "دوم خردادي ها" ( در رأس شان خاتمي ) جدا است، آن حس، آن خواسته و آن تلاش اصالتش از آنجا است كه نگاه به انسان و آزادي اش دارد، آن روزها بخاطر به قدرت رسيدن خاتمي و اطرافيانش بوجود نيامد بلكه مي خواستيم حرف خاتمي به كرسي بنشيند، ما تشنه ي تحول بوديم و خاتمه مشكي به ما نشان داد كه از دور پر آب مي نمود! ما بخاطر آب بود كه به پيشواز خاتمي رفتيم اگر نه مانند خاتمي روحاني سيد خنده رو بسيار است!! ما براي تقديس آب رفتيم و بخاطر او بود اينهمه هزينه پرداختيم اما افسوس كه در مشك هوا يافتيم!

 

با اين اوصاف گمان مي كنم سكوت در اين روز نشان از فراموشي ي آن عهد و آن خواسته داشته باشد در حاليكه هنوز همه ما بر آن عهد هستيم و هنوز تشنه ي آن آب، پس آيا بهتر نيست اين روز را به تجليل از آب بگذرانيم تا مبادا با سكوت ما آن خواسته و آن عهد فراموش شود!؟!

 

به اميد آن روز كه اين خواسته ي تاريخي ما لباس واقعيت بپوشد و سيراب مان كند!

 

به اميد دوري از عطش و سيرابي ي جاودان!

 

 

 

به جاي پا نوشت:

تذكارِ يك:

 

جالب است! ما خاتمي را به ديگران مي شناسانديم در حاليكه خود هيچ شناختي از او نداشتيم!

 

تذكار دو:

 

عموماً نوشتنم با تايپ همزمان است و اغلب هم در صفحه ي ارسال مطلب جديد بلاگفا مطلبم را تايپ مي كنم و بلافاصله آن را در وبلاگ درج مي كنم بي آنكه بازخواني و غلط گيري كرده باشم!

 

تذكار سوم:

 

براي تشكر از حضورتان و عذر خواهي از غلط هاي املايي و انشايي متن بود كه "تذكار دوم" نگارش شد!!!

 

تذكار چهار:

 

عكس هاي استفاده شده تزئيني مي باشد!

 

و آخرينش اينكه:

 

واقعاً ممكن است روزي سيراب شويم و سيراب بمانيم؟!


+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

يكي از وقايع مهم دهه 60 ميلادي جنبشهاي دانشجويي چپ بود كه به سرعت نيز فراگير شد.اينكه زمينه اجتماعي اين جنبش چه بود ؟به بحثي ديگر نياز دارد.اما پيش از آنكه به موضوع اصلي اين نوشته پردتخته شود لازم مي بينم توضيحي اجمالي در مورد فضاي حاكم آن جنبش بدهم.همانطور كه اشاره شد اين جنبش رنگ و بويي سوسياليستي داشت .بطور مثال يكي از شعارهاي معروف آن دوره جمله معروف روزا لوكزامبورگ "سوسياليسم يا بربريت" بود.يا يكي از حاميان اصلي اين حركت هربرت ماركوزه از اعضاي برجسته مكتب فرانكفورت بود.حتي ژان پل سارتر و ميشل فوكو نيز در اين حركت انقلابي حضور داشتند.سارتر خود يك ماركسيست اگزيستانسياليست بود ولي با ماركوزه اختلافاتي داشت با اين وجود ماركوزه از حضور سارتر در اين جنبش تمجيد نمود.بگذريم.....

يكي از ابعاد ويژه اين جنبش نقش هنر و هنرمندان در حمايت و توسعه اين حركت انقلابي بود.آنچه كه ما در ايران موسيقي راك، مدل رپ، و كلا فرهنگ غربي مي ناميم همگي ابزاري بودند براي نقد جامعه.نقد جامعه اي كه دانشجويان،جوانان، و هنرمندان ان معتقد بودند به انسان توجهي نمي شود و مناسبات سرمايه داري،و مصرف گرايي در جامعه حاكم شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

یورگن هابرماس

بنظر می رسد مهاجرت تاثیر شگرفی بر اندیشمندان بر جای می گذارد.چنانکه به طور مثال بر توکویل در مهاجرت به آمریکا گذاشت.از نمونه های بارز دیگر عمده اعضای مکتب فرانکفورت می باشند که اتفاقا ایشان نیز به آمریکا مهاجرت کردند و تاثیر این مهاجرت را در آثار ایشان می توان به وضوح دید(استوارت هیوز-هجرت اندیشه اجتماعی-فولادوند).

در این میان البته افرادی یافت میشوند که هرگز به مهاجرت تن درندادند و رنج ماندن را تا پای جان تحمل نمودند.ناخوداگاه اولین اندیشمندی که نامش به ذهنم متوتر میشود "والتر بنیامین" است. اما نقطه مقابل ایشان نیز متفکرانی یافت می شوند که نه تنها هجرت نمودند و از محل اقامت خویش تاثیر پذیرفتند بلکه به نوعی در جامعه جدید غرق گردیند.نمونه ای ک از این دسته به ذهن می رسد "هابر ماس" می باشد.با اینکه اصولا افکار هابرماس ریشه در مکتبی اروپایی یعنی فرانکفورت دارد(کما اینکه مدتی تحت نظر آدرنو مشغول مطالعه بود) ولی تاثیر فضای آمریکایی در نوشته هایش مشهود است.لا اقل وقتی با دیگر اعضای مکتب فرانکفورت که مقایسه می شود.

ر.محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط محسن  | 


بعد از انتشار "نامه اي براي خودم" واكنش هاي بسيار جذاب و دوست

داشتني اي ديدم از دوستان، كه بعضي هاش حقيقتاً اشك در آر بود

و مملو از صداقت و صافي و كاملاً بي ريا.

جالب اينكه تمام شان هم دوستاي مجازي اي بودن كه فقط ارتباط

قلمي و نوشتاري با هم داشتيم.

البته من هميشه چنين حس آشنايي اي نسبت به بسياري از بچه ها

داشتم و دارم اما آنچه برام جالب بود و شوق انگيز ، ديدن چنين حس

متقابلي بود از سوي دوستان!

در ميان اين واكنشهاي گوناگون از طريق پيام خصوصي و اي ميل و

اس ام اس و تلفن و .... روزي ايميلي دريافت كردم از طرف خاله ام.

تازه آنوقت بود كه متوجه شدم ايشان و همسرشان مدام پيگير

مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ هستند.

و از آنجا كه اين خاله ام فراتر از خاله بودن "مونس كودكي ها" و

"بي خوابي هاي بچگي" ام بود و قصه گوي شب هاي فرار از

خواب (از همان موقع از خواب شب بدم مي اومد!!) از اينكه نوشته ام

باعث ناراحتي شان شده بود خيلي ناراحت شدم

پس همون شب در جواب خاله ام اين متن را نوشتم.

اما چون تازه براي اول ماه مه وبلاگ آپ شده بود انتشارش را به

اين زمان موكول كردم تا هيچ كدام تحت تأثير هم قرار نگيرند!!

در ضمن چند تا عكس ديگه هم از دوران خوش كودكي ام در نظر

گرفتم كه در لابلاي متن گذاشته ام

و همچنين چند عكس بكر از راهپيماي ي اول ماه مه ايرانيان

مقيم استكهلم.

بخوانيد و ببينيد!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

بر خیزید دوزخیان زمین

 برخیزید زنجیریان گرسنگی

 /....../

(برخیزید) بساط گذشته را بروبیم ...

اینها قطعاتی بود از سرود انتر ناسیونال سروده "روژن پواتیه".این قطعات در حالی سروده می شد که آرمان شهر شاعر در جلوی چشمانش در حال ویرانی بود.و مردمی که مدتی پیش سرود پیروزی و برابری می خواندند اکنون شیون و ناله سر می دادند.آری این سروده به بمباران پاریس(کمون پاریس) بر می گردد. ماجرا از این قرار بود که مردم پاریس علیه ظلم حاکم وقت به پا خواستند و نظامی را تشکیل دادند که مبتنی بر برابری و آزادی بود.این نظام نوین کمون پاریس نام گرفت.در این کمونها (که به شوراهای متکثری در سرار جامعه ودر تمام اقشار می مانست.) تصویب شد حکم اعدام(که انروزها با گیوتین صورت میگرفت) لغو شود. و حقوق یک سیاستمدار یعنی یکی از اعضای کمون نباید بیش از حقوق یک کارگر باشد.به عبارتی کار سیاسی نباید شغل ویژه ای و منبعی برای درامد محسوب گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

براي " م " عزيزم كه خواست بنويسم! و هم خواسته ي او بود كه با همه خستگي امشب قلم به من سپرد...



دوباره امشب مي خواهم بنويسم اما نه آنطور كه هميشه مي نوشتم هميشه مي دانستم كه چه مي خواهم بنويسم، مي دانستم كه از كجا شروع كنم و در نهايت به كجا ختم اش كنم. البته هميشه در اين ميان بسيار از اين شاخه به آن شاخه مي پريدم و موضوعات مختلفي را هم پيش مي كشيدم كه در مورد بسياري شان هرگز پيش از آن لحظه نينديشيده بودم، در لحظه ي نوشتن - يا بهتر است بگويم با نوشتن - به افكارم جهت مي دادم، با نوشتن به داده هاي پراكنده ي ذهن ام سامان مي دادم و در نهايت هم حرفي را كه مي خواستم مي زدم و مي رفتم دنبال كارم!!

اما امشب وضع متفاوت است با هميشه، امشب مي نويسم كه نوشته باشم، امشب مي نويسم چرا كه اگر ننويسم منفجر مي شوم امشب براي خودم و براي دل خودم مي نويسم اگرچه هرگز نتوانستم و نخواستم به خودم بپردازم، هميشه فرديّت ام را فداي خواسته هاي جمعي كه در ميان شان بودم كردم و اكنون كه چشم مي گشايم در استانه ي سي سالگي ام ديگر نه از تاك نشاني است و نه از تاك نشان!!

اكنون كه چشم باز كرده ام منم و گذشته اي پر از حسرت، گذشته اي مملو از نداشتن، نخواستن، نتوانستن، به نظر نيامدن، شنيده نشدن، فهميده نشدن، ديده نشدن و .... گذشته اي در تلاطم! اكنون كه به گذشته ام مي نگرم احساس مي كنم بد جور به خودم دروغ گفتم، احساس مي كنم كلاه گشادي تا روي چشم هايم را پوشيده است، وقتي به آنهمه تار و پودي كه عنكبوت وار بر خود تنيده بودم (و هنوز هم مي بافم اما كمتر!!) فكر مي كنم احساس خفگي گلويم را مي فشارد!

مي خواهم از اين به بعد براي خودم باشم، به خودم بينديشم و براي خودم واقعاً "مگه چي مون از خرساي قطبي كمتره!!" به من چه ربطي دارد كه كودكان كار معلم ندارند، به من چه ارتباطي دارد كه كودكان افغاني به طور مضاعفي تحت ستم هستند و حتي از حقوق اوليه ي يك انسان بماهو انسان محرو اند؟! به من چه ربطي دارد اگر حقوق انساني ي نيمي از انسان ها به طور مضاعف پاي مال مي شود!؟ مگر سنديكاي كارگري هم بود و نبودش به من مربوط است؟!
اصلاً به من چه كه "انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود"؟! مگر از من اجازه ي زاده شدنم را گرفتن كه حالا من بخواهم مسئول بدانم خودم را.... اينكه ديگر فلسفه نيست كه ازش فراري باشيم اين يك اصل ساده ي عقلي است، يك اصل ابتدايي در مديريت اجتماعي يك كشور يا حتي يك سازمان كوچك است.

گفته مي شود بين اختيار و مسئوليت رابطه ي خطي برقرار است، و اين يعني زماني از شما سوال مي شود و از آنچه پرسيده مي شود كه اختيارش را داشته ايد. پس مطابق اين اصل ساده رئيس سازماني كه اختيارات فراوان دارد به همان اندازه هم مسئوليت دارد، در حاليكه يك خدمه در همان سازمان فقط اختيار سماور و ليوان ها را دارد، پس همين قدر هم پاسخگو يا مسئول است.

من هم بي هيچ اختياري به اين كهنه رباط آمدم پس چرا بايد چنين گسترده مسئول اش باشم، چرا بايد در دنيايي كه بي هيچ اختياري آورده شده ام ؛ نسبت به تك تك انسان ها و موجودات زنده اش مسئوليت داشته باشم؟! چرا حتي در مقابل محيط زيست اش هم من بايد مسئول باشم؟! موجودات و ساكنان نيامده اش هم به من ارتباطي ندارند! مگر اختيار آمدن شان با من است؟! اصلاً « مگه من خدام » !!!!!!


پا نوشت اول:
روزي در كلاس درس جنبش هاي معاصر بحثي ميان استاد درس با يكي از دانشجو ها در گرفته بود، بحث جالب و پر باري بود كه از ادامه يافتن اش لذت مي بردم تا اينكه به اينجا رسيد كه استاد گفت: "اصلاً مگه از من پرسيدن كه مي خواي بياي به اين دنيا"؟! و اين پرسش نقطه ي پاياني مي توانست باشد بر چنان بحث مفيدي و البته داشت مي شد هم تا اينكه من سوال تازه اي پرسيدم كه پس از چند لحظه خنده ي انفجاري ي كلاس؛ ادامه ي ساعت به مسائل پيرامون اين پرسش گذشت!

سوال من اين بود: " مگر ما تمام سوالات و حرف هايي كه در كودكي شنيده ايم را به خاطر مي آوريم؟! يعني ممكن نيست از شما هم پرسيده باشند در مورد ورود به اين دنيا اما شما فراموش كرده باشيد"؟!

پا نوشت دوم:
مي بايست توضيح بدهم كه اين اصل مقدماتي مديريت در كشور ما صدق نمي كند! با اندك تأملي مشخص مي شود كه چنين ادعايي پر بيراه هم نيست! هست؟؟؟!!!!

حرف آخر:
براي حسن ختام، يك رباعي از شفيعي كدكني در نظر گرفته ام. گمان مي كنم اين شعر براي اغلب وبگردهاي افسرده و تنهاي اين دنياي موهوم دلچسب باشد؟!


گه ملحد و گه دهري و كافر باشد


گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد


بايد بچشد عذاب تنهايي را


مردي كه ز عصر خود فراتر باشد



+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

دوست ندارم ظهور مكتب فرانكفورت را به سبك بسياري از نوشته ها در پس

حوادث تاريخي و شرايط اجتماعي دوران پيدايشش معرفي كنم.زيرا به گمان من اين

 مكتب نه واكنشي صرف به اوضاع سياسي و اجتماعي عصر خويش بلكه واكنشي

 به يك اغفال بزرگ بود،اغفال از انسان.آري آنچه صاحب نظران اين مكتب به آن

 مي پردازند بازيابي انسان و جايگاه او در عرصه زندگي اجتماعيست. اما نبايد از

 اين موضوع نيز غافل بود كه پيش از ايشان شخصيتي ديگر هم در اين عرصه گام

 نهاد كه مكتب فرانكفورت بي شك وامدار اوست.اين شخصيت بزرگ وتاثير گذار

 "ماركس" بود

تصاوير از بالا وچپ:ماركوزه/بنيامين/هابرماس/فروم/هوركهايمر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

استفاده از عنوان بازگشت به هگل خود بخود ایجاب می کند که در

مورد هگل هم بحثی به میان آورده شود.اما طبق همین منطق می بایست متن را فراموش و به حاشیه پرداخت.

در مورد هگل به همین اندازه بسنده میکنم که او برای تبیین جهان هستی

 از روشی استفاده کرد که "دیالکتیک" نام داشت.دیالکتیک از ریشه

دیالوگ و گفتگوست و در واقع یک تعامل دو نفره را میرساند.اما در

معنی فلسفی به تضاد و بر خورد دو چیز به یکدیگر می گویند.از نظر

هگل هستی محصول یک دیالکتیک بود.دیالکتیکی که بین روح مطلق و

 جهان مادی رخ داده است.به عقیده او و طبق منطق دیالکتیک از

برخورد دو چیز(که هگل آنها را تز و آنتی تز مینامد) شق سومی بوجود

 می آید که "سنتز" نام دارد. ر.محسن

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

سلام رفقا

در نوشته قبلی به زبان و تاثیر آن در علوم انسانی اشاره شد.و تاثیر افرادی چون ویتکنشتاین و دوسوسور را در آرا نظریه پردازان جدید بررسی کردیم.اکنون می خواهم بحث مرتبطی را دنبال کنم که بیشتر رنگ و بوی جامعه شناختی دارد.در این نوشته به جایگاه نمادهای دیگر(علاوه بر زبان) و معنی در علوم اجتماعی اشاره می شود.و از این مجرا اشاره ای هم به آراء پدیدار شناسی بنام آلفرد شوتز شده است.این نوشته حاوی خلاصه ای از آرا سه نظریه پرداز معاصر بنام های میدُبلومر و شوتز می باشد.

ر.محسن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

 

چرخش زبانی(1)

در دو دهه گذشته در تاریخ و علوم اجتماعی پیشرفتهایی در زمینه آنچه که ما چرخش زبانی یا چرخش فرهنگی می نامیم ایجاد شده است.تاریخ دانان،جامعه شناسان وشاید کمتر پژوهشگران حوزه سیاست مشخصا توجه خود را به سوالهایی در باب زبان،هویت،سمبلها و ساختارهای اجتماعی معطوف نمودند.و تبیین های مادی و کمی دهه های 60 و70 میلادی را پشت سر گذاشتند.اگر چه این چرخش مورد بحث را می توان تا اواسط دهه 60 دنبال کرد و به آثار میشل فوکو مربوط ساخت، اما محافل علمی این گرایش به فرهنگ و زبان را چیزی نو ظهور و یک بدعت می دانند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط محسن  | 

1.
« تدا اسكاچ پل » جامعه شناس مشهور قرن گذشته در خصوص نظريه هاي انقلاب و ساختار دولت ها و عوامل مؤثر در وقوع انقلاب در يك جامعه، مدت ها در محافل آكادميكي غرب انديشمند بي بديل به حساب مي آمد.
وقوع انقلاب در ايران نظريه ها و مباحث او را زير سوال برد؛ چرا كه چنين جامعه اي از نظر او اساساً آمادگي ي چنين تحولي را نداشت.

پس از اين واقعه او به نقد نظرياتش نشست و با شجاعت تمام به اشتباه بودن نظريه اش اعتراف كرد. او پس از بررسي فراوان نظريه اي مطرح كرد كه نام "دولت رانتير" بر آن نهاد.

دولت رانتير يا دولت تسهيل دار اشاره به ساخت سياسي اي دارد كه براي مخارج اداره ي كشور (در هر شكلي و با هر برنامه ي خاصي !! ) داراي منبعي خدا دادي و سرشار (چون نفت يا معدن يا چيزهايي از اين قبيل) مي باشد؛ طبيعتاً سران اين مدل حكومتي هيچ نيازي به شهروندان و ماليات هاي ماهيانه شان ندارد، چنين حكامي در برنامه ريزي براي آينده ي كشور آنچه را كه نمي بينند و در معادلاتشان جايي ندارد، مردم و رفاه و آسايش آنان است! اين مدل حكومتي به راحتي براي دفاع از حياتش سلاح مي خرد و مي سازد ، بي آنكه خود را موظف به ارائه ي توضيح و يا حتي اعلام خبر براي آگاهي ي مردم بداند.

اين بحث جالب و در عين حال مفصلي است كه به گمان من ارزش فكر كردن و جستجو داشته باشد، خصوصاً كه در مورد اسكاچ پل منابع فارسي خوبي نيز قابل دسترسي است و حتي كتاب "دولتها و انقلابهاي اجتماعي" ي او هم ترجمه و چاپ شده است.

2.
چند روز پيش يك آف دريافت كرد
م از دوستي گرانقدر، موضوعي بود كه مدت ها ذهن ام مشغول اش بود بي آنكه به نتيجه اي برسم! اينبار عزمي ديدم در پس پشت اين جمله ي نه چندان كوتاه و همينطور حرفي از دل برآمده!

براي آگاهي ي دوستان آنچه دريافت كرده ام را بي هيچ ويرايشي در اينجا منعكس مي كنم تا عمل كردن به خواسته ي اين پيام هشداري باشد براي آنانكه خود را از مردم جدا مي دانند، و نيازي هم به گفتگو و مشورت با آنان احساس نمي كنند.

3.
متن آن پيام:

« همه با هم ارسال پيامك تبريك سال جديد را تحريم مي كنيم.

در پي تصميم شركت زياده خواه مخابرات ،براي افزايش نرخ پيامك

از 14 به 23 تومان مردم ايران در حركتي ملي قصد تحريم پيامك هاي

تبريك شب عيد را دارند، تا با تحميل كردن ضرري نزديك

به رقم 2،520،000،000 تومان به مخابرات در مقابل زياده خواهي هاي

اين شركت ايستادگي كنند.

پيش بيني مي شود نزديك به 180،000،000 پيام كوتاه فقط در

شب عيد فرستاده شود.

180،000،000 * 14 = 2،520،000،000 تومان.

اين ايميل را به همه دوستان ارسال كنيد. »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط امیر  | 


زندگی او:

او در الجزایر بدنیا آمد و به روایت خودش دوران کودکی غم انگیزی داشت بعدها با والدین خود به فرانسه مهاجرت کرد.بخش اعظمی از دوران جنگ جهانی دوم را در اردوگاه اسرای جنگی آلمان نازی گذراند.در آنجا بود که با یکی از همبندهای کمونیست خود بنام کورژ ملاقات کرد و به کمونیسم گرایش پیدا کرد.بعلت مقاومت شدید کمونیستها در فرانسه علیه نازیسم بعد از جنگ جهانی دوم آنها نیز در ردیف بقیه گروه ها در مجلس نماینده داشتند.آلتوسر به حزب کمونیست پیوست ولی از همان ابتدا به روشنفکری مخالف و نا آرام و گاهی التقاطی شهره گشت.او ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط محسن  |