تبليغاتX
تيره گان
 
تيره گان
 
 
در حاشیه واژه ، صدا و متن
 

الان كه دارم مي نويسم ساعتي است كه وارد فردا شده ام!

فردا روزي است كه بايد بنشينم و يك بار ديگر غبار يك سال را از چهره و درون خود و اين دنياي مجازي - نمادي از خودِ واقعي ام - بزدايم و بيش از هر چيز به درونم بينديشم و به يك سالي كه جوانتر شدم!

فردا همچنان كه پايان يك سال است آغازي دوباره هم هست براي روزهايي كه نمي دانم چگونه خواهند گذشت - بي يا با من - اما دلم مي خواهد چنان باشند كه انسانيت انسان ارج داشته باشد.

دلم مي خواهد در پايان يك سال توانسته باشم اخلاقي زيسته باشم.

***

دو سال پيش - سال 86 - وقتي كه تصميم گرفتم نمادي از خودِ واقعي ام در جهان مجازي بسازم در اوج استيصال و پريشاني روزگار ميگذراندم.

از بودنم در فضاي واقعي لذت نمي بردم و انگار در اوج جواني گرد پيري بر رخسار خودم و انديشه هايم نشسته بود.

انگار هر روز پيش از ديروز جهان سرمايه داري داشت تعاريفش از جهان و زندگي را بر من مي قبولاند و من هر روز تسليم تر و ناتوان تر مفاهيمش را مي پذيرفتم و از جهان كودكانه ي زيباي خودم تن به حقارت بزرگ شدن و بزرگسالي مي دادم.

هر روز كودكي ام را تماشا ميكردم كه چگونه در زير بار اين مفاهيم تلقين شده از دست مي رفت و من ناتوان در نگهداري اش بايد - بسان مسافري در كشتي ي تقدير -  از سر نااميدي دست تكان مي دادم و در دل به خدايش مي سپردم كه تقدير است و روزي بايد بزرگ شد و مرد شد!

با بزرگ شدن هر روزه ام ، طناب كودكي هر روز بر گردنم تنگتر و تنگتر مي شد چنانكه احساس خفگي كردم و عرق سرد مرگ بر پيشاني ام نشست! بايد پنجره اي يا روزنه اي مي گشودم!

"من دچار خفقانم"

***

در روزي گرم، روزي كه پيش از اين ايرانيان كهن بر يكديگر آب مي ريختند تا گرماي عطش آلوده ي تابستان را با خُنُكاي آب بر هم مرحمي باشند، در روز جشن تيرِگان تصميم گرفتم آبي بر صورتم بزنم و از خفقانم بكاهم و اين شد كه تيره گان را گشودم تا هم نمادي از ايران كهن باشد و هم نمادي از تيره گي اين روز ها و تيره بختي ي بيش از نيمي از جمعيت اين كره ي خاكي و همان هنگام نوشتم "تيرگان يا تيره گان"؟!

اين روز اما نه فقط در ايران كهن كه در آن سر دنيا - در ايالات متحده - هم جشني برپاست، "جشن روز استقلال آمريكا".

اينكه در اين روز از شرق تا غرب كره ي خاكي ما انسان ها جشن برپا بوده است را هم به فال نيك گرفتم كه اين روز فراي جبر جغرافيايي انسان، روزي است براي پاس داشتن انسان بماهو انسان.

چه آنجا كه ايرانيان كهن "جشن آب" برپا مي كرده اند، چه آن روز كه آرش كمانگير جانش را بر سر آرمانش گذاشت و چه امروز كه جشن هاي استقلال آمريكا برپاست، در پس پشت تمام شان يك مفهوم نمايان است: "اخلاق" و بر بلنداي تمام شان يك موجود است كه ايستاده است: "انسان"

***

اكنون دو سال از تولد مجازي ام مي گذرد و امروز بسيار با ثبات تر و با آرامش بيشتري روزگار ميگذرانم هرچند در اين مسير همسفراني داشتم كه ديگر نيستند و چنانكه در آغاز مي نمود نه بودنشان حركتم را كند نمود و  نه رفتنشان متوقفم كرد و امروز تنها يادي است از آنانكه رفتند - به نيكي يا به بدي - چه آنكه شيطان ناميدمش و چه او كه ابليس بود! چه آنكه بهاري بود و با زمستان رفت!

از رهگذر عمر مجازي ي دو ساله ام دوستاني يافتم در سراسر اين كره ي خاكي كه هر لحظه دلم برايشان مي تپد و هر روز از بودنشان خدايم را سپاس مي گويم.

كودكاني همچون خودم ، همبازي هاي دنياي مجازي ، در سراسر كره ي خاكي ، از هر جنس و رنگ و نژاد

كودكاني اهل درد ، كودكاني دلسوز انسان هاي بزرگ ، با چشماني اشكبار از آنهمه حرص و طمع

دلسوز حسد و آز شان

و اميدوار به روزي كه به كودكي ي شان بازگردند

به روزهاي خوش زندگي انسان در پناه اخلاق انساني

و كودك به عنوان نماد انسانِ اخلاق مدار

به اميد جهان كودكانه

آغاز حياتم مبارك !

*****

شعري از پابلو  نرودا پيشكش تان !

اينجا كليك كنيد .

 |+| نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 2:57 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

"طرف ما شب نيست

صدا با سكوت آشتي نمي كند

كلمات انتظار مي كشند ...."

سعيده ي عزيز

اين شعري است كه اينروزها مدام تكرار مي كنم اما باز به سكوت مي رسم!

در جوابت نوشتم و حاصل كمي بيش از "يك جواب" شد، پس گذاشتم كه همه با هم بخوانيم

لااقل اينطور نخواسته ي شما هم شهيد نمي شود!!

راستي  ته نوشت مطلب جديدت بيش از پيش به تضاد فكري ام دامن زد.... بگذريم !

* * *

نوشتن در روزهايي چنين خاموش

گفتن در روزهاي سكوت

آينده ، آرزو، اميد، سكوتِ كامل

خيابان هاي آكنده از دروغ ِ ديروز

و دودِ امروز

چطور مي شود باز نوشت وقتي سايه ي مرگ همه جا گسترده شده

صداي پرواز عزرائيل

با ماسك سفيد و داس كج

از چه بنويسم؟! از دين؟! از اخلاق؟! از سياست؟! علم؟! فلسفه؟! سيگار؟!

زلف پيچان يار و چشم هاي سوزان نگار؟!

واقعن سعيده از چي بنويسم؟!

از چي مي تونم بنويسم؟!

وقتي تمام افكارت مثل خوره به جونت مي افته و تضادهاي فكريت مدام عذابت مي ده !

وقتي مثل ريگ و آب با خودت ميان ماندن و رفتن دست و پنجه نرم مي كني و عميقاً معتقدي "كوه بايد شد و ماند / آب بايد شد و رفت"!

ديگه براي گفتن حرفي داري؟ وقتي مدام خودت، خودت رو نقض - كه نه انكار - مي كني

از چي مي توني بنويسي؟!

اين روزها خيلي حس دوگانه اي دارم انگار نوشتن هم مثل بودن و نبودن وسوسه انگيزه

واقعن نوشتن يعني كار؟! نكنه نوعي بيگاري باشه كه از خودمون مي كشيم؟!

نكنه خودمونو استثمار مي كنيم؟!!

اينروزها نوشتن مثل راه رفتن روي لبه تيز تيغ جراحي ي

اندكي سهل انگاري مي تونه نجات بخش ترين ساخته ي بشري رو به عاملي براي جنايت بدل كنه

واقعن "نوشتن" هم سرگذشت عجيبي داره

از همون آغاز تاريخش نوشتن دو چهره داشته، يكي قلم به مزدي و مديحه سرايي ديگري مبارزه و "بي خشونت"گري و اين هر دو چقدر طرفدار و چقدر منتقد داشته

اينروزها واژه ها را نمي شود بي فكر استخدام كرد و بي محابا به كاري گماشت كه يك اشارتي دلي را خون يا خوني را بي حاصل مي كند....


پا نوشت:

" ما نگفتيم

تو تصويرش كن!"

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 7:8 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
آن بهار سرد بود، آنقدر سرد كه انجمادش را نوك انگشتان فرياد مي كرد !

گويي سردي ي تن عريان تازه متولد را گرماي قُنداقي در انتظار نبود،

چنانكه

اضطراب گشودن چشمان

در جهاني كه به خود نيامده اي و بايد به خود بماني هم مرهمي در كار نيست

( يا آنچه بود خود مرهم نبود. )

......

گفت: سفري در پيش است؛ گفت: جايي است در آن ينگه ي دنيا



براي "خاطره ي پرلاشز " به ادامه مطلب برويد .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

دلم نمي خاد اينجا بشه دفتر خاطراتم

بخاطر همين هم هست كه هر وقت خاستم بنويسم دنبال سوژه اي براي نوشتن گشتم و بعد نوشتم

كمتر پيش اومده كه به يك موضوعي به صورت عريان و روزمره بپردازم و نوشته ام بي هدف باشه

اما امروز دقيقن براي اولين بار دارم اينجور بي هدف مي نويسم، بي هدف كه نه! بلكه تنها هدف من نوشتنه

به قول نسل قبلتر ما اكنون هدف و وسيله ام يكي است. اينك تاكتيك و استراتژي بر هم نهاده شده است!!

باري داستان بي هدف نوشتنم هم خاندني است،

داستان روزهاي بي آغاز است و پرسه هاي بي هدف

داستان روزي كه احساس مي كردي "هستي" اما چشم باز كردي و ديدي "نيستي"

انسان براي بودنش، براي اثبات خودش هميشه به چيزي خارج از خودش تمسك جسته است

دقيقن براي تعريف كردن خودش دست بر چيزي كشيده است كه تام و تمام خارج از خودش بوده است

سخت به پوچي رسيده است وقتي چشم باز كرده و ديده است "هيچ" چيز براي لمس كردن "خود" نيست.

روزي چشم باز كرديم و ديديم "اجتماع" نداريم، پس به خود لرزيديم كه يارب كه ايم ؟!

دست به دامان جمع هاي كوچكي شديم كه مي خاستيم به جاي "اجتماع" لمس شان كنيم

چشم گشوديم همه جز باد نبود

دگر باره به جمعي چند نفره دل خوش كرديم كه لابد روشنفكريم و همين چند نخبه در كنار هم هويت مان باشد كار تمام است،

چيزي جز خاكستر سيگار و چشم سوزناك و اشك آلوده حاصل از دود بر چشم نماند

گفتيم همين يك دو سه دوست در كنار هم باشيم درد هاي هم مرهم نهيم

امروز چشم گشوديم و جز باد در كوچه و جز خاطره در ياد چيزي نيست

در كوچه باد مي آيد

و هوا باراني است

و تنها من هستم و من

بي ياد هيچ كس و نه در ياد هيچ كس

بي هيچ دوست و بي هيچ يار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزگار سخت عجيب است!

با اين همه تنها بودن و تنها ماندن بسي شرافت دارد به بودن دوستاني كه هميشه گرفتار كاري مهمتر از دوست و دوستي شانند!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط امیر  | 
 

نگاهی به فیلم شوالیه تاریکی

چندی پیش صدا و سیمای کشور یکی از پر فروشترین فیلمهای تاریخ هالیوود را در ایام عید نوروز نمایش داد.فیلمی که به گمان برخی سینمای بحران زده آمریکا را از خطر سقوط مالی نجات داد.

بدون شک هدف اصلی سازندگان فیلم "فروش" بوده است."فروش"، واژه ای که یکی از اصلی ترین شعارهای نظام سرمایه است.به همین دلیل جستجو در محتوای فیلم به ظاهر کاری عبث است.برای مثال نمی توان آنرا با فیلم هایی چون سپید و بیست و یک گرم کیشلوفسکی مقایسه کرد.

با این وجود به نظر بنده این فیلم "مانیفست نظام سرمایه" است.

پرداختن به کلیشه مبارزه خیر و شر با حضور قهرمانی شکست ناپذیریکی از نقاط تامل برانگیز فیلم می باشد . چنین فیلمها و آثاری در حال حاضر حتی در ادبیات کودکان جایی ندارند.با این وجود، این فیلم از چنین ساختار ساده و جدا از عصری ساخته شده بود.فیلم قصد بیان و تشریح تاریخ نوینی را دارد.عصری که در آن نیروهای شر مجددا در پی تخریب نظم جهانی، صلح و آرامش شهروندان این دهکده جهانی هستند.نیروهایی که بر خلاف تبه کاران معمولی گذشته، دنبال کسب پول و ثروت از راه های غیر قانونی نیستند بلکه تمام تلاش آنها نابودی "نظمی" است که در راس آن صاحبان سرمایه یعنی بانکداران، کارخانه دارها و تجار بزرگ قرار دارند.

همانطور که می دانید فیلم مبارزه "بت من" (مرد خفاشی) نماد قهرمان شکست ناپذیر حماسه های بزرگ تاریخ و "دلقک" نماد شر و تاریکی است (هرچند بت من لقب شوالیه تاریکی را اخذ کرده است).جالب اینجاست که نماد شر یک دلقک است.شاید به این دلیل که اعمال و گفتار یک دلقک مضحک و بی ارزش و پوچ است(البته از دیرباز در بسیاری از آثار ادبی و نمایشی افراد شریر را ملبس به لباس دلقک نموده اند).

نکته جالب دیگر لبخندیست که همواره بر لبان دلقک است.این لیخند مرا به یاد رمان "مردی که می خندد" اثر ویکتور هوگو می اندازد.رمانی درباره مردی که به علت نوعی بیماری مجبور به انجام عمل جراحی (بوکافشیال سرجری) بر روی دهان و فکش گردید.عملی که باعث شد به او چهره ای خندان بدهد.اما در پس این چهره مردی زندگی می کرد که کوهی از غم بر دوش می کشید.

اولین صحنه فیلم را سرقت از بانکی بزرگ تشکیل می دهد.و مبارزه "شر" (دلقک) با "نظم موجود" از همین صحنه آغاز می گردد.دلقک نماد شرارت و دشمن بی نظمی با ظاهر و حرکاتی غیر معمول یکی از مراکز اصلی و نمادهای نظم نوین جهانی یعنی "بانک" را مورد هجوم خود قرار داد.

به سرعت سر و کله قهرمان فیلم یعنی حامی بزرگ نظم نوین جهانی و دشمن شرارت و بی نظمی پیدا می شود. البته با این تفاوت که قهرمان از نیرویی خارق العاده برخوردار نیست.او نیز فردیست مانند بقیه، مانند همه می خورد، می خوابد، می پوشد و عاشق می شود.اما او مجهز به جدیدترین تکنولوژیها و سلاح هاست. سلاح هایی که برای مبارزه با نیروهای شر به کار می رود.منبع این امکانات و سلاح ها نیز یک سرمایه دار بزرگ است.کسی که حامی نظم و صلح است.

او به کمک "بت من" افسانه ای به مبارزه با خطرناکترین تبهکاران می رود.و نهایتا هم پیروزی با نظم موجود و قهرمان است.نماد بی نظمی و شرارت از شهر رخت بر می بندد و مردم یکبار دیگر در کنار هم و زیر سایه نمادهای بزرگ سرمایه به زندگی همیشگی خود ادامه می دهند. و به این ترتیب فیلم با کلیشه ای ساده چنین مفهومی را القا می کند و پیروزی خود را هم در اذهان مردم و هم در گیشه های بلیت فروشی سینما جشن می گیرد.بی آنکه سکانسی از فیلم به زندگی و گذشته دلقک بپردازد.گویی زایش دلقک خلق الساعه بوده است.مانند یک موجود فضایی که از کهکشانی دیگر وارد جامعه پاک و تمییز انسانها شده است؛ و در آنجا به دشمن نظم و آرامش انسانها بدل گشته است.

شاید یکی از طنزآمیز ترین صحنه های فیلم صحنه به آتش کشیدن پولها توسط دلقک بود.صحنه ای که تلاش می کرد عمق کینه دلقک را نسبت به نظم جامعه نشان دهد.او یک سارق معمولی نبود و قصد کسب پول و ثروتی عظیم را نداشت.او یک "دشمن" بود.دشمنی که هدفش خرابکاری و ایجاد هراس بود...ولی در عین حال این صحنه به صحنه تمسخر صاحبان نظم تبدیل شد.به راستی که دلقک با این کار بیش از همه صاحبان نظم (بانکها،کارخانجات و دولت) را به خشم آورد و از خشم آنها لذت برد.

او به جای استفاده از پول که باعث چرخش مجدد آن در بازار می شد (همان کاری که وظیفه این میانجی یعنی پول در نظام سرمایه است) ؛ آنها را به آتش کشید.او با این کار تلاش کل نظام را برای مبارزه با بی نظمی ناکام گذاشت.

ر.محسن

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط محسن  | 
تذكار: اين متن مخاطب خاص دارد، هر چند مخاطبش سوات {سواد!} ندارد!!!

#

هي شوفر!


معناي عربده اَت چيست؟


سوزش در كجاست كه چنين بي تابَت مي كند؟!


گفته بودم "مَتن كهن" سرب دارد؟!


سربَش مذاب بودَست گويي!


.... كه چنين بي تابي!


هي شوفر!


تاكسيمترَت روشن ماندَست!


سالهاست كه روشن است!


انگار هرگز خاموش نبودَست!


هي شوفر !


هـــــــــ....ــي!


"كلاتو بذار بالاتر"*


ماشين هنوز بوي اسپرم دارد !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

* "كلاه بالا گذاشتن" كنايه بر آنان كه خود را به راهي مي زنند تا فارغ شوند از كرد و كار ناموس شان!


حرف آخر:

كه در قماري همآره با ما به ظاهري گيج و نابلد عشق

نشسته اما هميشه از ما چه ماهرانه كه مي برد عشق


اين روزها با آخرين كارهايي كه از محسن نامجو به دست آوردم حسابي حال مي كنم، شاهكارش هم كه ترانه ي تيتراژ پاياني ي فيلم "هم خانه" - فيلمي كه شايد بعد  از سال ها بتونه من رو به سالن تاريك سينما وارد كنه - هست، كه لينك دانلودش رو براتون ميذاريم.....


دوباره آوَخ كه مي خَلَد عشق


در فرمت MP3 مي تونيد از اينجا دانلودش كنيد....


 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
اين پست در حقيقت پاسخ به نظر يك دوست مجازي ي تازه يافته است، او از بارون گفت و من از بارون نوشتم براش

از همه ي دوستاي گلم كه نظراتشونو توي پست قبل بي جواب گذاشتم معذرت مي خام، راستش حال نوشتن نبود.... و نيست ....!

و اما بارون:


انگار اینبار دیگه نمی خاد دلم باز بشه، ازین مدل ناله کردن هم متنفرم، خاستم بنویسم دیدم همش شد ناله ! پس ترجیح دادم سفید باشه پست ام

 

خوب دوست خوبم تو بنويس.

راستي برام از بارون نوشته بودی ، پس معلومه که عاشقی ،

بارون ازون مخلوقاتی ی که فقط عاشقا وجودشو حس می کنن و می بیننش !

 

نه اینکه بقیه نبیننش اما واسه بقیه حضور بارون اونقدر بی تفاوته با عدم حضورش که انگار نیست واسشون!


چیزی مثل تیر چراغ برق سر کوچه ی ما که روزی سه بار از کنارش رد میشم اما نمی بینمش، انگار نبوده هرگز، انگار نیست، تازه وقتی دیدمش که باد انداخته بودش و راه عبورمو بسته بود !


مثل آدمای دیگه که تازه وقتی بارون خیسشون میکنه یا از سوراخ کف یا بغل کفش شون میره تو  كفش و پاشونو خیس میکنه می بیننش


تازه اونوقت شروع میکنن به بد و بیراه گفتن به قطره های بهشتی بارون !


قطره قطره های آسمونی رو با شقاوت هر چه تمومتر نفرین مي کنن بی اینکه ببینن داره نفرین ها قطره قطره میریزه رو سرشون و دوباره برمیگرده به خودشون و زندگی شون !


پس حالا همه شدیم نفرین زده، یه مشت آدم نفرین خورده که کنار هم فقط زنده ایم بی اینکه بدونیم از کجا به این نفرین گرفتار اومدیم !


اما تو بارون رو فهمیدی، تو بارون رو میفهمی، می دونم که هرگز بارون رو نفرین نمیکنی، حتي شاید هرگز چتر نداشته باشی ! بدون چتر رفتن زير بارون نشانه چي ي ؟!


من هم از چترها بدم می یاد ، من هم هیچوقت چتر نداشتم، من هم بارون رو حس میکنم، منم بارونو دوست دارم، اونایی رو که بارونو دوست دارن رو هم دوست دارم، یعنی تو رو هم دوست دارم؟!


خوب حتمن تو رو هم دوست دارم، چون تو بارونو فهمیدی، چون تو هرگز نفرینش نکردی، پس هرگز نفرين تو روي سرمون نباريده ....


براي همينم بود كه حرف زدن برات سخت نبود و برات خيلي راحت نوشتم، انقدر راحت كه دوست دارم اين حرفمو عمومي بذارم روي وبلاگم، تا همه بدونن بارون هست حتي اگه بيرنگ باشه، حتي اگه بي صدا بياد و تا صبح كه بيدار مي شيم چيزي از خيسي ي شب قبلش نمونده باشه، خاستم اينو علني بگم شايد بارش نفرين كم بشه، شايد!



راستی تو واقعن بارون رو دوست داری؟! هواي باروني رو چطور؟!

هواي دل من اين روز ها بد جور باروني ي ....


 |+| نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط امیر  | 
 
  بالا